Thursday, May 24, 2007

در محضر بزرگان

بسم الله الرحمن الرحیم


**
باب رواية الكتب و الحديث و فضل الكتابه و التمسك بالكتب‏
1- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَوْلَ اللّهِ جَلّ ثَنَاؤُهُ الّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتّبِعُونَ أَحْسَنَهُ قَالَ هُوَ الرّجُلُ يَسْمَعُ الْحَدِيثَ فَيُحَدّثُ بِهِ كَمَا سَمِعَهُ لَا يَزِيدُ فِيهِ وَ لَا يَنْقُصُ مِنْهُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 65 رواية: 1
ترجمه :
1- ابوبصير از امام صادق عليه السلام راجع به آيه (18 سوره 39) كسانيكه گفتارها را مى‏شنوند و از بهترش پيروى مى‏كنند پرسيد حضرت فرمود: او مردى است كه حديثى را شنود سپس آن را چنانكه شنيده بى‏كم و زياد باز گويد.
10- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ بْنِ فَضّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع احْتَفِظُوا بِكُتُبِكُمْ فَإِنّكُمْ سَوْفَ تَحْتَاجُونَ إِلَيْهَا
اصول كافى جلد 1 ص :67 رواية: 10
ترجمه :
10 و فرمود: نوشتجات خود را محفوظ داريد كه در آينده به آن نياز پيدا ميكنيد


15- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِي خَالِدٍ شَيْنُولَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ الثّانِي ع جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنّ مَشَايِخَنَا رَوَوْا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع وَ كَانَتِ التّقِيّةُ شَدِيدَةً فَكَتَمُوا كُتُبَهُمْ وَ لَمْ تُرْوَ عَنْهُمْ فَلَمّا مَاتُوا صَارَتِ الْكُتُبُ إِلَيْنَا فَقَالَ حَدّثُوا بِهَا فَإِنّهَا حَقّ‏ٌ
اصول كافى جلد 1 ص :68 رواية: 15
ترجمه :
15 راوى گويد: بامام نهم عليه‏السلام عرض كردم فدايت شوم، اساتيد ما از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام رواياتى دارند كه چون در آنزمان تقيه سخت بوده كتب خود را پنهان كردند و از آنها روايت نشد، چون آنها مردند كتب ايشان بما رسيد। فرمود: آنها را نقل كنيد كه درست است.





دوستان می تونن با مراجعه به این سایت به خیلی از سوالاتشون در مورد عرفان اسلامی جواب پیدا کنن

سایت تجلی اعظم
وهمچنین کتب عرفانی علامه حسن زاده املی دامه ظلهم العالی

عرفان

هدف از این بحث آن است که با استناد به منابع معتبر عرفان اسلامی، به دفع توهمی بپردازیم که عده‌ای به خطا دچار آن گشته و چنین می‌پندارند که از نظر عرفا، شریعت چندان اهمیت نداشته و یک عارف چندان پایبند عمل به احکام شرع نمی‌باشد! گرچه چنین توهمی دانسته یا ندانسته، سابقه‌ای طولانی دارد، اما اخیراً گاه جدی‌تر از گذشته مطرح شده و عده‌ای از مدعیان روشنفکری کشورمان با برداشتی خام از فکر و فرهنگ جدید غرب، جنبه عرفانی دینداری را از جنبه فقهی آن جدا کرده و بدین‌ سان می‌‌خواهند بگویند که می‌توان شریعت و فقه را جدی نگرفته و دینداری عارف بود و بس!
اکنون می‌خواهیم بدانیم که آیا واقعاً چنین است؟ آیا عرفا به شریعت و فقه اعتنای چندانی ندارند؟ یا این‌که چنین فکری خطا بوده و توهمی بیش نیست؟‌ و اگر خطا و توهم است،‌منشأ این خطا و توهم چیست؟
در این‌جا باید سه مسأله را روشن کنیم:
- اول: جایگاه شریعت در سلوک عرفانی.
- دوم: سقوط تکلیف در مراحلی از سلوک.
- سوم: مبنای ادامه پرستش پس از وصول به حق.
واژگان کلیدی: عرفان، شریعت، تکلیف، ریاضت، فنا، بقا.

عرفا و عمل به شریعت
جز به دست و دل محمد (ص) نیست حــل و عـقـد خـزیــنـه اســرار
«سنائی»
من به‌عنوان یک محقق در عرفان اسلامی، به طور قاطع می‌گویم که در همه متون عرفانی ما، حتی اشاره‌ای هم نمی‌توان یافت که به بی‌اعتنایی عرفا به شریعت، دلالت داشته باشد. همه عارفان نه تنها به فقه و شریعت بی‌اعتنا نبوده‌اند، بلکه حتی به رعایت مستحبات و مکروهات شریعت نیز تاکید کرده‌اند.
من دراین باره تنها به ذکر دو نمونه از تصریحات عرفا بر لزوم پایبندی به شریعت قناعت می‌کنم: یکی بیانی از کتاب معروف و معتبر سراج طوسی (فوت 378 هـ):
«طبقات صوفیه نیز از نظر معتقدات، با فقها و اصحاب حدیث متفق‌اند. علوم آن‌ها را می‌پذیرند و در معانی و رسوم مخالفتی ندارند، مشروط بر این‌که آنان را، به دور از بدعت و تأثیر هوا و هوس، شایسته پیروی و اقتدا یابند. همه علوم فقها و اصحاب حدیث را همچون خود آنان می‌پذیرند و اگر کسی از صوفیه، به لحاظ درایت و فهم، به مرتبه آنان نرسد و احاطه علمی ایشان را نداشته باشد، وقتی که در احکام شرعیه و حدود و سنن، دچار اشکال گردد، به آنان مراجعه می‌کند. اگر از آنان اجماع و اتفاقی در مسأله مورد نظر ببینند، همان را می‌پذیرند و در صورت اختلاف، اخذ به «احسن» و «اولی» نموده و آن را که به احتیاط در دین و تعظیم فرمان الاهی و اجتناب از نواهی شرعیه، نزدیک‌تر باشد، ترجیح می‌دهند و هرگز در اندیشه یافتن «رخصت»ها و تأویلات و ترفه و توسعه و رکوب شبهات نیستند؛ برای این‌که این‌ها را بی‌اعتنایی به دین مبین و تخلف از احتیاط می‌دانند. این است آن‌چه ما، از مذاهب صوفیه و رسومشان در کاربرد علوم ظاهره و مبذوله و متداوله، میان فقها و اصحاب حدیث می‌شناسیم.»
دیگری بیانی از ابوحامد امام محمد غزالی (مرگ 505 هـ) که خود حجت‌الاسلام و فقیه شافعی متعصبی بود:
«اگر همه عقلا و حکما و عالمان اسرار شرع، دست به دست هم بدهند تا چیزی از روش و اخلاق صوفیه را به بهتر از آن تغییر دهند، نخواهند توانست؛ به دلیل این‌که تمام حرکات و سکناتشان، در ظاهر و باطن، اقتباس گردیده از نور مشکات نبوت است و جز نور نبوت نوری در جهان نیست تا به روشنایی آن پناه برد.»
می‌بینید که غزالی همه ارج و اعتبار عرفان و تصوف را محصول مطابقت آن با شریعت محمدی(ص) می‌داند. من از همه کسانی که به چنین پندار نادرستی دچارند و خیال می‌کنند که عرفا به شریعت توجه کمتری دارند، می‌خواهم که اگر کوچک‌ترین مدرک و دلیلی برای این موضوع دارند، ارائه دهند. مطمئن هستم چنان‌که گفتم در همه متون عرفانی، حتی اشاره‌ای هم به این مطلب نمی‌توان یافت. درعوض همه جا آشکارا بر لزوم متابعت از شریعت تأکید کرده‌اند.
عرفای اسلام برای ضرورت پیروی از شریعت اسلام، دلایل گوناگونی دارند که ما به مواردی از آن‌ها اشاره کرده، سپس به توضیح دو نکته مهم در‌ این‌باره می‌پردازیم.

الف. دلایل عرفا بر لزوم پیروی از شریعت
اگر مشتاق جانانی مکن جانا گرانجانـی در این ره سر نمی‌ارزد به یک اَرزن زِ اَرزانی
به آداب شریعت بند کن دیو طبیعت را به اقلیم حقیقت چون چنین کردی مسلمانی
(آیت‌اللّه غروی)
از دلایل عرفا بر لزوم شریعت به مواردی اشاره می‌کنیم:

1. ریاضت:
اساس عرفان بر سلوک استوار است و سلوک، چیزی جز ریاضت نیست و ریاضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمی‌یابد. وقتی که سالک باید عمل کند، کدام عمل بهتر از عمل به شریعت خواهد بود. به کدام دلیل یک سالک می‌تواند به جای روزه، نماز، حلال و حرام شریعت، برنامه عملی دیگری داشته باشد؟ اعمال شریعت با فطرت و تربیت ما هم پیوند داشته و در ایجاد معنویت و صفای باطن بیش از کارهای دیگر اثر خواهند داشت.
همه بحث‌ها در تاریخ تصوف در این بوده که عرفای اسلام گاه بیش از تکالیف شرعیه، برنامه عملی برای خود داشتند. آنان علاوه بر انجام واجبات و ترک محرمات و رعایت مستحبات و مکروهات، حتی از مباحات هم پرهیز کرده، کم می‌خوابیدند، کم می‌خوردند، لباس خشن می‌پوشیدند و امثال این‌ها.
اما هرگز چنین نبوده که کسی بدون ریاضت و اعمال سنگین، ادعای عارف بودن و سلوک عرفانی داشته باشد! و بدتر و بی‌منطق‌تر آن‌که کسی حتی در حد واجبات و محرمات اهل عمل نبوده و در عین حال خود را عارف بشمارد! در‌حالی‌که راه عرفان راه رنج و بلا است:
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
به پای بوس تو دست کسی رسیـد که او چو آستانه بدین در همیشه سر دارد

2. شوق بندگی:
همه اهل سلوک برآنند که سالک از همان قدم‌های اول با آثار سلوک آشنا می‌شود. اگرچه هدف نهایی و مقصد و مقصود اصلی اهل سلوک، لقاءاللّه است که در مراحل بعد از فنای ذات تحقق می‌یابد؛ اما عارف سالک در هر قدمی از سلوک نیز به نتیجه مناسب آن قدم دست می‌یابد. بهشتی که در عالم عرفان مطرح است، نقد است و به قول معروف سالک نتیجه عملش را پیش از خشک شدن عرقش دریافت می‌کند.
همین دریافت نتیجه و مشاهده آثار اعمال، ذوق و شوق بندگی و عمل را در سالک شدت می‌بخشد و او را روز به روز، به عبادت و بندگی راغب‌تر می‌کند؛ تاجایی‌که عبادت تنها دلخوشی او به شمار می‌رود. چنان‌که پیامبر اسلام (ص) آرامش و دلخوشی خود را در نماز می‌دید (قرّه عینی فی الصّلاه) و این شوق او تا جایی بود که قدم‌هایش براثر قیام شبانه ورم می‌کرد و علی (ع) وقتی به نماز می‌ایستاد، همه چیز حتی وجود خود را از یاد می‌برد. این‌ها همه محصول اشارت و بشاراتی است که از طرف معشوق به آنان می‌رسید.
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هـزار چـاره‌گر از چـار سـو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست
در این‌جا برای نمونه بیانی از قیصری را می‌آورم:
« پس بر طالبان حق و حقیقت، واجب و لازم است که به خدا و کتب و رسلش و به روز جزا، بهشت و دوزخ ، حساب، ثواب و عقاب ایمان داشته باشند و نیز به هر چه انبیا گفته‌اند، ایمان داشته باشند که بی هیچ شک و شبهه‌ای، حق و صدق است و واجب است عمل به مقتضای اوامر و ترک منهیات ایشان بر سبیل تقلید، تا‌ آن‌گاه که حقیقت اوامر و نواهی بر او کشف گشته و آن راز سر به مهر از پرده بیرون افتد، در این مرحله دیگر انجام مأمورات و ترک منهیات او براساس شهود و عیان خواهد بود، نه مجرد تقلید و ایمان. در این مرحله است که متوجه امور و حقایق بالاتر و والاتری شده، طبعاً به میزان عبادت خود می‌افزاید؛ چنان‌که پیامبر اکرم (ص) زیاد به عبادت می‌پرداخت، چنان‌که براثر مداومت بر قیام شبانه پاهایش متورم گردید. و وقتی راز این مطلب را پرسیده و گفتند که تو چرا این همه به خود زحمت می‌دهی، مگر نه این است که خدای تعالی گناهان گذشته و آینده تو را آمرزیده است؟ در پاسخ آنان فرمود: آیا بنده شکرگزاری نباشم؟
خداوند ما را نیز در زمره شاکران قرار داده و در صف ذاکران محشورمان سازد.»

3. شریعت عامل رهایی:
نجم الدین رازی (مرگ 654 ه‍ ) می‌گوید:
« در دبیرستان شرایع انبیا، اول الف و باء شریعت بباید آموخت که هر امری از اوامر شرع، کلید بندی از بندهای آن طلسم اعظم است. چون به حق هر یک در مقام خویش قیام نمودی، بندی از طلسم گشاده شود و نسیمی از نفحات الطاف الاهی، از آن راه به مشام جانت رسد... چون بدین جاده (شریعت) قدم به صدق نهی، الطاف ربوبیت، در صورت استقبال، به حقیقت دستگیری قیام نماید...
گر در ره عاشقی قدم راست نهی معشوق به اول قدمت پیش آید»
قیصری می‌گوید: «آستان حق برتر و بالاتر از آن است که در دسترس هر کسی بوده باشد؛ جز آن‌که یگانه‌هایی در هر دوران می‌توانند سر بر آستان بسایند.» قیصری این استدلال و حتی عین عبارت آن را از ابن سینا برگرفته است و چون هرکسی به آن مقام دسترسی ندارد، قیصری به‌این نتیجه می‌رسد که باید از این پیشگامان تبعیت کرد. او سخن خود را چنین ادامه می‌دهد:
« و این پیشتازان همان انبیاء و اولیا علیهم ‌السلام ‌اند، که خلاصه خاصه اهل وجود و شهودند. بنابراین پیروی از راهنمایی ایشان بر هر رهروی واجب و لازم است. خدای تعالی می‌فرماید: بگو اگر خدا را دوست می‌دارید، پس پیرو من باشید تا خدا شما را دوست بدارد. میزان ظهور انوار الاهی و اسرار ربانی به میزان و مقدار تبعیت سالک از انبیاء و اولیا علیهم‌السلام بستگی دارد.»
بنابراین تبعیت از شریعت ضرورت دارد؛ برای این‌که تنها این تبعیت از شریعت و عمل به دستورات آن پیشگامان است که انسان را با جهان اسرار آشنا می‌سازد. ظهور اسرار غیبی نیز به میزان تبعیت سالک از شریعت خواهد بود.

4. شریعت حظ‌ و بهره جنبه خاکی انسان است:
از آن‌جا که عبادت خلق دربرابر حق یک حقیقت تکوینی است، تشریع عبادت نیز نمود و جلوه‌ای از آن رابطه تکوینی است. وقتی بنده در حال نماز می‌گوید: تو را می‌پرستم و از تو یاری می‌جویم این یک تعارف زبانی نیست، بلکه گزاره صادقی بر زبان عبد است که این گزاره، برابر با عین تکوین و واقعیت هستی است؛ بنابر‌این در هیچ شرایطی از ارج و اعتبار ساقط نمی‌گردد.
بنابراین عبادت‌های ظاهری حظ و نصیب جنبه ظاهری ما است. عارف که به جهان باطن و درون وارد شده و در پرستش حق، باطنی هماهنگ با تکوین دارد، با عبادات ظاهری نیز ظاهر او با باطنش همگام می‌گردد. امام (ره) این نکته را از مرحوم شاه‌آبادی چنین نقل می‌کند: «عبادات، سرایت دادن ثنای حق، به جنبه و مقام جسمانی و مادی انسان است. همان‌گونه که بطن‌ها و مراتب دیگر وجود انسان همانند «عقل»، «قلب» و «صدر» حظ و بهره خود را از معرفت و ثنای رب خود دارند، مرتبه جسمانی انسان و ملک بدن او نیز باید حظ و بهره خود را از معرفت و ثنای حق داشته باشد و همین مناسک و اعمال، حظ بدن است. روزه، ثنای حق به صمدیت و قدوسیت است و نماز ثنای ذات مقدس حق است به جمیع اسماء و صفات» بنابراین هرگز نباید ترک شود، وگرنه ظاهر با باطن هماهنگ نخواهد بود.

5. شریعت تنها راه تسلط بر نفس اماره:
یکی از هدف‌های اصلی سلوک، رام کردن نفس اماره است. ابن سینا هم رام کردن نفس اماره را یکی از سه هدف اصلی ریاضت دانسته است. او نیز نخستین عامل رام کردن نفس را عبادت همراه با تفکر و تأمل شمرده است.
رام‌کردن نفس کار دشواری است؛ چنان‌که پیامبر اسلام(ص) نفس را دشمن‌ترین دشمن انسان نامیده و مبارزه با آن را «جهاد اکبر» دانسته است. دشواری کار از آن‌‌ جا است که «نفس اماره» جزء ذات بشر است، نه یک عارضه بیرونی!
پیامبرگرامی اسلام در اشاره به این حقیقت، شیطان را «همزاد» همه انسان‌ها نامیده و حتی خود را نیز از این قاعده استثنا نکرده است. اما او رهایی خود را از شر این همزاد، درسایه عنایت خداوند به دست آورده است.
چنان‌که گفتیم، این عنایت الاهی و این رهایی، تنها از طریق عبادت و اخلاص در بندگی فراهم می‌آید.
عطار شکایت از گرفتاری در دست نفس را چنین بیان می‌کند:
نفس سگ هرگز نشد فرمانبرم من ندانم تا زدستش جان برم
آشنا شد گرگ در صحـرا مرا آشنا نه، این سـگ رعـنا مـرا
هدهد در پاسخ می‌گوید: این سگی که در جوال کرده‌اید و این همزاد همراه خطرناک شما، هر چه بگویید بد است و مبارزه با آن دشوار:
صد هزاران دل بمرد از غم همی و این سگ کافر نمی‌میرد دمی
اما به هرحال این نفس سرکش و عاصی را می‌توان به فرمان شرع رام کرد و شکست داد؛ چنان‌که ژنده پوشی به پادشاهی گفت: تو اسیر نفسی اما من آن را رام کرده‌ام از آن جهت که تو دین را به کار نبسته‌ای و من بسته‌ام:
زان که جانت روی دین نشناخته است نفس تو از تو خری بر ساخته است
لـیـک چون من سـر دین بشـناخـتـم نـفس سگ را هم خر خود سـاختم
ابن‌عربی در این‌باره می‌گوید:
« شریعت، جاده‌ای روشن و رهگذر نیک‌بختان است و طریق خوشبختی. هر که از این راه برود، به رهایی می‌رسد و هر که از آن روی گرداند، سرنوشتی جز هلاکت نخواهد داشت.»

6. نکته‌هایی از ابن‌عربی:
ازآن‌جا که موقعیت ابن‌عربی در عرفان اسلامی، موقعیتی ممتاز و برجسته است و نیز ازآن‌جا که مسأله توجه به شریعت درمیان عارفان، یک مسأله بحث‌انگیز است، به نظر می‌رسد که یاد‌آوری نکاتی از ابن‌عربی در این زمینه سودمند باشد. ابن‌عربی اهمیت شریعت را از جهات مختلف در آثار خود مطرح کرده است. ما در این‌جا تنها به ذکر چند نکته از فتوحات او قناعت می‌کنیم:
الف. با عمل به شریعت از مکر الاهی در امان خواهیم بود. اهل عرفان می‌دانند که مراحل پیچیده‌ای در معامله حق با سالک وجود دارد که از آن به عنوان «مکر» تعبیر می‌کنند و این «مکر»، سالک را با سردرگمی و خطرهای گوناگون روبه‌رو می‌سازد. این مکرها گاه چنان پیچیده‌اند که مردان مرد را دچار سردرگمی و لغزش می‌سازند. خواجه حافظ شیرازی این نکته را چنین سروده است:
چه‌جای من که بلغزد سپهر شعبده باز از ایـن حیل که در انبانه بهـانه تسـت
تنها پناهگاه سالک دربرابر این مکر، شریعت است.
ابن‌عربی دراین باره می‌گوید: «بدان که من در مکر الاهی و چگونگی در امان ماندن از این مکر دقت کردم، چاره‌ای به نظرم نرسید جز آن‌که باید دست به دامن شریعت زد؛ بنابراین اگر خداوند کسی را بخواهد به‌سوی خیر و سعادت هدایت کند و از گرفتاری‌های مکر در امان بدارد، کاری می‌کند که او هیچ‌گاه میزان شریعت را از دست نگذارد... هیچ بنده‌ای نباید از این میزان غفلت کند... هرکه بخواهد از مکر حق ایمن بماند، باید میزان شریعت را از دست ندهد؛ میزانی که آن را از پیامبر به ارث برده و فرا گرفته است. پس هر چه از طرف خدا دریافت کند آن یافته‌ها را در این میزان بگذارد؛ اگر با میزان شرع پذیرفته شد آن را داشته باشد و گرنه ترکش کند.»
ابن‌عربی سفارش می‌کند که حتی باید واردات غیبی و الهامات الاهی را نیز با میزان شریعت سنجید. او می‌گوید: «اهل اللّه در این مورد اختلاف ندارند. بسیاری از بزرگان حوزه کشف و شهود گرفتار آشفتگی شده، از نظر تشخیص حالات خود دچار پیچیدگی‌های مکر می‌گردند و لذا باید میزان شریعت را از دست نگذارند.»
ب. حقیقت عین شریعت است. ابن‌عربی می‌گوید: «هر که از شریعت فاصله بگیرد، اگر تا آسمان هم بالا رفته باشد به چیزی از حقیقت دست نخواهد یافت!... حقیقت عین شریعت است. شریعت مانند جسم و روح است که جسمش احکام است و روحش حقیقت.»
ج. تنها با شریعت می‌توان دنیا را در جهت آخرت تنظیم کرد. اگر هدف، زندگی دنیوی باشد شاید انسان بتواند با عقل و اندیشه به اداره آن بپردازد برای این‌که به دنبال مصلحت رفتن برای موجود زنده یک عمل ذاتی است، تا چه رسد به انسان که دارای عقل و اندیشه است. هیچ جامعه‌ای بی‌قانون نبوده است و شریعت هم غالباً همین قوانین اجتماعی موجود را تأیید کرده است. فرق عمده قوانین اجتماعی شرعی با قوانین اجتماعی بشری در آن است که انسان به‌هنگام عمل به قوانین شرعی می‌تواند قصد قربت کند، چون فرمان الاهی را انجام می‌دهد.
بنابراین آن‌چه در شریعت هدف اصلی است، تنظیم دنیا درجهت مصالح آخرت است، وگرنه دنیا با قوانین بشر ساخته نیز اداره می‌شود. پس مادامی که زندگی دنیوی درکار باشد، تکلیف و شریعت ضروری خواهد بود.
د. شریعت زمینه‌ساز ادب است: ادب شریعت، همان ادب الاهی است که با وحی و الهام عهده‌دار ادب کردن انسان شده است. پیامبر اسلام (ص) هم با شریعت، ادب پذیرفته بود که می‌فرمود: «خداوند مرا ادب آموخت و نیک هم ادبم آموخت.» ما نیز باید به پیروی از او، از شریعت ادب آموزیم. هر که آداب شریعت را به‌جای آورد، با ادب حق مؤدب خواهد بود.
ه‍.. رعایت شریعت، انسان را به مقام «خلت» می‌رساند. انسان می‌تواند با رعایت شریعت و با داشتن ادب الاهی شرعی، مانند حضرت ابراهیم (ع) به مقام «خلیل اللهی» دست یابد. اگر توجه به حلال و حرام و احکام دیگر شریعت، در ذات کسی داخل شده و از اوصاف وی قرار گیرند، به مقام «خلت» یعنی خلیل خدا شدن دست خواهد یافت.

ب. شرایط عمل از نظر عرفا
عرفا در اعمال انسان دو شرط اساسی را درنظر می‌گیرند: یکی اخلاص و عشق در عمل و دیگری نادیده گرفتن آن. کمی این دو شرط را توضیح می‌دهیم:

1. شرط عشق و اخلاص
خبرت هـر سـحـر از بـاد صبـا مـی‌خـواهـم هـر شـبی خـیـل خیالـت به دعا مـی‌خـواهـم
سیـنـه را بـهـر وفـای تـو صـفـا مـی‌جـویـم دیـده را بـهـر جـمـال تـو ضیـا می‌خـواهـم
بر درِ تو کم و بیش و بد و نیک و دل و جان همه بـر خـاک زدم، از تو تو را می‌خواهـم
ابن سینا در تحلیل خود از مسائل عرفانی، عارف را در برابر عابد و زاهد قرار داده و این سه گروه را براساس اهداف مختلف آنان از هم جدا می‌کند. خلاصه بیان ابن‌سینا آن است که عابد هم دنیا می‌خواهد و هم آخرت. اما زاهد دست از دنیا کشیده، فقط جویای آخرت است. درحالی‌که عارف نه دنیا می‌خواهد و نه آخرت، بلکه طالب یار و عاشق دیدار است.
این عبادت عاشقانه، خود محصول تعالیم شریعت درباره اخلاص است و اوج اخلاص آن‌جا است که انسان در عمل خود، نه به دنیا توجه داشته باشد و نه به آخرت، بلکه تنها اهلیت معشوق و عشق به دیدار، عامل و محرک عمل باشد.
در ضمیر ما نمی‌گنجد به غیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس
تعلیم این‌گونه اخلاص، از معصوم است. علی (ع) می‌فرماید:
«پرستش من از بیم دوزخ و به طمع بهشت نیست؛ بلکه تو را شایسته پرستش یافته و می‌پرستم » و در مورد دیگر مولای متقیان عبادت به خاطر بهشت را در شأن سوداگران و عبادت از بیم دوزخ را شایسته بردگان شمرده و پرستش آزادگان را محصول عشق و محبت آنان به حضرت حق دانسته‌اند.
این نکته پیوسته مورد توجه عرفا بوده است. رابعه عدویه، از نخستین عارفان تاریخ تصوف (مرگ 135 هـ) می‌گفت: «خداوندا اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز! و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان! و اگر برای تو, تو را می‌پرستیم جمال باقی دریغ مدار »
عطار این نکته را چنین سروده است:
با تـو این‌جا گر وصـالی پـی نـهـم آن بـه مـلک هر دو عـالـم کـی دهـم!
بـس بـود ایـن گـلخنم روشن ز تـو چیست به از تو، کـه من می‌خواهم ز تو؟!
مـرگ جان بـاد ایـن دل پـر پـیچ را گـر گـزیـنـد بـر تــو هـرگـز هـیـچ را!
مـن نـه شـاهی خواهم و نه خسروی آنـچه مـی‌خـواهم مـن از تـو هـم تویی!
اخلاص، نتیجه حضور قلب و توجه است. تا این توجه نباشد، اخلاص ممکن نیست. روح نماز همین حضور قلب و توجه است. هرگز نباید چنان فکرکرد که نماز حضرت علی (ع) با نماز ما از نظر کمیت فرق داشت؛ یعنی آن حضرت مثلاً رکوعش را چند برابر ما طول می‌داد، نه، بلکه نماز آن حضرت هم در ظاهر، همانند نماز من و شما بود. آن‌چه نماز علی (ع) را در اوج قرار می‌دهد، ظاهر نمازش نیست، بلکه روح نماز او یعنی حضور قلب و اخلاص آن حضرت است.
نماز بدون حضور قلب، اگر نماز هم به شمار رود، تنها از جهت ادای تکلیف است؛ وگرنه در تعالی روحی انسان نقشی نخواهد داشت و در واقع نماز بدون حضور قلب و اخلاص، از نظر عرفا نماز به شمار نمی‌رود. همه رد و انکار عرفا نسبت به زهد ریایی و اعمال بی‌روح مردم، بر همین نکته استوار است، نه بی‌اعتنایی به شریعت.
اگر نه روی دل اندر برابرت آرم من آن نماز، حساب نماز نگذارم
بنابراین نه تنها عرفا به اعمال دینی بی‌اعتنا نیستند، بلکه اعمال شریعت را بدون روح اخلاص و توجه، کافی و کار‌آمد نمی‌دانند و درحقیقت سخت‌گیر‌تر از علما و فقها می‌باشند.
آنان‌که عرفان را بیش از شریعت، سهل و آسان می‌پندارند، سخت به خطا می‌روند؛ برای این‌که مسامحه و سهل‌انگاری تنها در حوزه شریعت مجاز است و جریان دارد. در قلمرو عرفان جایی برای تسامح و سهل‌انگاری نیست. ازآن‌جاکه غفلت عده‌ای ازاین نکته دقیق و درعین‌حال غیرقابل تردید، آنان را گرفتار توهمات و پندارهای نادرست ساخته است، به توضیح مختصری در این‌باره می‌پردازیم.
حوزه شریعت به دو دلیل از عرفان آسان‌گیر‌تر است:
نخست از آن جهت که تکالیف شرعی محدودند و درحد توان عرفی و عادی روزمره انسان‌ها تنظیم شده‌اند. کسی با عمل به واجبات و ترک محرمات شریعت اسلام، زیاد دچار سختی نمی‌گردد؛ درصورتی‌که نظام ریاضت براساس تحمل سختی و سخت‌گیری استوار است. بنابراین تا انسان زیر فشار و سختی قرار نگیرد، ریاضت تحقق نمی‌یابد. به همین دلیل است که عرفا نظام ریاضتی خود را، تنها با واجبات و محرمات شرعی تنظیم نکرده، به ناچار مستحبات و مکروهات و مستحسنات زیادی را به این واجبات و محرمات می‌افزایند. ابن‌عربی در موارد متعددی به این نکته تصریح کرده و تاکید می‌ورزد. اینک نمونه‌ای از تصریح‌ها و تاکیدهای او:
« والشریعه هی السنه الظاهره التی جاءت بها الرسل عن أمر اللّه، والسنن التی ابتدعت علی طریق القربه إلی اللّه، کقوله تعالی (و رهبانیه ابتدعوها) و قال رسول اللّه (ص): من سن سنه حسنه؛ فأجاز لنا ابتداع ما هو حسن، و جعل فیه الاجر لمن ابتدعه و لمن عمل به.»
یعنی شریعت (از نظر عرفا) عبارت‌ است از:
ـ سنت روشنی که پیامبران الاهی به فرمان خداوند برای ما آورده‌اند.
ـ و راه و رسمی که به‌ خاطر تقرب و نزدیک شدن به خداوند، به وسیله بشر پدید آمده است. همان‌که در قرآن کریم به آن اشاره شده است که «رهبانیتی که مسیحیان پدید آورده‌اند» و پیامبر اسلام (ص) نیز کسانی را که سنت نیک پدید می‌آورند ستوده است و به چنین کاری اجازه داده و وعده پاداش داده است.
بدین سان عرفا همیشه چیزی بر شریعت افزوده‌اند تا بتوانند برنامه ریاضت را تنظیم کنند. این افزایش‌ها همیشه مورد اعتراض فقها بوده است تا حدی که علمای اسلام برنامه ریاضتی آنان را در مورد خواب و خوراک و سخن گفتن و شب‌ زنده‌داری و ... بدعت می‌شمارند.
بنابراین طبیعی است که حوزه شریعت اسلامی سهل‌تر و آسان‌گیر‌تر از حوزه طریقت عرفا باشد.
شعار اسلام از همان آغاز این بود که تکلیف محدود به حد توان شما بوده و در دین اسلام دشواری و حرجی نیست. درصورتی‌که عرفا از همان آغاز، راه خود را راه خون و جنون دانسته و در توان هر کسی ندانسته‌اند:
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
دوم از آن جهت که انجام اعمال شریعت، به اصطلاح برای «رفع تکلیف» است. وقتی که هرکس تکالیف شریعت را در حد توان خود انجام داد، به تکلیف عمل کرده و کارش تمام است؛ اما در طریقت عمل به دستورات، فقط برای رفع تکلیف نیست؛ بلکه باید باعث تحول و دگرگونی انسان شده، او را به حال و مقام جدیدی برساند. بنابراین دستورات طریقت، بسی جدی‌تر از دستورات شریعت خواهد بود؛ برای این‌که تا وقتی عمل به دستورات جدی و درست نباشد، باعث تکامل و دگرگونی روحی نمی‌گردد. هدف در شریعت رفع تکلیف است و در عرفان تحول و بلوغ . خواجه عبداللّه انصاری درمورد محبت می‌گوید: محبت، عادت و عبادت نیست، بلکه نوعی بلوغ و رسیدن است.
بنابراین عرفا اصل شریعت را قبول دارند و اعتراضشان بیشتر متوجه کسانی است که گر‌چه رو به قبله ایستاده‌اند، اما بت می‌پرستند! نام دین و بندگی برخود نهاده‌اند، اما هزاران بت در آستین و صدها قبله در برابر خود دارند!
آیا آن‌که جداً رو به سوی حق می‌کند، می‌تواند به‌غیر او هم توجه داشته باشد؟ حتماً نه. مگر آن‌که به راز «حسبنااللّه» پی نبرده باشد، وگرنه مطمئناً با حافظ همصدا خواهد بود که:
گل عذاری ز گـلستان جهان مـا را بـس! زین چمن سایه آن سـرو روان مـا را بس!
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم! دولـت صحبـت آن مـونس جان ما را بس
از در خـویش خدا را به بهشتم مفرسـت که سَرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس!

2. شرط ندیدن عمل
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راهرو‌گر صد هنر دارد، توکل بایدش
یکی دیگر از آفات زهد و عبادت آن است که انسان به اعمالی که انجام داده است، مغرور گردد. همه اعتماد سالک باید به لطف و عنایت حق باشد که: «نرود بی‌مدد لطف تو کاری از پیش»، نه به سعی و تلاش خود که کارساز اصلی، جذبه و عنایت حق است, نه تلاش و کوشش سالک. اگر رحمت و عنایت حق نباشد، کوشش سودی نخواهد داشت.
به رحمـت سـر زلف تـو واثـقـم ورنـه
کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن
آری تا می‌توان باید کوشید، اما نباید به حاصل کوشش اعتماد کرد.
کی به طاعت این به دست آرد کسی زان کـه کـرد ابلیس این طاعت بسی
ور کـسی گوید: «نبـایـد طـاعـتـی» لـعنـتـی بـارد بـر او هـر سـاعـتـی
تو مکن در یـک نفـس، طاعـت رها پس منه طاعت، چو کردی، بر بها
و به طـاعـت عمر خـود مـی‌بـر بـه سـر تـا سـلیـمـان بـر تـو انـدازد نظر
آری طاعت آن‌گه ارزش می‌یابد که نظر حق را به سوی تو جلب کند.

ج. منشأ توهم
«اما آن قوم (عرفا) که ایشان را همچون خود می‌بینی به صورت و ظاهر، ایشان را معنی دیگر، دور از تصور تو و اندیشه تو.» (شمس تبریزی)
از آن‌جا‌که عرفا، به جهان دیگری تعلق دارند و در عین حال همانند همه مردم در این دنیا و با این مردم زندگی می‌کنند، بسیار طبیعی است که مردم در‌باره آنان و اظهارات و مطالب آنان، گرفتار خطا و اشتباه شوند. یکی از این خطاها این است که چنین پندارند که عرفا به اعمال دینی اهمیت نمی‌دهند. اکنون دراین قسمت از بحث، هدف ما آن است که منشأ و مبنای این خطا و توهم را توضیح دهیم که به قول معروف «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها»!
این توهم علل و عوامل گوناگونی دارد که آن‌ها را به اختصار یاد‌آور می‌شویم:

1. تندروی مخالفان
زاهد ظاهر‌پرست از حـال ما آگاه نیـست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست!
در طول تاریخ عرفان و تصوف اسلامی، همیشه کسانی بوده‌اند که با این مکتب به مخالفت برخاسته‌اند و این یک امر طبیعی است. برای این‌که همه مذاهب و مکاتب جهان، مخالف دارند و هیچ مکتب و مذهبی نیست که مقبول همه مردم بوده باشد. اما برخی ازاین مخالفان براساس تعصب و تندروی، بی‌آن‌که اندکی با انصاف و منطق به بررسی این مکتب بپردازند، براساس اطلاعات ناقص و شایعات، تهمت و افترا را از حد گذرانده‌اند.
مخالفان عرفان از طرف علمای سنی و شیعه، صدها کتاب و رساله در رد عرفان و تصوف نوشته‌اند و گاه در این رد و انکارها، هیچ حد و مرزی را رعایت نکرده‌اند. یک فقیه شافعی کتابی در رد عرفان و تصوف نوشته است که در آن هر چه خلاف عقل، شرع و منطق است، به عرفا نسبت داده است، از اعتقاد به زن بودن خدا! تا بت‌پرستی و انکار شریعت! از این‌گونه کتاب‌ها در میان سنی و شیعه کم نداریم.

2. عملکرد نااهلان
از خدا بویـی نه او را، نـه اثر دعویش افزون ز شیث و بوالبشر!
حرف درویشان بدزدیده بسی تا گمان آید که هست او خود کسی
خرده گیرد در سخن بر بایزید نـنـگ دارد از درون او یـزیـد !
این نااهلان که اعمال و رفتارشان زمینه تهمت به عرفان و تصوف را فراهم آورده است، خود به چند دسته قابل تقسیم‌اند:
اول. ناآگاهان و خامان طرفدار تصوف و عرفان که گرچه قصد بد نداشته و در فکر ترویج تصوف نیز بوده‌اند، اما با اظهارات سخیف و رفتار ناشایست خود از ارج و احترام این مکتب کاسته‌اند. خود عرفا از این دسته به عنوان «جاهلان صوفیه» دوری جسته و به نکوهش آنان پرداخته‌اند.
دوم. مدعیان دروغینی که برای فریب مردم به تعبیر حافظ شیرازی «دام نهاده و در حقه باز کرده‌اند.» گروهی جاه طلب که برای فریب مردم، خرقه درویشی به تن کرده و بر مسند ارشاد نشسته‌اند و برای تحکیم موقعیت خود دست به هر حیله و نیرنگی می‌زنند.
لاف شیـخـی در جـهان انـداخـته خویشتن را بایزیدی ساخته!
هم ز خود سالک شده، واصل شده! محفلی وا کرده در دعوتکده!
از هزاران یـک نفر زین صـوفـی‌اند باقیان در دولـت او می‌زینـد...
ای بسـا ابلیـس آدم رو که هسـت پس به هر دستی نباید داد دست
سوم. گمراهان عالم سیر و سلوک که گاه پس از رسیدن به مراحل عالی و حتی پس از رسیدن به مقام «جمع»، به دلایلی از حمایت عنایت حق محروم شده و گرفتار وسوسه شیطان و نفس اماره می‌شوند و گاه حتی کارشان به زندقه و بی‌دینی و الحاد نیز می‌کشد.
چهارم. کج‌فهمان از مسائل و مطالب عرفان و تصوف. به خاطر شهودی بودن و غیرقابل بیان بودن حقایق و تجربه‌های عالم عرفان، همیشه کسانی از عارفان و غیرعارفان دچار کج‌فهمی شده‌اند. در کتاب معروف «اللمع» سراج طوسی که از منابع اصلی، قدیمی و معتبر عرفان اسلامی است، بحث مفصلی درمورد این کج‌فهمی‌ها یافت می‌شود. او می‌گوید هر کس که خود را اهل عرفان بداند، اگر کارش بر سه پایه و اساس استوار نباشد، در واقع از اهل عرفان نبوده، بلکه خود را فریفته است، اگرچه بتواند در هوا پرواز کند و سخنش سراپا حکمت بوده و مورد توجه خاص و عام قرار گیرد و آن سه اصل و پایه عبارتند از:
1. اجتناب از گناهان صغیره و کبیره کلاً.
2. ادای همه واجبات دشوار و آسان.
3. وانهادن دنیا به اهل دنیا چه بیش و چه کم.
سپس به شرح موارد کج فهمی‌ها پرداخته و گرفتاران غلط و کج فهمان را به سه گروه تقسیم می‌کند:
1. کسانی که با پایمال کردن اصول از وصول محروم شده‌اند.
2. کسانی که به‌خاطر خطا در اصول و نداشتن شیخ و تبعیت از حظوظ نفسانی، در قلمرو فروع دچار کج فهمی‌شده‌اند.
3. کسانی که منشأ اشتباه آنان، خطا و لغزش بوده، نه نقصان و تعدّی.
سپس با تحلیل موارد متعددی از این خطاها و کج فهمی‌ها بحث را ادامه می‌دهد. ما در این‌جا تنها دو مورد از آن خطاها وکج فهمی‌هایی را که به بحث رابطه عرفان و شریعت مربوط است، مورد بررسی قرار می‌دهیم:
یکی از آن دو مورد، اعتراض عرفا به اعمال و مناسک بی‌روح و غالباً ریایی عابدان و زاهدان است. عرفای اسلام هدف هر‌گونه عبادت و نیایش را ایجاد تحول و تکامل در باطن سالک می‌دانند و چون این کار از عبادت بی‌روح بر‌نمی‌آید، آن را نکوهش کرده و بی‌مقدار می‌دانند و گاه عابدِ غافل را از تارک اعمال بدتر می‌دانند. ملاحسین واعظ کاشفی (مرگ 910 هـ) حتی توجه به اغراض و پاداش اخروی را نیز شرک خفی می‌داند. صدرالمتألهین حکیم نامدار (مرگ 1050 هـ)، با این‌که از مدافعان معاد جسمانی است، توجه به لذایذ اخروی را در حدتوجه به لذایذ دنیوی دانسته، عبادت به‌خاطر نعمت‌های بهشتی را هم نوعی پیروی از شهوت نفس و فرمان نفس اماره می‌داند!
براین‌اساس است که سعدی علیه الرحمه می‌گوید:
خــلاف طـریـقـت بــود کـاولــیــا تـمـنـّا کـنـند از خـدا جـز خـدا!
گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست
همه این‌ها تاکیدند بر لزوم اخلاص و حضور قلب و هیچ‌گونه دلالتی بر بی‌اعتنایی عرفا نسبت‌به عبادت ندارند. هر مکلفی درحد توان باید بکوشد تا نماز و اعمالش همراه با روح اخلاص و حضور قلب باشد؛ اما این به آن معنا نیست که اگر نتواند با اخلاص کامل و حضور قلب نماز بخواند، اصلاً نماز نخواند. همین نماز خشک و بی‌روح نیز ازآن‌جاکه مجاز مقدمه حقیقت است، نباید ترک شود و تکلیف شرع نیز همیشه در حد توان بندگان است.
و نکته دیگر از آن دو مورد، عقیده عرفا به «سقوط تکلیف» است. مسأله سقوط تکلیف همیشه بحث‌انگیز بوده و زمینه کج فهمی را فراهم آورده است.
به خاطر اهمیت این موضوع، آن را جداگانه مورد بررسی قرار می‌دهیم.

سقوط تکلیف؟ یا شکوه بندگی!
دیدگاه عارفان را در ارج و اهمیت شریعت، دربخش گذشته مورد بحث قرار دادیم. اینک مسأله سقوط و ادامه بندگی با شکوه واصلان را در این قسمت مورد بررسی قرار می‌دهیم.

1. سقوط تکلیف
تـبــه گـردد ســراسـر مـغـز بــادام
گـرش از پـوسـت بـخـراشـی گه خـام
ولی چون پخته شد بی‌پوست نیکوست
اگــر مـغــزش بــر آری: برکنی پوست
شریعت پوست، مـغـز آمـد حـقـیـقـت
مــیــان ایــن و آن بـاشـد طـریــقــت‌
خـلل در راه سالـک نـقص مغـز اسـت
چو مغزش پخته شد، بی‌پوست نغز است
در شریعت اسلام، هر انسانی با داشتن شرایط تکلیف، موظف است که تکلیف‌های خود را انجام دهد. هیچ‌کس با داشتن شرایط، با هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند از زیر بار تکلیف شانه خالی کند و به اصطلاح ادعا کند که تکلیف از او ساقط شده است!
حال باید عقیده عرفا را در این‌باره بررسی کنیم. عرفا در دو مورد به سقوط تکلیف معتقدند، به این شرح:

الف. در مقام فنا
بود هستی بهشت، امکان چـو دوزخ مــن و تـو در میـان مـانند بـرزخ
چو برخـیزد تـرا این پـرده از پـیـش نـمـاند نـیز حکـم مـذهب و کیش
همه حکـم شریـعـت، از منِ تــست که آن بـر سینه جـان و تـن تـست
مـن و تـو، چـون نـمـانـد، در مـیانه چـه کعبـه، چه کنش، چه دیر خانه
سالک با گذر از مقامات سلوک، سرانجام به مقصد و مقصود خود که «فنای فی اللّه» است نایل می‌گردد. دراین مقام از خود نیست شده و با حق هست می‌گردد. چون در این مقام، بنیاد هستی سالک فرو پاشیده و از او چیزی که متعلق امر و نهی باشد، باقی نمانده است، حکم شریعت از او ساقط می‌گردد. برای این‌که حکم شریعت تا آنجا مطرح است که قالب بشریت در کار باشد.‌ عین‌القضاه همدانی می‌گوید:
« حکم خطاب و تکلیف بر قالب است... اما کسی که قالب را بازگذاشته باشد و بشریت افکنده باشد و از خود بیرون آمده باشد، تکلیف و حکم خطاب برخیزد و حکم جان و دل قایم شود. کفر و ایمان بر قالب تعلق دارد، آن کس که «تبدّل الارض غیر الارض» او را کشف شده باشد، قلم امر و تکلیف از او برداشته شود «لیس علی الخراب خراج» :
تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب
عرفا می‌گویند که حساب این سرمستان باده وحدت از دیگران جدا است. شمس‌الدین محمد لاهیجی (مرگ 900 هـ) شارح معروف گلشن راز از این غرق شدگان دریای وحدت، به عنوان «ترخان» نام برده که ازهرگونه باج و خراجی معاف بوده، در رفتار و گفتارشان آزادند. گرچه پیروی آنان جایز نیست و دیگرانی که درآن مقام نیستند، نمی‌توانند رفتار و گفتار آنان را داشته باشند، اما انکار و تکذیب آنان نیز درست نیست.
در این‌جا نکته ظریفی هست و آن این‌که همه اهل سلوک که برای نخستین بار به مقام فنا و جمع و توحید می‌رسند، با تجلی اسماء و صفات حق، خود را دارای آن اسماء و صفات دانسته، همه اسماء و صفات حق را به‌خود نسبت داده، عملاً خود را منشأ و مصدر همه حوادث جهان دانسته و در بسط و بهجت این حالت باشکوه، نعره اقتدار زده و ندای «انا‌الحق» سر می‌دهند و بر زمین و زمان فرمان می‌رانند:
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین که حکم بر فلک و ناز بر ستاره کنم!
***
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
***
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان بر کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی! بر وی بپاشم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
این طایفه تا از این بی‌خودی و مستی در نیامده‌اند، تکلیفی بر آنان نیست.
از نظر فقها هم اینان به‌دلیل نداشتن شرایط تکلیف، یعنی عقل و هوش و اختیار، مکلف نیستند.

ب. در مقام بقای بعد از فنا
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون شـدی بر بـام‌های آسـمـان سرد باشد جستجوی نردبان
چنان‌که گذشت، آنان‌که به مقام فنا می‌رسند، تا در این مقام قرار دارند، مکلف نیستند. اما اینان خود به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی در این مستی مانده و هرگز به عالم عقل و آگاهی ظاهری بازنگشته، به مجذوبان و شیفتگان دایمی حضرت حق می‌پیوندند و از کوی دوست به این عالم باز نمی‌گردند.
خرم آن روز کز این مرحله بر بندم رخت وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
و گروه دوم کسانی هستند که پس از رسیدن به مقام جمع و توحید و فنا، بار دیگر به حیات بشری خود بازگشته، قوای ادراکی خود را بازیافته و به مقام «بقای بعد از فنا» یا صحوبعدالمحو و هشیاری پس از بیهوشی وارد می‌شوند. اینان همانند دیگران و همانند زمانی که به حال عادی خود بودند، باز هم به رعایت حقوق شرعی و تکالیف دینی خود پرداخته، از اعمال دینی و عبادات خود لحظه‌ای غفلت روا نمی‌دارند. اینان باید به تکالیف خود عمل کنند؛ برای این‌که ازنظر کمالات معنوی از دو قسم بیرون نیستند:
ـ یا چنانند که باز هم در خطر بازگشت به طبیعت بوده و در معرض گرفتار شدن به حجاب‌های نورانی و ظلمانی‌اند. اینان باید اعمال خود را انجام دهند تا اولاً خودشان گرفتار حجاب و تفرقه نشده و از مقامی که سال‌ها با رنج و خون جگر به دست آورده‌اند سقوط نکنند. ثانیاً با اعمال و رفتار خود سرمشق و راهنمای دیگران واقع شوند.
ـ یا از نظر کمالات چنانند که از شدت کمال، کثرتشان حاجب وحدت نبوده و در معرض انحراف و تنزل نیستند. اینان از جهت کمال خودشان نیازمند عبادت و اعمال نبوده، تنها به‌خاطر هدایت و تکمیل ناقصان و سالکان، مأمور به رعایت اوامر و نواهی شرع بوده و به همه تکالیف خود عمل می‌کنند.
جز برای یـاری و تعـلیـم غـیر سرد باشد راه خیر از بعد خیر
آینه روشن که شد صاف و جلی هـل بـاشـد بـر نـهادن صیقلی
پیش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول

2. شکوه بندگی
هر که را با سر زلفت سرِ سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
«از استاد ابوعلی شنیدم که گفت: هیچ نام نیست بزرگ‌تر از عبودیت و از بهر آن خداوند عز اسمه، اندر وصف پیغمبر علیه‌السلام، شب معراج چنین گفت: شریف‌ترین اوقات او آن شب بود اندر دنیا که گفت: «سبحان الّذی اسری بعبده لیلاً »؛ «اگر نامی بودی بزرگتر از عبودیت، وی را بدان نام خواندی.»
دررابطه عبد و رب و عاشق و معشوق، سخن همان است که احمد غزالی (مرگ 520هـ) می‌گوید: «معشوق، خود به همه حال معشوق است، پس استغنا صفت او است. و عاشق به همه حال عاشق است، پس افتقار صفت او است»
آری هرگز ناز، شایسته عاشق نیست. کار عاشق نیاز است و بس. به قول حافظ شیرازی:
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
عارفان که از رمز و راز عالم عشق باخبرند، هرگز لذت بندگی و عجز و نیاز را نادیده نمی‌گیرند. بنابر‌این در عالم عرفان ترک اعمال بندگی معنا ندارد و اتفاق هم نمی‌افتد.
اکنون به بررسی هر دو مقام فنا و بقای بعد از فنا پرداخته و حضور عارف را در مقام عبودیت، در همه حالات و مقامات برابر اظهارات خودشان و بر اساس متون معتبر عرفان اسلامی نشان خواهیم داد.

1. انجام تکالیف در حال فنا
دورم به صورت از در دولت سرای تو لیکن به جان و دل زمقیمان حضرتم
چنان‌که گذشت، سقوط تکلیف از کسی که در مقام فنا عقل و اختیار خود را از دست داده است، مورد قبول همگان است. یعنی هم عرفا و هم فقها کسی را که به هر دلیل دارای شرایط تکلیف نیست، مکلف نمی‌دانند. حتی ابن‌سینا در توجیه سقوط تکلیف همین مبنا را مطرح می‌کند که «تکلیف برای کسی است که آن را درک کند.»
اما عرفا حتی سالک را در حال فنا نیز اهل عمل می‌دانند؛ یعنی عارف در مقام فنا اگرچه عقل و شعور و اختیار ندارد، اما از عمل باز نمی‌ماند. نخست به گزارشی در این‌باره می‌پردازیم و سپس دلیل مطلب را توضیح خواهیم داد:
عبد‌الرحمن جامی (مرگ 898 هـ) از ابن‌عربی چنین نقل می‌کند: «زمانی که مرا از من بازگرفته بودند (در حال فنا بودم) و از خود خبر نداشتم، روزگاری بر من گذرانیدند که نماز می‌گزاردم به جماعست و امام بودم و جمیع اعمال نماز، چنان‌چه می‌بایست به جای می‌آوردم و مرا به آن هیچ شعوری نه! نه به جماعت و نه به محل آن و نه به هیچ چیز از عالم محسوس و به این‌که می‌گویم، مرا بعد از اقامت خبر کردند! من به خود می‌دانستم هر چه از من واقع شده بود، چون حرکات نائم بود که از وی صادر می‌شود و وی از آن آگاه نه! دانستم که حق سبحانه «وقت» مرا بر من محفوظ داشته بود و با من چنان کرده بود که با شبلی کرده بود که وی را در اوقات نماز به وی باز می‌دادند. اما نمی‌دانم که وی را به آن شعور می‌بود یا نه؟ آن را با جنید گفتند، گفت: «الحمدللّه الذی لم یجر علیه لسان ذنب»
هجویری هم در کشف المحجوب همین نکته را درباره سهل تستری، ابوحفص حداد، ابوالعباس سیاری و عرفای دیگر نقد می‌کند که اگرچه از خود بیخود بودند، اما به هنگام عمل به خود باز می‌آمدند و تکالیف خود را انجام می‌دادند و دوباره از خود بیخود می‌شدند.
در حالات ابوالحسین نوری چنین آمده است: «جمعی پیش جنید آمدند و گفتند: چند شبانه‌روز است که نوری به یک خشت می‌گردد و می‌گوید: اللّه، اللّه و هیچ طعام و شراب نخورده است و نمازها به وقت می‌گزارد و آداب نماز به جای آورد. پس این تکلیف است نه فنا، که فانی از هیچ چیز خبر ندارد. جنید گفت: چنین نیست که شما می‌گویید. آن‌ها که در وجد باشند، محفوظ باشند. پس خدای ایشان را نگاه دارد از آن‌که وقت خدمت، از خدمت محروم مانند.»
عرفا این کار را با دو دلیل توجیه می‌کنند:
الف. تا زبان گناه بر بنده دراز نشود. چنان‌که ابن‌عربی از جنید نقل کرد که خدا را سپاسگزار شد که بر شبلی زبان گناه را دراز نکرد؛ یعنی خداوند بنده‌اش را در حال بیخودی هم از این‌که ولو ظاهراً حالت گناه پیدا کند نگاه می‌دارد. یعنی دست ولایت حق همیشه پاسدار بندگان است. آن‌جا که بنده از خود قدرت و اختیار ندارد، با عنایت و حمایت حق از انجام تکلیف باز نمی‌ماند تا افتخار بندگی را از دست ندهد.
ب. تا شریعت منسوخ نشود. هجویری می‌گوید: خداوند بنده را برای انجام اعمالش درحال فنا وامی‌دارد تا به حکم وعده قیام کند که من هرگز شریعت محمد (ص) را منسوخ نخواهم کرد.
چنان‌که می‌بینیم عرفا سالک را حتی در حال فنا که از نظر همگان تکلیف از او ساقط است، اهل عمل می‌دانند.

2. انجام تکالیف در مقام بقای بعد از فنا
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و ز سر پیمان نرود
چنان‌که گذشت، عرفا عمل را در مقام بقای بعد از فنا نیز به دلایل مختلف لازم می‌دانند که ما به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
الف. بی‌پایانی راه
این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت؟!
راه عشق، راه بی‌پایانی است که فنا یک مرحله از آن است. بعد از فنا نیز این راه با بی‌نهایت ادامه دارد. برخلاف شریعت که مرگ پایان کار انسان است، از نظر عرفا، پس از مرگ و فنا نیز راه عشق و عرفان ادامه دارد.
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
چنان‌که مولوی نیز حرکت انسان را از جمادی تا نباتی و از آن‌جا تا حیوان و انسان و از آن‌جا تا مرگ مطرح کرده، پس از مرگ هم این حرکت را ادامه می‌دهد:
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم
حمله‌ای دیگر بمیرم از بشر تـا بـر آرم از مـلایـک بـال و پـر
بار دیگر از ملک قربان شوم آن چـه انـدر وهـم نـاید آن شـوم
بار دیگر بایدم جستن ز جو کـلّ شـیء هـالـک الـّا وجـهـه
و چون حرکت و راه ادامه دارد، سالک از عمل بی‌نیاز نخواهد بود و طبعاً هر چه درجه و مقام بالاتر باشد، عبادت و پرستش بیشتر و کامل‌تر خواهد بود.
ب. جلوگیری از سقوط و انحراف
دور است سر آب از این بادیه هشدار تا غول بیابان نفریبد به سرابت
به اتفاق اهل سلوک، انسان همیشه در معرض خطا و انحراف و «مکر» است. و چنان‌که گذشت، حتی بعد از مقام فنا خطر زندقه و کفر سالک را تهدید می‌کند؛ بنابراین هرگز بریدن از شریعت و غفلت از راه و رسم بندگی درست نیست.
ج. اسوه بودن و راهنمایی دیگران.
من از برای دیگران در حبس دنیا مانده‌ام من از کجا؟ حبس از کجا؟ مال که را دزدیده‌ام!
چنان‌که گذشت دلیل اصلی بازگشت عارفان از مقام فنا به مقام بقای بعد از فنا، آن است که دیگران را نیز به آن عوالم غیبی راهنمایی کنند و برای آن‌که در مقام راهنمایی، سرمشق دیگران باشند، باید خودشان دقیقاً به تکالیف عمل کنند.
د. شکر
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کارساز بنده‌نواز
چنان‌که در روایات آمده است: پیامبراکرم (ص) شب‌ها نمی‌خوابید و عبادت می‌کرد، تا جایی‌که قدم‌هایش ورم کرد. وقتی به اوگفتند که تو چرا این همه رنج می‌بری درحالی‌که خداوند همه گناهان گذشته و آینده تو را بخشیده است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «افلا اکون عبداً شکوراً»
یعنی آیا نبایدسپاسگزار خداوندی باشم که این همه به من لطف و عنایت دارد؟! عرفا نیز به هر مقامی که برسند، باید شکرگزار نعمت باشند.
ه‍ . تبعیت از فرمان معشوق
در تعالیم عرفا هست که گاه بنده، تنها به خاطر تبعیت از فرمان حق کاری را انجام می‌دهد. ابن‌عربی می‌گوید: گاه ممکن است که بنده در مقام رضا و تسلیم، جایی برای سؤال و تقاضا نداشته باشد؛ اما او به‌خاطر اطاعت از امر خدا، زبان به سؤال و تقاضا می‌گشاید. این سؤال، «سؤال امتثال» امر معشوق است، نه برای حصول حاجات و وصول به مرادات.
چون طمـع خواهد ز مـن سلطان دین خـاک بــر فـرق قـناعـت بعـد از این
او گدایی خواست، شاهی چون کنم؟ او مـذلـّت خـواست، عـزت کی تنم؟
و. ادب
از خـدا جـوییم تـوفـیـق ادب بی‌ادب محـروم ماند از لطـف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد بـلـکـه آتـش در هـمـه آفـاق زد
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بـی‌بـاکی و گـستـاخیست هم
هر که بی‌باکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و، نامرد اوسته است
از ادب پر‌نور گشته است این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
یکی از لوازم تعالی معنوی و ترقی و کمال عرفانی، حفظ ادب با خلق و حق است. قیصری در این‌جا به عالی‌ترین مرتبه ادب که همان رعایت ادب نسبت‌به ذات حق است اشاره می‌کند که این ادب جز در مقام فرق بعدالجمع، برای کسی دست نمی‌دهد و این ادب از حالات مخصوص عبدمتقی است که خدا رحمتش را بر او فرض کرده است که: «فسأکتبها للّذین یتقون».
اقتضای ادب آن است که سالک خود را سراپا نیاز دیده و به آداب بندگی قیام کند؛ برای این‌که ترک عبادت نوعی ناز است و ناز از طرف عاشق، خلاف ادب.
زانکه ترک کار، خود نازی بود ناز، کی در خورد جان بازی بود؟
نی‌ قبول اندیش و نی رد ای غلام امـر را و نـهـی را مـی‌بـین تمام
یکی از شعرای عارف مسلک و صاحب ذوق کُرد، بیتی دارد با این مضمون که:
«گر چه در دعوی «انا‌لحق»، حق با منصور بود؛ اما او حق نداشت که چنین ادعایی بر زبان راند! برای این‌که اگر مجنون، عاقل باشد هرگز ادعای ناز لیلی را نخواهد داشت» آری ناز لیلی، در انحصار لیلی است و حق بودن شایسته حق است و بس. عطار می‌گوید:
نیست ممکن در میان خاص و عام از مـقـام بـنـدگـی بـرتـر مـقـام
بندگی کن، بیش ازین دعوی مجوی مرد حق شو عزت از «عزی» مجوی
گر به دعـوی عزم ایـن میـدان کـنی سـر دهـی بر بـاد و ترک جان کنی
سر به دعوی بـیش از ایـن مفـراز تو تـا بـه رسـوایـی نـمانـی بـاز تـو
ترک عبادت، نوعی پندار کمال است که در هر مرحله و مقامی در شأن سالک نبوده بلکه وسوسه نفس است و از آفات راه به شمار می‌رود. عطار در وصف چنین کسی می‌گوید:
در خیال خویـش مغرور آمـده از فــضای مــعرفـت دور آمــده
گر تـو را نوری زنفس آمد پدید زخم کـژدم از کـرفـس آمـد پـدیـد
تـو بدان نور نجس! غره مبـاش چون نئی خورشید، جز ذره مباش!
ز. پرستش جوششی
سایه چون طلعت خورشید بدید نکند سجده، نجنبد، چه کند؟!
از نظر کاملان و براساس تجربه واصلان، پرستش تا مقام وصول جنبه تکلیف داشته و «کوششی» است. اما پس از وصول، این پرستش به صورت عکس‌العملی از مشاهدات عارف، خارج از حالت عزم و تصمیم وی تحقق یافته و حالت «جوششی» پیدا می‌کند. بنابر‌این می‌توان گفت که عبادات واصلان، حالت تکلیفی و کوششی ندارد.
برای روشن شدن این نکته مهم مثالی می‌آوریم. شما دو مورد برای گشاده‌رویی، شادمانی و تبسم در نظر بگیرید.
یکی آن‌جا که شما زیر دست کسی هستید که از او نه تنها راضی نیستید، بلکه از دیدار او نیز بیزارید. اما او شما را موظف و مکلف کرده است که روزی دوبار، وارد اطاق او شده، با احترام و گشاده‌رویی و تبسم، به دستورات او گوش دهید و بازگردید.
و دیگری آن‌جا که شما به یکی آن‌قدر علاقه‌مندید که آرزو دارید لحظه‌ای از او دور نشوید و حاضرید هر چه دارید نداشته باشید، اما دیدار او را داشته باشید. حالا اگر چنین کسی را در فاصله‌هایی بتوانید ببینید، قطعاً به هنگام دیدار او غرق در بهجت و شادمانی بوده و بازترین چهره و باشکوه‌ترین لبخند شادمانی و رضایت را با خود خواهید داشت.
اگر کمی به تفاوت این دو مورد توجه کنید، خواهید دید که در مورد اول شخص با آگاهی و اراده خود، صحنه برخورد رضایتمندانه را سامان می‌دهد. او در نشان دادن خوشحالی و لبخند، نیازمند عزم و تلاش خویش است. این‌گونه رفتار را رفتار تکلیفی می‌گویند و من آن را «کوششی» می‌نامم. در رفتار کوششی، انسان به گونه‌ای است که اگر او را از این کار معاف دارند، راحت خواهد بود؛ پس انجام کار برای او نوعی زحمت و کلفت است و اگر بتواند ترس از عاقبت کار را از خود دور کند، نافرمانی می‌کند تا این زحمت را تحمل نکند.
اما شادمانی و لبخند مورد دوم نیازمند عزم و زحمت شخص نیست، بلکه نتیجه اجتناب‌ناپذیر لذت دیدار با شخص مورد علاقه است؛ بنابر‌این جنبه زحمت و کلفت نداشته و می‌توان آن را تکلیف نشمرده، بلکه رفتاری برتر و باشکوه‌تر از رفتار تکلیفی دانست.
بنابراین اگر واصلان را خارج از تکلیف می‌دانند به این معنا است، نه به معنای ترک پرستش. علامه طباطبایی دراین‌باره می‌گوید:
«... و این‌که از بعضی شنیده شده است که می‌گویند سالک پس از وصول به مقامات عالیه و وصول به فیوضات ربانیه، تکلیف از او ساقط می‌گردد، سخنی است کذب و افترایی است بس عظیم؛ زیرا رسول اکرم (ص) با این که اشرف موجودات و اکمل خلایق بودند، با این حال تا آخرین درجات حیات تابع و ملازم احکام الهیه بودند. بنابراین سقوط تکلیف به این معنی دروغ و بهتان است. بل از برای آن می‌توان معنای دیگری نمود که قائلین آن را قصد نمی‌نمایند. و آن این است که اتیان اعمال عبادیه باعث بر استکمال نفوس بشریه است و مراتب استعداد انسان به واسطه التزام بر سنن عبادیه از مراحل قوه به فعلیت می‌رسد. بنابراین برای افرادی که هنوز به مرحله فعلیت تامه من جمیع‌الجهات نرسیده‌اند، عبادات آنان برای استکمال است؛ ولی برای افرادی که به مرحله فعلیت تامه رسیده‌اند، دیگر عبادت به جهت حصول استکمال و تحصیل مقام قرب معنی ندارد، بلکه اتیان عبادات برای چنین شخصی به عنوان دیگری که همان مقتضای حصول کمال است خواهد بود.»
این عنوان دیگر برای عبادت، یعنی «مقتضای حصول کمال» بودن آن، همان است که توضیح دادیم. اما به دنبال متن مذکور، مرحوم علامه حدیث عایشه را نقل می‌کند؛ البته مضمون آن حدیث دلالت بر عبادت به‌خاطر شکر دارد که قبلاً آن را توضیح دادیم، نه عبادت به عنوان نتیجه و عکس‌العمل و مقتضای دیدار و کمال. به‌طور‌کلی عبادت واصلان، با عبادت پیش از وصول، کاملاً متفاوت است. ما تنها به دو مورد از این تفاوت‌ها اشاره می‌کنیم:
یکی این‌که عبادت قبل از وصول، وسیله و طریق وصول است. اما بعد از وصول، از جلوه‌ها و آثار وصول است؛ به عبارت دیگر عبادت پیش از وصول به منظور دستیابی به وصول و رسیدن به فنا و لقاءاللّه است، درحالی‌که همین عبادت بعد از وصول، اقتضای حال و ثمره کمالات وجودی عارف است. به تعبیر دیگر، عبادت پیش از وصول وسیله‌ای است برای گذر از ظاهر به باطن.درحالی‌که عبادت پس از وصول، انعکاسی است از بهجت باطن در ظاهر.
تفاوت دیگر این‌که عبادت پیش از وصول، تکلیف بوده و طبعاً با زحمت و تکلف همراه است. باید اراده کرد و به ترتیب مقدمات پرداخت و عمل را به پایان برد. اما همین عبادت بعد از وصول، نیازمند هیچ‌گونه تکلف و زحمت نبوده، به دور از زحمت اراده و دردسر ترتیب مقدمات و خارج از تدبیر و رویه عبد، به صورت یک جریان انعکاسی انجام می‌پذیرد. عیناً مانند لبخندی که به هنگام شادمانی بر لب می‌نشیند و عیناً مانند عطر از گل و نور از ماه و خورشید.
گل خندان که نخـندد چـه کند؟! عـلـم از مـشـک نبندد چه کند؟!
مـه تابـان بجز از خـوبـی و نـاز چه نماید؟! چه پسندد؟! چه کند؟!
آفـتـاب ار نـدهد تابـش و نـور پـس بـدین نـادره گـنبـد چـه کند؟!
سایه چون طلعت خورشید بدید نـکنـد سـجـده نـجنـبـد، چه کند؟!
به خاطر اهمیت مسأله و برای رفع و دفع هر‌گونه توهم و خطا، عین عبارت یکی از فقهای بزرگ معاصر را در این‌باره نقل می‌کنیم:
« بر ارباب معارف الهیه، روشن و واضح است که انسان سالک، تا در سیر الی‌اللّه و سلوک‌الی جانب اللّه است، نماز و دیگر مناسک‌اش فرق دارد با ولی کاملی که سیر را به آخر رسانده و به غایه‌القصوای عروج کمالی و معراج روحی معنوی رسیده و قدم به محفل انس قاب قوسین نهاده؛ زیراکه سالک مادامی که در سلوک و سیر الی اللّه است، نمازش براق عروج و رفرف وصول است.
و پس از وصول نمازش نقشه تجلیات و صورت مشاهدات جمال محبوب است، بدون آن‌که اعمال رویه‌ای در ترکیب آن شود؛ بلکه از قبیل سرایت حکم غیب به شهادت و ظهور آثار باطن به ظاهر است؛ چنان‌که محققین از فلاسفه در خصوص تدبیر عالم عقلی، نسبت‌به عالم ملک، با آن‌که عالی را توجه به سافل نیست، فرمودند، تدبیرات آن‌ها از این عالم، تدبیر تبعی استجراری است؛ بلکه نزد اصحاب قلوب و ارباب معرفت این تدبیرات نسک الهیه تابعه تجلیات اسمائیه و صفاتیه و ذاتیه است.»
نماز سالک پیش از وصول، همانند «براق» و «رفرف» سالک‌اند. چنان‌که پیامبر خاتم‌(ص) با این دو به معراج رفتند، سالک نیز با نماز و عبادات دیگرش به معراج می‌رود. این تمثیل امام، برای عبادت پیش از وصول بود، اما برای عبادت پس از وصول نیز تمثیلی از عقیده فلاسفه اسلام آورده است.
بنا به عقیده فلاسفه اسلام، جهان ماده به وسیله مجردات و موجودات غیرمادی پدید آمده و اداره می‌شود. اما پرداختن آن موجودات مجرد و غیرمادی به امور جهان مادی، بر آنان تکلیف نیست تا با این کار به تکمیل خود بپردازند، بلکه عنایت و تدبیر آنان نسبت‌به جهان مادی، محصول بهجت و شوق آنان در مشاهده جلوه‌های جلال و جمال حضرت حق است.
ح. نکته‌ای از ابن عربی
ابن‌عربی شریعت را فرا‌گیر دانسته و هیچ چیز را بیرون از حکم شریعت نمی‌داند. بنابراین در هیچ شرایطی، تکلیف شریعت از انسان ساقط نیست؛ اگرچه این تکلیف در شرایط گوناگون متفاوت خواهد بود. عین عبارت او چنین است:
« من غلب علیه الحال أو الجنون أو النسیان أو النوم، أو الذی لم یبلغ حد الحلم، فقد زال عنه التکلیف، إما بالکلیه و إما بالتعلیق عند جمیع الفقهاء، و لیس عندنا کذلک، لأنه ما ثم حال و لا صفه فی مکلف تخرج عن حکم الشرع. فإنه قد شرع لکل صاحب حال و صفه حکماً، إما بالأباحه أو غیر ذلک من أحکام الشرع. لأنه لا یخلو عن حکم مشروع لصاحب تلک الحال. فما ثم إلا مکلف، فما ارتفع التکلیف. فأن هؤلاء الذین تقول فیهم الفقهاء: قد ارتفع عنهم خطاب الشرع، لم یرتفع. فإن الشرع قد أباح له التصرف فیما یقتضیه طبعه کا‌لحیوان، و لا حرج علیه فی ذلک، فکیف یقال: زال عنه حکم الشرع؟ والشرع قد حکم له بالإباحه، کما حکم للعاقل البالغ بالإباحه، کما حکم للعاقل البالغ بالإباحه فیما أبیح له، فإن الحکم فی الاشیاء للشرع لا للعقل «والشرع هو حکم اللّه فی الاشیاء». و ما ثم شیء خرج عن حکم اللّه فیه بأمر ما. فأحکام الشرع و إن تعلقت بالاعیان، فانها مبنیه علی الاحوال. فما خوطبت عین بأمر ما، الالحال هی علیه، لاجل ذلک الحال خوطب بما خوطب به لا لعینه، فأن العین لاتزال باقیه و الاحوال تتغیر. فیتغیر حکم الشرع علی العین لتغیر الحال. فحال الطفوله و الإغماء و الجنون و غلبه الحال والفناء و السکر و المرض للشرع فیها أحکام، کما لحال الرجوله‌ و الصحه والبقاء و الصحو و عدم غلبه الحال للشرع فیها أحکام. فحکم الشرع سار فی جمیع الأحوال.»
یعنی: «سالکی که بر اثر غلبه حال از خود بیخود شده است یا آن که دچار جنون و فراموشی شده یا به خواب رفته باشد و نیز کودکی به حد بلوغ نرسیده باشد، از نظر همه فقیهان، تکلیف از آن‌ها برداشته شده و مشمول تکلیف نیستند. اما نظر من برخلاف نظر فقیهان است. به نظر من مسأله چنان نیست که فقها می‌گویند؛ برای این‌که هیچ حالت و صفت مکلف، از حکم شریعت بیرون نیست. شریعت برای هر یک از حالات و صفات انسان حکم جداگانه‌ای دارد؛ مباح یا واجب و یا حکم دیگر. به‌طورکلی هر حالت و صفتی حکم خود را دارد. در نتیجه همه انسان‌ها در همه حالات و شرایط، دارای تکلیف‌اند. پس تکلیف برداشته نمی‌شود. در همه مواردی که فقها به رفع و سقوط تکلیف قایلند، تکلیف شرع دایر و جاری است. تکلیف آن‌ها همین است که شریعت رفتار آنان را که به اقتضای حال و طبیعت آنان است، مباح و مجاز کرده است و برای او مشکلی در کار نیست. پس حکم شرع برداشته نشده است، بلکه حکم آنان همان «اباحه» است؛ چنان‌که برای افراد عاقل و عادی هم، مجموعه‌ای از اعمال و رفتار مباح شده است. برای این‌که احکام همه چیز با شرع است، نه با عقل. شرع حکم و فرمان خدا است و چیزی از این حکم و فرمان بیرون نیست.
از طرف دیگر احکام شرع اگرچه به اعیان اشیا تعلق می‌گیرد؛ اما درحقیقت، این احکام ناظر و متوجه احوال آن اشیا است. بنابراین اعیان اشیا براساس حالات خود، موضوع و مخاطب حکم و فرمان خداوند قرار می‌گیرند؛ زیرا عین و ذات اشیا باقی‌اند و تنها حالات آن‌ها تغییر می‌یابد و احکام الاهی هم براساس همین تغییرها تغییر می‌یابد.
بنابراین حالت کودکی (پیش از بلوغ)، بیهوشی، جنون، غلبه حال، فنا، بیخودی و بیماری، احکام شرعی خاص خود را دارند؛ چنان‌که حالت بلوغ، سلامت، بقا، هوشیاری و نبودن در غلبه حال، احکام شرعی مخصوص به خود را دارند. بدین سان حکم شرع در همه حالات موجودات جریان دارد.»
غرض از نقل عین عبارت ابن‌عربی و ترجمه آن، تاکید بر این نکته است که از نظر ابن عربی (کسی که در عرفان اسلامی از موقعیت ممتازی برخودار است) مسأله سقوط تکلیف یا رفع آن، در هیچ شرایطی معنا نداشته و همه موجودات در همه حالات خود، زیر حکم و فرمان شریعت‌اند؛ اگرچه این احکام و فرمان‌ها، براساس دگرگونی حالات موجودات، تغییر می‌پذیرند.

چند نکته
این بحث را با یادآوری چند نکته به پایان می‌بریم:
اول. این‌که عرفان و سلوک عرفانی، هرگز بدون تلاش و عمل به احکام شرع امکان ندارد و برخلاف توهم عده‌ای، هیچ عارفی هرگز خود را از شریعت بی‌نیاز نمی‌یابد؛ چنان‌که به تفضیل توضیح دادیم.
دوم. این‌که در همه مراحل سلوک برای تشخیص حقیقت یافته‌ها از پندار و شناخت آب از سراب، شریعت بهترین ملاک و میزان تشخیص است. ابن‌عربی می‌گوید: هر حکم و حادثه‌ای در عالم حقیقت، که به تأیید شریعت نرسد، ارزش و اعتبار ندارد.
سوم. آن‌که عبادت در هرحال باید برابر قوانین شریعت بوده باشد؛ حتی عبادت واصلان هم از نظر شکل وهیأت، عیناً مانند عبادات پیش از وصول، مطابق شریعت بوده و در قالب احکام فقهی خواهد بود؛ به دلیل آن‌که چون حضرت محمد (ص) خاتم انبیا است، هیچ کشفی برتر از کشف او نخواهد بود.بنابر‌این هیچ حکمی از احکام شریعت او، قابل تغییر و تبدیل نیست.
چهارم. آن‌که صورت عبادات از قبیل صورت نماز، حج، روزه و ... صورت‌های تصادفی و بی‌مبنا و معنا نبوده، بلکه همه این صورت‌های ظاهری ، آثار و نتایج حالات و عوامل معنوی می‌باشند. همه مناسک و اعمال دینی همانند تراوش و جلوه‌ای هستند از حقایق و معانی باطنی. درنتیجه حتی در حال بیخودی واصلان نیز این صورت‌ها و شکل‌ها تغییر نمی‌یابد. هر مجذوبی، در هر شرایطی اگر در غلبه جلوه خاصی از معشوق قرار گیرد، تجلیات باطن او، به صورت همین اعمال دینی، مثلاً در نماز، ظهور خواهد یافت.
پنجم. آن‌که بنابر مطالب و نکات مذکور، اگر کسی هرگونه اعمال و رفتار دیگری را، غیر از صورت اعمال شریعت محمدی و به جای دستورات معین دینی انجام دهد، نشان آن خواهد بود که دچار وسوسه شیطان شده و هنوز در اسارت «خودی» و «خودخواهی» است، چنین کسی باید برای بهبود حال خود تلاش کند تا از این انحراف نجات یابد.
در سر‌الصلوه، در این‌باره، با ذکر نمونه‌ای از بدعت‌های منسوب به جاهلان، چنین آمده است:
« پس آن نمازی را که بعضی به عرفا نسبت دهند که نماز سکوتش گویند و به ترتیب خاصی الف اللّه را، متمثل در پیش رو کنند و پس از آن لاء را و پس از آن «ها» و پس از آن مجموع را به ترتیب خاصی که به عدد حضرات خمس شود، بر فرض صحت نسبت، از جهل آن کسی است که این معجون بی‌معنی را درست کرده است.
بالجمله کشفی اتم از کشف نبی ختمی و سلوکی اصح و اصوب از آن نخواهد بود؛ پس باید ترکیبات بی‌حاصل دیگر را که مغز‌های بی‌خرد مدعیان ارشاد و عرفان است رها کرد.»
ابن‌عربی، که جایگاهش در عرفان اسلامی معلوم است و نیز گستاخی او در فاصله گرفتن از فهم عرفی متون دینی جای تردید نیست، باز هم تکالیف شرعی را توقیفی دانسته و کسی را در تغییر آن‌ها مجاز نمی‌داند و چنین می‌گوید:
« اساس اعمال شریعت، بر «توقیف» استوار است که نباید چیزی به آن افزوده یا از آن کم کنند»
او حتی تغییر در الفاظ شریعت را نیز بر خلاف ادب بندگی دانسته و چنین می‌گوید:
« اقتضای ادب آن است که لفظ را هم رعایت کرده، تنها معنی را مورد توجه قرار ندهیم؛ زیرا خداوند الفاظ را بی‌دلیل برنگزیده است. بنابراین باید از لفظ غفلت نکنیم که تغییر الفاظ به‌منزله یک تحریف است»
چهارم‌. آن‌که به مقامات عرفانی، جز با اعمال شرعی و مجاهدت‌های معنوی نمی‌توان دست یافت. اگر کسی فکر کند که با مواد مخدر و بنگ و حشیش یا مسکالین و ... می‌تواند در خود حالت عرفانی ایجاد کند، سخت در اشتباه است؛ برای این‌که عرفان تلاشی است در جهت تکامل معرفت و دست‌یافتن به معرفتی برتر از معرفت‌های حسی و عقلی؛ درحالی‌که مواد مخدر حتی حس و عقل را نیز تخریب می‌کند و انسان را از شأن خود دور می‌دارد.
پنجم. آن‌که راه عرفان، راه هر کس نیست. این راه را کسی باید برود که بتواند شرط امانت به سر برده و از مشکلات طریقت سربلند به درآید و در نهایت اگر لطف و عنایت حضرت حق نباشد، کسی محرم این راز نبوده و سر بر آن آستان نخواهد سود. به قول ابن سینا «آستان حق برتر و بالاتر از آن است که هر کس و ناکسی به آن دست یابد، جز یگانه‌های دوران»
در این‌باره سخنی از عطار نیشابوری را می‌آوریم که:
بـایزید آمـد شبـی بـیرون زشهر از خروش خلق، خالی دیـد دهـر
مـاهـتابی بـود، بـس عـالم فـروز شـب شـده از پرتو او مثل روز
آسـمـان پـر انــجــم آراسـتـــه هـر یـکـی کـار دگـر را خـاسته
شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نمی‌جنبید در صحرا و دشت
شورشی در وی پـدیـد آمـد بزور گفت: یـا رب در دلم افـتار شـور!
با چنین درگه که در رفـعـت تـراست این چنین خالی ز مشتاقان چراست؟
هاتـفـی گـفتـش که: ای حیـران راه! هـر کسـی را، راه نـدهـد پـادشـاه
عزّت ایـن در، چـنین کـرد اقـتـضـا کـز در مـا، دور بـاشـد هـر گـدا
چـون حـریم عزّمــا. نور افــکنـد غـافـلان خـفتـه را، دور افـکنـد
سـال‌هـا بـردنـد مـردان انـتـظــار تا یـکی را بـار بود، از صد هزار

در منزلت صدرالمتالهین

تصوف



و من‌ یؤ‌ت‌الحکمة‌ فقد اوتی‌ خیراً‌ کثیراً» (بقره‌ / 269)

‌‌
‌1**. منزلت‌ علمی‌ صدرالمتألهین
سخن‌گفتن‌ از صدرالدین‌ محمدبن‌ ابراهیم‌ شیرازی‌ قوامی، نویسندة‌ کتاب‌ "اسفار"، که‌ در بین‌ مردم‌ به‌ "ملاصدرا" و در میان‌ شاگردان‌ مکتبش‌ به‌ "صدرالمتألهین" مشهور است، برایم‌ بسی‌ لذت‌بخش‌ است.
من‌ از زمرة‌ کسانی‌ هستم‌ که‌ از عقل‌ و خرد، روح‌ بلند، نیروی‌ مقاومت، آزاداندیشی، بیان‌ نیکو، کمال‌ و پختگی‌ اندیشه‌ها و صراحت‌ در ابراز عقاید و افکار این‌ مرد بزرگ، با وجود تکفیر و آن‌ همه‌ آزار که‌ در حق‌ وی‌ رفته‌ است، شگفت‌زده‌ام. ویژگیهایی‌ که‌ برشمردم‌ پیش‌ از آنکه‌ از تاریخ‌ زندگی‌ او درک‌ کنم‌ از نوشته‌ها و کتابهایش‌ احساس‌ نموده‌ام.
دوازده‌ سال‌ پیش‌ محاضراتی‌ رمزگونه‌ در عرض‌ فلسفة‌ او بنا نهادم. در آنها چنین‌ پنداشتم‌ که‌ در عالم‌ رؤ‌یا ولی‌ از راه‌نوشته‌هایش‌ با من‌ سخن‌ می‌گوید. از آن‌ محاظرات‌ نوشته‌ای‌ تهیه‌کردم‌ و آن‌ را "احلام‌الیقظه" نامیدم‌ که‌ بیشتر آن‌ نوشته، در مجلات‌ هفتگی‌ یا ماهنامه‌ها منتشر گردید.
اینک‌ زمان‌ آن‌ رسیده‌است‌ که‌ بر کتاب‌ ارزشمند او مقدمه‌ای‌ بیاورم‌ که‌ حاصل‌ شگفتی‌ من‌ و قلم‌ از آن‌ رؤ‌یاهاست.
صدرالمتألهین‌ از زمرة‌ فیلسوفان‌ بزرگ‌ متألهی‌ است‌ که‌ در هر چند سده، یکی‌ پا به‌ عرصة‌ وجود می‌نهد. در سه‌ سدة‌ گذشته‌ وی‌ بزرگترین‌ فیلسوف‌ اسلامی‌ است‌ که‌ در فلسفة‌ یونانی‌ و اسلامی‌ سرآمد و بنیان‌گذار مکتبی‌ فلسفی‌ بوده‌است.
فراگیری‌ و پژوهش‌ فلسفی‌ ما همواره‌ بر آثار او مبتنی‌ بوده‌ است‌ به‌ خصوص‌ "اسفار" که‌ از مهمترین‌ کتابهای‌ فلسفی‌ قدیم‌ و جدید به‌ شمار می‌آید و بنیان‌ دیگر آثار او بر آن‌ نهاده‌ شده‌است.
افتخار فلاسفه‌ پس‌ از او در این‌ است‌ که‌ در آثارشان‌ از نوشته‌های‌ او بهره‌ بگیرند و خود را شاگرد مکتب‌ او برشمارند. چنان‌ که‌ حتی‌ فلاسفة‌ بزرگ‌ نیز به‌ این‌ اتصال‌ و ارتباط‌ خود با صدرالمتألهین‌ افتخار می‌کنند.
چنانچه‌ از استاد بزرگ‌ خود، محمدحسین‌ اصفهانی‌ (1361-1292) شنیدم‌ که‌ می‌گفت:
اگر بدانم‌ کسی‌ رموز اسفار را می‌فهمد، برای‌ شاگردی‌ به‌ نزد او خواهم‌ رفت‌ هرچند در دور دست‌ترین‌ نقطة‌ جهان‌ باشد.
گویی‌ افتخار استاد چنین‌ است‌ که‌ فقط‌ او به‌ درجة‌ فهم‌ رموز اسفار رسیده‌ یا به‌ پایه‌ای‌ از معرفت‌ دست‌ یافته‌ است، که‌ عجز خود را از رسیدن‌ به‌ کنه‌ مقاصد عالی‌ آن‌ درک‌ کرده‌ است.
همچنین‌ بر این‌ باورم‌ که‌ صدرالمتألهین‌ یکی‌ از بزرگان‌ فلسفة‌ اسلامی‌ است. او و معلم‌ ثانی، ابونصر فارابی‌ متوفای‌ حدود 340 هجری، ابن‌سینا (427-373) و نصیرالدین‌ طوسی‌ (672-597)، همگی‌ از بزرگان‌ فلسفة‌ اسلامی‌ به‌ شمار می‌آیند. بنیان‌ فلسفة‌ اسلامی‌ بر آرای‌ آنها نهاده‌ شده‌ و صدرالمتألهین‌ که‌ آخرین‌ فیلسوف‌ بزرگ‌ اسلامی‌ محسوب‌ می‌گردد آثار و آرای‌ دیگران‌ را تفسیر نموده‌ و بزرگترین‌ فیلسوف‌ اسلامی‌ است، گرچه‌ در عرفان‌ و مکاشفه‌ نیز سرآمد است.

2. ‌پیشرفت‌ علمی‌ او
تاریخ‌ دقیق‌ ولادت‌ او مشخص‌ نیست‌ ولی‌ وفات‌ وی‌ در هفتاد سالگی، در سال‌ 1050 هجری‌ قمری‌ و به‌ هنگامی‌ بوده‌ است‌ که‌ برای‌ هفتمین‌ بار به‌ سفر حج‌ می‌رفته‌ و یا از سفر بازمی‌گشته‌ است. بنابراین‌ تولد او در پانزده‌ سال‌ آخر قرن‌ دهم‌ هجری‌ بوده‌است.
آنچه‌ به‌ یقین‌ از او می‌دانیم‌ این‌ است‌ که‌ او در شیراز از پدری‌ صالح‌ به‌ نام‌ ابراهیم‌بن‌ یحیی‌ قوامی‌ متولد شده‌است‌ و گفته‌اند:
وی‌ از وزیران‌ دولت‌ فارس‌ به‌ مرکزیت‌ شیراز و از خاندان‌ محترم‌ قوامی‌ بود و صاحب‌ فرزند نمی‌شد. لذا نذر کرد در صورتی‌ که‌ خدای‌ متعال‌ به‌ او پسری‌ صالح‌ و موحد ببخشد، به‌ فقیران‌ و اهل‌ علم‌ بسیار کمک‌ کند. آرزوی‌ وی‌ در وجود فرزندی‌ (محمد صدرالدین) تحقق‌ یافت. این‌ فرزند یگانة‌ خانواده، در دامن‌ پدر با عزت‌ و کرامت‌ آموزش‌ دید و پدرش‌ او را به‌ فراگیری‌ دانش‌ تشویق‌ نمود. وقتی‌ پدرش‌ وفات‌ یافت‌ - صدرا برای‌ تحصیل‌ دانش‌ در اصفهان‌ که‌ مرکز دانش‌ و دولت‌ در عهد صفویه‌ بوده‌است، سکونت‌ داشت.
از بررسی‌ زندگی‌ صدرالمتألهین‌ مشخص‌ می‌شود هنگامی‌ که‌ وی‌ به‌ اصفهان‌ می‌رفت‌ دارای‌ مقام‌ علمی‌ و عملی‌ ممتازی‌ بوده‌است، زیرا در ابتدای‌ ورود به‌ حوزة‌ اصفهان‌ در درس‌ شیخ‌ بهأالدین‌ عاملی‌ (1031-953) شرکت‌ نمود در حالی‌ که‌ هر کسی‌ شایستگی‌ حاضر شدن‌ در درس‌ شیخ‌ بهائی، شیخ‌الاسلام‌ آن‌ زمان‌ را نداشت.
صدرالمتألهین‌ چنان‌ به‌ علم‌ اشتیاق‌ داشت‌ که‌ همة‌ اموالی‌ را که‌ پدرش‌ بر جای‌ گذاشته‌ بود، در تحصیل‌ آن‌ صرف‌ کرد و مکتب‌ فلسفی‌ - عرفانی‌ را که‌ در آن‌ زمان‌ پیروانی‌ داشت‌ گسترش‌ داد؛ مکتبی‌ که‌ حتی‌ کسی‌ مانند شیخ‌بهایی‌ آن‌ را آشکار می‌ساخت. این‌ مکتب‌ در زمان‌ صدرالمتألهین‌ گسترش‌ یافت‌ و چنان‌ اشتیاقی‌ را در او برانگیخت‌ که‌ راه‌ را بر دیگر گرایشهای‌ او بست‌ و از او عارف‌ و فیلسوف‌ و متألهی‌ یگانه‌ و کم‌نظیر یا بی‌نظیری‌ پدید آورد.
او خود به‌ این‌ عشق‌ و اشتیاق‌ در مقدمة‌ اسفار اشاره‌ کرده‌ و گفته‌ است:
برای‌ درک‌ فلسفة‌ الهی‌ در جوانی‌ تلاش‌ بسیاری‌ کردم.
عشق‌ او به‌ فلسفه‌ و گرایش‌ به‌ آن، موجب‌ رویکرد او به‌ درس‌ فیلسوف‌ عصر او محمدباقر میرداماد، متوفای‌ 1040 هجری، شد که‌ صدرالمتألهین‌ در بسیاری‌ از نوشته‌هایش‌ از او به‌ بزرگی‌ یاد نموده‌ و از جمله‌ در شرح‌ حدیث‌ اول‌ اصول‌ کافی‌ آورده‌است:
سید و سند و استاد و تکیه‌گاه‌ من‌ در معالم‌ دین‌ و علوم‌الهی‌ و معارف‌ حقیقی‌ و اصول‌ یقینی‌ ...
و در دیگر آثارش‌ با چنین‌ تعابیری، وی‌ را می‌ستاید.
با بررسی‌ زندگی‌ علمی‌ صدرالمتألهین، سه‌ مرحلة‌ اساسی‌ در زندگی‌ او قابل‌ تشخیص‌ است‌ که‌ گذر از این‌ مراحل‌ از او فیلسوفی‌ بزرگ‌ پدید آورده‌است:

مرحلة‌ اول:
دورة‌ شاگردی‌ اوست‌ که‌ دورة‌ بحث‌ و بررسی‌ نظریه‌های‌ متکلمان‌ و فلاسفه‌ و گفت‌ و گوهای‌ آنها است. معلوم‌ می‌شود هنوز روش‌ عرفانی‌ او شکل‌ نگرفته‌ بوده‌است‌ و سخن‌ او در مقدمة‌ تفسیر سورة‌ واقعه‌ به‌ همین‌ نکته‌ اشاره‌ دارد:
در گذشته‌ به‌ بحث‌ و تکرار، اشتغال‌ فراوان‌ داشتم‌ و کتابهای‌ حکما و فلاسفه‌ را بسیار می‌خواندم‌ تا آنجا که‌ می‌پنداشتم‌ به‌ دانشی‌ دست‌ یافته‌ام‌ اما هنگامی‌ که‌ به‌ یافته‌های‌ خود نظر کردم، با وجود اینکه‌ دربارة‌ مبدأ و معاد و منزه‌ بودن‌ خداوند از صفات‌ امکان‌ و حدوث‌ و همچنین‌ بخشی‌ از مسائل‌ دربارة‌ نفس‌ انسانی‌ بسیاری‌ مطالب‌ می‌دانستم، دریافتم‌ که‌ با دانش‌ واقعی‌ و حقیقت‌ هستی‌ که‌ جز از طریق‌ مکاشفه‌ و ذوق‌ به‌ دست‌ نمی‌آید، بیگانه‌ هستم.
مراد او از دانش‌ واقعی، مکاشفات‌ عرفانی‌ است.
در مقدمة‌ اسفار، از اینکه‌ در ابتدای‌ عمر خود، در گرایش‌ به‌ روش‌ اهل‌ بحث‌ (یعنی‌ فلاسفه‌ و متکلمان) زیاده‌روی‌ کرده‌ پشیمانی‌ خود را بیان‌ نموده‌است:
از اینکه‌ بخشی‌ از عمر خود را در جست‌ و جوی‌ نظریه‌های‌ فلاسفه‌ و متکلمان‌ مجادله‌گر و نازک‌اندیشیهای‌ آنان‌ هدر دادم‌ و به‌ فراگیری‌ جربزة(2) آنان‌ در سخن‌ و چگونگی‌ مباحثه‌ پرداختم، استغفار می‌کنم.
هر چند او پشیمانی‌ خود را از هدر دادن‌ این‌ دوره‌ بیان‌ داشته‌ اما در دورة‌ آخر عمر خود که‌ دورة‌ نگارش‌ آثارش‌ است‌ و در این‌ آثار روش‌ بحثی‌ (فلسفی‌ - کلامی) و روش‌ عرفانی‌ را جمع‌کرده، از روش‌ اهل‌ بحث‌ بهرة‌ فراوان‌ برده‌است. ما در بخشی‌ دیگر (مکتب‌ علمی‌ او) از آن‌ سخن‌ خواهیم‌ گفت.
علاوه‌ بر این، در این‌ دوره‌ او فقط‌ روش‌ بحثی‌ را درپیش‌ نگرفته‌ بلکه‌ آمیخته‌ای‌ از روش‌ بحثی‌ عرفانی‌ را اساس‌ تفکر خود قرارداده‌ است. هرچند هنوز در اندیشة‌ او این‌ روش‌ شکل‌ نگرفته‌ بوده، چنان‌ که‌ در آن‌ دوره‌ قائل‌ به‌ وحدت‌ وجود بود و رسالة‌ "طرح‌الکونین" را دربارة‌ وحدت‌ وجود نوشته‌است.
به‌ دلیل‌ بیان‌ علمی‌ همین‌ نظریه‌ها از سوی‌ مردم‌ در تنگنا قرارگرفته‌ و عرصه‌ بر او تنگ‌ شده‌بود. چنان‌ که‌ خود در نوشته‌هایش‌ به‌ آن‌ اشاره‌ نموده‌ و دورة‌ دوم‌ زندگی‌ وی‌ با این‌ مشکلات‌ شروع‌ می‌شود.

مرحلة‌ دوم:
این‌ مرحله، دورة‌ گوشه‌نشینی‌ و دوری‌ از مردم‌ و روی‌آوردن‌ به‌ عبادت‌ در بعضی‌ از کوههای‌ دور دست‌ واقع‌ در کهک، از روستاهای‌ قم، می‌باشد. این‌ گوشه‌نشینی‌ مدت‌ پانزده‌ سال‌ به‌ طول‌ انجامید. صدرالمتألهین‌ داستان‌ این‌ دوره‌ از حیات‌ خود را در مقدمة‌ اسفار بیان‌ نموده‌است. چنان‌ که‌ خود می‌گوید:
چون‌ از سوی‌ مردم‌ در تنگنا بود و از اهل‌ دانش‌ و معرفت‌ کسی‌ را نمی‌یافت‌ و نظریه‌های‌ اشتباه، بسیار رواج‌ داشت‌ از مردم‌ دوری‌ گزید و به‌ کوهستان‌ پناه‌ برد و به‌ عبادت‌ خداوند مشغول‌ گردید، نه‌ دیگر درسی‌ القامی‌کرد و نه‌ به‌ تألیفی‌ می‌پرداخت.
وی‌ علت‌ این‌ امر را با عباراتی‌ آهنگین، چنان‌ که‌ روش‌ نوشتن‌ اوست، این‌ گونه‌ بیان‌ می‌کند که:
اذالتصرف‌ فی‌العلوم‌ والصناعات‌ و افادة‌المباحث‌ و دفع‌المعضلات‌ و تبیین‌المقاصد و رفع‌المشکلات‌ یحتاج‌ الی‌ تصفیة‌الفکر، و تهذیب‌الخیال‌ عما یوجب‌الملال‌ و الاختلال، و استقامة‌الاوضاع‌ و الاحوال‌ مع‌ فراغ‌البال، و من‌ این‌ یحصل‌ للانسان‌ مع‌ هذه‌المکاره‌التی‌ یسمع‌ و یری‌ من‌ اهل‌الزمان‌ و یشاهد مما یکب‌ علیه‌ الناس‌ فی‌ هذاالاوان، من‌ قلة‌الانصاف‌ و کثرة‌الاعتساف‌ و خفض‌الاعالی‌ و الافاضل، و رفع‌الادانی‌ و الاراذل، و ظهور الجاهل‌ الشریر، و العامی‌النکیر علی‌ صورة‌العالم‌النحریر و هیأة‌الحبرالخبیر، الی‌ غیر ذلک‌ من‌ القبائح‌ والمفاسد...»(3) زیرا آموزش‌ و نوشتن‌ دربارة‌ علوم‌ و فنون‌ و سودجستن‌ از مباحث‌ و برطرف‌ نمودن‌ مشکلات‌ و آشکارنمودن‌ هدفها، امری‌ است‌ که‌ احتیاج‌ به‌ آمادگی‌ فکری‌ و آسودگی‌ خیال‌ از آنچه‌ موجب‌ تشویش‌ فکری‌ است، دارد و نیز پایداری‌ و اوضاع‌ مناسب‌ را می‌طلبد. و با وجود این‌ امور ناپسندی‌ که‌ انسان‌ از مردم‌ زمانه‌ می‌بیند و می‌شنود و مشاهده‌ می‌کند دیگر برای‌ انسان‌ فرصتی‌ در جهت‌ گفت‌ و گو و پاسخ‌گویی‌ به‌ شبهات‌ باقی‌ نمی‌ماند چه‌ رسد به‌ اینکه‌ مشکلات‌ را برطرف‌ نماید. چنانچه‌ مردم به‌ امور بی‌ارزش‌ سرگرم‌ می‌شوند و خودکامگی‌ در بین‌ آنها رواج‌ می‌یابد، عالمان‌ پایگاه‌ اجتماعی‌ مناسبی‌ ندارند و ناشایستگان‌ در بالاترین‌ مقام‌ جای‌ می‌گیرند و تألیف‌ و نوشتن‌ به‌ دست‌ بی‌دانشان‌ می‌افتد و بسیاری‌ زشتیها و کاستیهای‌ دیگر که‌ مشاهده‌ می‌شود. چنان‌ که‌ بعضی‌ از برادران‌ فارسی‌ زبانم‌ سروده‌اند:
از سخن‌ پر دُر مکن‌ همچون‌ صدف‌ هر گوش‌ راقفل‌ گوهرساز یاقوت‌ زمرد پوش‌ را
در جواب‌ هر سؤ‌الی‌ حاجت‌ گفتار نیست‌چشم‌ بینا عذر می‌خواهد لب‌ خاموش‌ را(4)
و بدین‌گونه‌ از مردمان‌ زمان‌ خود - و گویی‌ از مردم‌ زمانهای‌ دیگر - گله‌ می‌کند. ولی‌ چگونگی‌ بی‌انصافیها و خودکامگیهایی‌ که‌ با آن‌ برخورد می‌کند، روشن‌ نیست، لکن‌ به‌ هر حال‌ آن‌ چنان‌ در فشار و تنگنا قرارمی‌گیرد که‌ یا می‌بایست‌ با دست‌ خالی‌ به‌ مخالفانش‌ حمله‌ کند یا در برابر حادثه‌ای‌ تاریک‌ و پرابهام‌ شکیبایی‌ پیشه‌کند و چون‌ اندیشید بهتر آن‌ دید که‌ به‌ عنوان‌ پیروی‌ از امیرالمؤ‌منین(ع) صبر پیشه‌کند و راه‌ بردباری‌ درپیش‌ گیرد، خار در چشم، و استخوان‌ در گلو.(5)
پس، از تماس‌ با مردم‌ خودداری‌ کرد و مدت‌ زمانی‌ طولانی‌ گوشه‌نشینی‌ برگزید و گفتیم‌ که‌ این‌ انزوا پانزده‌ سال‌ طول‌ کشید.
او در این‌ زمان‌ دراز جز عبادت‌ و مجاهده‌ و ریاضت، اشتغالی‌ نداشت‌ و به‌ طور طبیعی‌ تمام‌ توجه‌ او به‌ خداوند بود و برای‌ برطرف‌نمودن‌ دشواریها به‌ درگاه‌ او دعا می‌نمود.
وی‌ بر این‌ باور است‌ که‌ انسان‌ با مجاهده‌ و ریاضت‌ طولانی‌ و حرکت‌ به‌ سوی‌ خدا و دوری‌ از غیر او و پیوستن‌ به‌ خداوند متعال، که‌ نتیجة‌ آن‌ پاکی‌ درونی‌ و برطرف‌ نمودن‌ پرده‌های‌ نفسانی‌ است، می‌تواند به‌ علم‌ لدنی‌ و مکاشفه‌ دست‌ یابد. لذا در نتیجة‌ آن گوشه‌نشینی‌ گفته‌است:
براثر مجاهدتهای‌ طولانی، جانم‌ مشتعل‌ شد و قلبم‌ بر اثر کثرت‌ ریاضتها، به‌ شدت‌ ملتهب‌ گردید و انوار ملکوت‌ بر آن‌ تابیدن‌ گرفت‌ و رموز عالم‌ جبروت‌ بر آن‌ وارد شد و انوار احدیت‌ به‌ آن‌ پیوست‌ و الطاف‌ الهی‌ آن‌ را پشتیبانی‌ و مدد کرد. در نتیجه‌ به‌ رموزی که‌ تاکنون‌ آگاه‌ نبودم‌ آگاه‌ شدم‌ و رموز و نکته‌های‌ نابی‌ که‌ از برهان‌ برایم‌ کشف‌ نشده‌ بود، پدیدآمد، بلکه‌ آنچه‌ را پیش‌ از این‌ با برهان‌ به‌ آن‌ آگاه‌ شده‌ بودم، با شهود و عیان‌ به‌ بیش‌ از آن‌ معاینه‌ دیدم.
این‌ مطلب‌ را در بسیاری‌ از نوشته‌های‌ خود تکرار می‌کند و چون‌ بر اثر آن‌ گوشه‌نشینی، این‌ حالت‌ نفسانی‌ برای‌ او پدیدمی‌آید، سومین‌ دوره‌ از زندگانیش‌ شروع‌ می‌شود.

مرحلة‌ سوم:
و این‌ مرحله، دورة‌ نوشتن‌ کتابها است، زیرا خدای‌ سبحان‌ به‌ او الهام‌ کرد که‌ از آنچه‌ در دورة‌ دوم‌ بدست‌ آورده‌است، به‌ آنان‌ که‌ خواهان‌ دانش‌ هستند سهمی‌ برساند. صدرالمتألهین‌ همت‌ خود را صرف‌ نوشتن‌ می‌کند و چنان‌ که‌ خود می‌گوید: «اکنون‌ زمان‌ نوشتن‌ کتاب‌ است‌ و این‌ خواست‌ خداوند است‌ که‌ به‌ این‌ زمان‌ موکول‌ گردیده‌است.» پس‌ با آنکه‌ پیش‌ از این‌ چنین‌ تصمیمی‌ نداشت‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ می‌کند و کتاب‌ اسفار را می‌نگارد و این‌ اولین‌ کتابش‌ پس‌ از آن‌ گوشه‌نشینی‌ طولانی‌ است‌ و چنین‌ برمی‌آید که‌ آن‌ را در همان‌ محل‌ گوشه‌نشینی‌ خود نوشته‌است.(6)
و پیش‌ از آن‌ - تا آنجا که‌ ما به‌ دست‌ آوردیم‌ - جز سه‌ رساله‌ ننوشته‌ بود زیرا خود، به‌ این‌ سه‌ اثر در اسفار اشاره‌ کرده‌است. و آنها عبارت‌اند از: "رسالة‌ طرح‌ الکونین" (1:10)، و "رسالة‌ حل‌الاشکالات‌ الفلکیه‌ فی‌الارادة‌الجزافیه" (1:176)، و "رسالة‌ حدوث‌العالم" (1:233)؛ هرچند اشاره‌ به‌ این‌ نوشته‌های‌ سه‌گانه‌ در اسفار، دلیل‌ بر تقدم‌ تألیف‌ آنها بر اسفار نیست، زیرا در رسالة‌ حدوث‌ نیز به‌ همین‌ کتاب‌ اسفار و الشواهدالربوبیة‌ که‌ گفته‌اند آخرین‌ اثر اوست، اشاره‌ دارد. شاید اشاره‌ به‌ کتابهای‌ دیگر پس‌ از گذشتن‌ مدتی‌ از نوشتن‌ کتاب‌ صورت‌ گرفته‌ (و بر آن‌ افزوده‌ شده) است. بنابراین‌ اشاره‌ به‌ کتابی‌ در متن‌ کتاب‌ دیگر، دلیلی‌ بر تقدم‌ آن‌ اثر نیست.
گمان‌ می‌کنم‌ تنها نوشته‌ای‌ که‌ تألیف‌ آن‌ بر تألیف‌ اسفار تقدم‌ داشته‌ و در دورة‌ نخست‌ قرارگرفته‌ است، رسالة‌ "سریان‌الوجود" است‌ که‌ دربارة‌ آن‌ در جای‌ مناسب‌ صحبت‌ خواهد شد، زیرا مشتمل‌ بر نظریه‌هایی‌ است‌ که‌ در اسفار به‌ آن‌ نظریه‌ها اشاره‌ای‌ نداشته‌ است، چنان‌ که‌ می‌پندارم‌ که‌ این‌ همان‌ رسالة‌ "طرح‌الکونین" است.
به‌ هر حال، کتاب‌ "اسفار" نخستین‌ نوشته‌ او در دورة‌ سوم‌ زندگی‌ اوست‌ و آن‌ را به‌ همة‌ آنچه‌ نزد اوست‌ از افکار و نظریه‌های‌ جدید و مکاشفات‌ عرفانی، آراسته‌است‌ و پس‌ از اسفار، هر کتابی‌ که‌ نوشته‌است‌ از عبارات‌ آن‌ گرفته‌ شده‌است.
به‌ همین‌ دلیل‌ گفتیم‌ اسفار، اساس‌ دیگر نوشته‌های‌ اوست، حتی‌ کتابهای‌ تفسیری‌ که‌ نوشته‌ - چنانکه‌ از آنها ظاهرمی‌شود - به‌ منظور تطبیق‌ فلسفة‌ خود با قرآن‌کریم‌ بوده‌است.
خوب‌ است‌ پیش‌ از آنکه‌ دربارة‌ نوشته‌های‌ او سخن‌ بگوییم‌ از مکتب‌ علمی‌ او که‌ دیگران‌ را به‌ آن‌ دعوت‌ می‌کرد ذکرمی‌کنیم.

‌3.‌ مکتب‌ علمی‌ جدید صدرایی
به‌ نظر صدرالمتألهین، دانش‌ از دو راه‌ به‌ دست‌ می‌آید:
1. راه‌ گفت‌ و گو و فراگیری‌ و آموزش‌ که‌ براساس‌ قیاسها و مقدمات‌ منطقی‌ است.
2. روش‌ علم‌ لدنی‌ که‌ از راه‌ الهام‌ و کشف‌ و حدس‌ به‌ دست‌ می‌آید.
دانش‌ از طریق‌ علم‌ لدنی‌ فقط‌ با پاک‌گرداندن‌ نفس‌ از شهوتها و لذتها و رهایی‌ از آلودگیها و ناپاکیهای‌ دنیا به‌ دست‌ می‌آید و آینة‌ صیقل‌ خوردة‌ دل، متجلی‌ می‌گردد و حقایق‌ اشیا چنان‌ که‌ هستند، در آن‌ منعکس‌ می‌شود؛ زیرا نفس‌ آدمی‌ آن‌ گاه‌ که‌ برای‌ آن‌ سرشت‌ و طبیعت‌ ثانوی‌ پدید آید، با عقل‌ فعال‌ متحدمی‌گردد.
به‌ نظر صدرالمتألهین‌ فرق‌ میان‌ این‌ دو علم‌ مانند فرق‌ میان‌ علم‌ به‌ طعم‌ شیرینی‌ است‌ که‌ علمی‌ که‌ از چشیدن‌ شیرینی‌ بدست‌ می‌آید یقیناً‌ قویتر و محکمتر از علمی‌است‌ که‌ فقط‌ از راه‌ بیان‌ و تعریف‌ مزة‌ شیرینی‌ حاصل‌ می‌شود. دستیابی‌ به‌ چنین‌ دانشی‌ محال‌ نیست‌ بلکه‌ برای‌ انبیا و اوصیا و اولیا و عرفا ممکن‌ بوده‌است.
در مفاتیح‌الغیب‌ در مشهد هشتم‌ و مفتاح‌ سوم‌ گوید:
بسیاری‌ از آنان‌ که‌ دانشمند خوانده‌ می‌شوند، علم‌ غیبیِ‌ لدنی‌ مورد اعتماد سالکان‌ و عارفان‌ را انکارمی‌کنند، در صورتی‌ که‌ این‌ علم، قویتر و محکمتر از دیگر علوم‌ است. آنان‌ بر این‌ باورند که: علم، معنایی‌ ندارد جز آنچه‌ از طریق‌ آموختن‌ و اندیشیدن‌ و تأمل‌ به‌ دست‌ آید.
صدرالمتألهین‌ به‌ ستایش‌ دانش‌ شهودی‌ بسنده‌ نکرده‌ بلکه‌ دانشی‌ را که‌ تنها از راه‌ مباحثه‌ و تفکر بدست‌ می‌آید به‌ شدت‌ نکوهش‌ کرده‌است؛ در اسفار، ج‌ 1، ص‌ 75 می‌گوید:
کسی‌ که‌ تنها به‌ بحثهای‌ نظری‌ (کلامی‌ - فلسفی) بسنده‌ کند، به‌ زودی‌ دستخوش‌ شک‌ می‌شود و آیندگان، پیشینیان‌ را نکوهش‌ می‌کنند و دربارة‌ یافته‌هایی‌ که‌ از راه‌ بحث‌ و نظریه‌ به‌ دست‌ آمده‌ توافق‌ نمی‌کنند و هر گروهی، گروه‌ دیگر را نکوهش‌ می‌کنند.(7)
صدرا آنگاه‌ - در موضوع‌ مُثُل‌ افلاطونی‌ - به‌ ستایش‌ بزرگان‌ از حکما و اولیا در مکاشفه‌های‌ آنان‌ پرداخته‌ و گفته‌است:
در این‌ باره‌ به‌ مکاشفه‌هایی‌ که‌ بر ایشان‌ رخ‌ داده‌ است‌ بسنده‌ نموده‌ و برای‌ دیگران‌ بیان‌کرده‌اند لکن‌ برای‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ آنچه‌ بر آن‌ اتفاق‌ نظر دارند و به‌ مشاهداتی‌ که‌ بیان‌می‌کنند، اطمینان‌ به‌ دست‌ می‌آید و کسی‌ نمی‌تواند در این‌ باره‌ با آنان‌ مخالفت‌ کند. چگونه‌ کسی‌ می‌تواند با آنان‌ مخالفت‌ کند در صورتی‌ که‌ در اوضاع‌ کواکب‌ و شمارة‌ افلاک‌ بر مشاهده‌ شخصی‌ مانند ابرخس‌ یا اشخاصی‌ به‌ وسیلة‌ حس‌ که‌ خاستگاه‌ اشتباه‌ و خطا است، اعتماد می‌کنند، سزاوارتر آن‌ است‌ که‌ گفتة‌ بزرگان‌ فلسفه‌ را که‌ بر مشاهده‌های‌ عقلیِ‌ مکررِ‌ خطاناپذیر، مبتنی‌ است، صادق‌ دانسته‌ و اعتماد کنند.
و این، تمام‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ در ستایش‌ مشاهده‌های‌ عقلی‌ می‌توان‌ گفت: «کسی‌ نمی‌تواند در این‌ باره‌ با آنان‌ مخالفت‌ کند»، «خطا را بر نمی‌تابد». این‌ چیز عجیبی‌ است.
ولکن‌ به‌ رغم‌ این‌ عقیدة‌ نیرومند او دربارة‌ مکاشفات‌ عرفانی، به‌ نظر او انسان‌ با پیمودن‌ یکی‌ از دو راه، از راه‌ دیگر بی‌نیاز نیست. به‌ این‌ مطلب‌ در کتابهای‌ خود مکرر تأکید کرده‌ و بر ضرورت‌ جمع‌ میان‌ دو راه‌ برهان‌ و عرفان‌ پافشاری‌ نموده‌است؛ چنان‌ که‌ خود آن‌ دو را جمع‌ کرده‌ و تنها کسی‌ است‌ که‌ در جمع‌ میان‌ این‌ دو راه، موفق‌ بوده‌ و به‌ درجه‌ای‌ رسیده‌ است‌ که‌ هیچ‌یک‌ از فلاسفة‌ اسلامی‌ به‌ آن‌ نرسیده‌ است. در مبدأ و معاد، ص‌ 278 گوید:
اولی‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ طریقة‌ ما، در معارف‌ و علومی‌ که‌ برای‌ ما بر اثر جمع‌ میان‌ شیوة‌ متألهین‌ از حکما، و ملیین‌ از عرفا به‌ دست‌ آمده‌است، مراجعه‌ کنند.
سپس‌ در حالی‌ که‌ به‌ خود می‌بالد می‌گوید:
آنچه‌ به‌ فضل‌ و رحمت‌ خدا برایم‌ میسر شد و آنچه‌ که‌ از خلاصة‌ رموز مبدأ و معاد که‌ به‌ فضل‌ و بخشش‌ خداوند بدان‌ دست‌ یافتم، گمان‌ نمی‌کنم‌ هیچ‌کس‌ از پیروان‌ مشائیان‌ و متأخران، آنان‌ که‌ من‌ می‌شناسم، به‌ آن‌ رسیده‌ باشد مگر پیشوایان‌ و پیشتازان‌ آنها چون‌ ارسطو و فیلسوفان‌ قبل‌ از او. و نیز گمان‌ نمی‌کنم‌ کسی‌ از مشایخ‌ صوفیه‌ که‌ به‌ مکاشفه‌ و عرفان‌ معروف‌اند، چه‌ از پیشینیان‌ و چه‌ از متأخرینشان، می‌توانسته‌ این‌ مطالب‌ را با بحث‌ و برهان‌ به‌ اثبات‌ برساند.
بنابراین، نه‌ مشائیانِ‌ پس‌ از ارسطو به‌ آنچه‌ دست‌ یافته‌اند، از راه‌ مکاشفه‌ دست‌ یافته‌اند، و نه‌ اشراقیان‌ و عارفان‌ به‌ آنچه‌ دست‌ پیداکرده‌اند با بحث‌ و برهان‌ به‌ آن‌ دست‌ پیداکرده‌اند. پس‌ صدرالمتألهین‌ تنها کسی‌ است‌ که‌ طریقة‌ دو گروه‌ را جمع‌ کرده‌ و به‌ ایجاد و وفاق‌ بین‌ این‌ دو، توفیق‌ یافته‌است.
آنگاه‌ گوید:
باید بر رمز این‌ موفقیت‌ در راه‌ و روش‌ خود تأکید کنم: و گمانم‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ برتری‌ تنها برای‌ این‌ بندة‌ دور از مردم‌ به‌ این‌ سبب‌ به‌ دست‌ آمده‌ که‌ به‌ این‌ مطلب‌ بلند به‌ شدت‌ توجه‌ داشته‌ و بدیهای‌ جاهلان‌ و اراذل، و نامهربانی‌ مردم‌ و بی‌توجهی‌ آنان‌ را نسبت‌ به‌ خود تحمل‌ کرده‌است؛ حتی‌ مدت‌ زیادی‌ - گویا به‌ دورة‌ گوشه‌نشینی‌ اشاره‌ دارد - در این‌ دنیا اندوهگین‌ و ناراحت‌ بوده‌ و نه‌ در بین‌ مردم، مرتبه‌ای‌ به‌ اندازة‌ کمترین‌ خواهان‌ دانش‌ داشته، و نه‌ نزد عالمانشان‌ که‌ بیشترشان‌ از جاهلان، سنگدلترند به‌ اندازة‌ کمترین‌ شاگردانشان‌ از منزلت‌ و موقعیتی‌ برخوردار بوده‌است.
از جمله‌ مواردی‌ که‌ به‌ جمع‌ بین‌ دو روش‌ (برهان‌ و عرفان) اشاره‌کرده‌است، در اسفار (ج‌ 4، ص‌ 161) در بیان‌ علت‌ اختلاف‌ وی‌ با بعضی‌ مشایخ‌ صوفیه‌ است. در این‌ باره‌ گفته‌ است:
در هر موردی‌ که‌ حکم‌ کرده‌اند، فقط‌ به‌ ذوق‌ و وجدان‌ بسنده‌ نموده‌اند. و اما ما بر چیزی‌ که‌ برهان‌ قطعی‌ برای‌ آن‌ نداریم، اعتماد کامل‌ نمی‌کنیم‌ و آن‌ را در کتابهای‌ فلسفی‌ خود نمی‌آوریم.
ملاصدرا پیوسته‌ از کسانی‌ که‌ یکی‌ از دو شیوه‌ را به‌ کار می‌برند، بدگویی‌ می‌کند مانند سخنی‌ که‌ در "مفاتیح‌الغیب"، ص‌ 3 و در اسفار، ج‌ 1، ص‌ 4 دارد:
به‌ سخنان‌ بیهودة‌ صوفیه‌ مشغول‌ نباش، و به‌ گفته‌های‌ فیلسوف‌نمایان‌ اعتماد مکن‌ «و آنان‌ کسانی‌ هستند که‌ وقتی‌ پیامبران‌ آنها با معجزات‌ و دلایل‌ شفاف‌ و روشن‌ به‌ سراغشان‌ آمدند، آنان‌ به‌ دانش‌ و نظریه‌های‌ باطل‌ خود شاد شدند تا وعدة‌ عذابی‌ که‌ آن‌ را مسخره‌ می‌کردند آنان‌ را فراگرفت.»(8) خدا ما و شما را، ای‌ دوست‌ من، از شر این‌ دو گروه‌ حفظ‌ کند و میان‌ ما و آنها یک‌ لحظه‌ جمع‌ نکند.
در مقدمه‌ تفسیر سورة‌ فاتحة‌الکتاب‌ از گروه‌ نخست‌ به‌ بدعتگران‌ گمراه‌کننده، و از گروه‌ دوم‌ به‌ تعطیل‌گران‌ گمراه‌ تعبیر کرده‌ و سپس‌ گفته‌ است:
زیرا همة‌ آنها از اولیای‌ شیاطین‌ و ابنای‌ ظلمتها و اهل‌ طاغوت‌اند.
بنابراین، فلسفة‌ او که‌ دیگران‌ را به‌ آن‌ فرامی‌خواند و بر آن‌ پافشاری‌ می‌کند، عبارت‌ است‌ از جمع‌ میان‌ روش‌ مشائیان‌ و اشراقیان‌ و ایجاد وفاق‌ میان‌ این‌ دو شیوه.
از این‌ رو، مکتب‌ علمی‌ او بر آموزش‌ و راهنمایی‌ فرزندان‌ روحانی‌ او پایه‌گذاری‌ شده‌ و بیشتر کتابهایش‌ به‌ خصوص‌ اسفار را به‌ همین‌ منظور نوشته‌است‌ زیرا در پایان‌ مقدمه، ص‌ 3 گفته‌است:
علوم‌ الهی‌ در حکمت‌ بحثی‌ و نظری‌ را ضمیمه‌ کردم‌ و در آن‌ گنجاندم‌ و حقایق‌ کشفی‌ را به‌ شیوة‌ آموزشی‌ در آن‌ بیان‌ نمودم.
همان‌گونه‌ که‌ قبلاً‌ گفتیم‌ کسی‌ که‌ در یکی‌ از دو راه‌ گام‌ نهد، خود را از راه‌ دیگر بی‌نیاز نمی‌یابد.
پیش‌ از ملاصدرا کسی‌ مردم‌ را به‌ این‌ مکتب‌ دعوت‌ نکرده‌ است‌ و فقط‌ گاه‌ استاد او، میرداماد، چنین‌ دعوتی‌ کرده‌است. در این‌ صورت‌ ملاصدرا این‌ افکار را از استاد خود گرفته‌ و آنها را جلوه‌گر ساخته‌ و راههای‌ فراگیری‌ آن‌ را روشن‌کرده‌است. پس‌ اگر او مؤ‌سس این‌ مکتب‌ نباشد، مفسر و روشنگر آن‌ است.
به‌ نظر صدراالمتألهین، شرع‌ و عقل‌ در تمام‌ مسائل‌ حکمی‌ هم‌ داستان‌اند (اسفار، ج‌ 4، ص‌ 75).
اشاره‌ به‌ این‌ حقیقت‌ را با این‌ سخن‌ خود دنبال‌ کرده‌است:
از شریعت‌ خداوندی، دور است‌ که‌ احکام‌ آن‌ با دانش‌ یقینی‌ ضروری، مخالفت‌ داشته‌ باشد، و فلسفه‌ای‌ که‌ قوانین‌ آن‌ با کتاب‌ و سنت، مطابقت‌ نداشته‌ باشد، روا است‌ به‌ نیستی‌گراید.
و در زمینة‌ دانش، جمع‌ میان‌ شریعت‌اسلامی‌ و فلسفة‌ یقینی، مکتب‌ دیگری‌ برای‌ صدرالمتألهین‌ است. و بر همین‌ اساس، همواره‌ بر هر مسئلة‌ دشوار فلسفی، به‌ آیات‌ قرآنی‌ و آثار اسلامی‌ استناد می‌کند و در تطبیق‌ مسئله‌ با آنچه‌ به‌ آن‌ استنادمی‌کند، حقاً‌ ماهر و زبردست‌ است.
حقیقت‌ این‌ است‌ که‌ در این‌ مکتب‌ نیز او بنیان‌گذار است‌ و کسی‌ مانند او نیست.
و چنین‌ نیست‌ که‌ استشهادهای‌ او به‌ ادلة‌ نقلی(9) - چنان‌ که‌ خود نامگذاری‌ می‌کند - از روی‌ ریا و برای‌ دفع‌ دشمنی‌ کسانی‌ باشد که‌ او را تکفیر می‌کردند بلکه‌ دائماً‌ به‌ خود می‌بالد که‌ احدی‌ مانند او رموز قرآن‌ کریم‌ و سنت‌ مطهر (معصومین(ع» را نمی‌فهمد. و چنان‌ بر توفیق‌ جمع‌ میان‌ فلسفه‌ و دین‌ زیاده‌روی‌ می‌کند که‌ او را از ریا و دروغ‌ و فریب، دور می‌سازد تا آنجا که‌ نزدیک‌ است‌ کتابهای‌ فلسفی‌اش‌ را تفسیر دین، و کتب‌ دینی‌اش‌ - مثل‌ تفسیر قرآن‌ و شرح‌ کافی‌ - را تفسیر فلسفه‌اش‌ قرار دهد. و لذا ما معتقدیم‌ کتابهای‌ او در تفسیر و شرح‌ حدیث، در حقیقت، ادامة‌ فلسفة‌ اوست.
حاصل‌ سخن، این‌ است‌ که‌ از روش‌ او در نوشتن، به‌ خوبی‌ نمایان‌ است، که‌ وی‌ دارای‌ اندیشة‌ واحدی‌ است‌ که‌ در تمام‌ آثارش‌ به‌ سوی‌ آن‌ در حرکت‌ و تلاش‌ است‌ و این‌ اندیشه‌ را او به‌ طور خلاصه‌ چنین‌ بیان‌ می‌کند:
ان‌الشرع‌ و العقل‌ متطابقان‌
و این‌ اندیشة‌ عمیق، دارای‌ دو جزء یا دو طرف‌ است:
طرف‌ اول: تأیید عقل‌ است‌ نسبت‌ به‌ شرع. صدرالمتألهین‌ کتابهای‌ فلسفی‌ خود را در همین‌ موضوع‌ نگاشته‌ است، و هدف‌ او تأیید متن‌ و محتوای‌ شریعت‌ اسلامی‌ توسط‌ فلسفه‌ است.
طرف‌ دوم: تأیید شرع‌ است‌ نسبت‌ به‌ عقل. و کتابهای‌ دینی‌اش‌ را در این‌ باره‌ بنیاد نهاده‌است‌ و هدف‌ او این‌ است‌ که‌ آنچه‌ را در فلسفة‌ خود را به‌ کمک‌ شریعت، تأیید کند.
پس‌ حق‌ این‌ است‌ که‌ کتابهای‌ فلسفی‌ او را کتابهای‌ دینی، یعنی‌ کلامی‌ به‌ شمار آوریم‌ و کتابهای‌ دینی‌ او را آثاری‌ فلسفی، و این‌ است‌ معنای‌ سخن‌ پیشین‌ ما که‌ کتابهای‌ دینی‌ او، ادامة‌ فلسفة‌ او بوده‌است.
و او با این‌ شیوه‌ - آمیختن‌ فلسفه‌ و دین‌ و جمع‌ بین‌ آن‌ دو، چه‌ راه‌ درست‌ را رفته‌ باشد و چه‌ اشتباه‌ - صاحب‌ مکتب‌ جدید دیگری‌ گردیده‌ است‌ که‌ خود، پدیدآورندة‌ آن‌ است؛ هر چند اندیشة‌ وفاق‌ میان‌ فلسفه‌ و کلام‌ اول‌ بار توسط‌ خواجه‌ نصیر طوسی‌ بیان‌ شد. در حقیقت، صدرالمتألهین‌ فقط‌ یک‌ مکتب‌ دارد، و آن‌ دعوت‌ به‌ جمع‌ میان‌ فلسفة‌ مشأ و اشراق‌ و اسلام‌ است. این‌ عناصر سه‌گانه، پایه‌های‌ بحثها، و روش‌ علمی‌ در آثار اوست. به‌ این‌ ترتیب، او پایه‌گذار مکتب‌ جدیدی‌ در فلسفة‌الهی‌ است. از میان‌ کتابهای‌ او، اسفار اربعه‌ نمایانگر راستین‌ این‌ مکتب‌ است.
اینک‌ لازم‌ است‌ که‌ دربارة‌ روش‌ علمی‌ او در آثارش‌ سخن‌ بگوییم.

‌4. ‌راه‌وروش‌ علمی‌صدرالمتألهین‌درنوشتن‌
فلسفة‌ او در تمام‌ آثارش‌ - حتی‌ کتابهای‌ دینی‌ او که‌ گفتیم‌ جزئی‌ از فلسفة‌ او و ادامة‌ آن‌ است‌ - برپایة‌ این‌ حقیقت‌ است‌ که‌ بدست‌آوردن‌ علوم‌ حقیقی‌ و دانش‌ یقینی‌ تنها در علم‌ به‌ خدای‌ تعالی‌ و صفات‌ او و ملک‌ و ملکوت‌ او، و علم‌ به‌ روز آخرت، و منازل‌ و مقامات‌ آن‌ است‌ زیرا به‌ نظر او هدف‌ نهایی‌ - و چقدر در کتابهایش‌ به‌ ویژه‌ در مقدمة‌ آنها آن‌ را تکرار می‌کند - عبارت‌ است‌ از آموزش‌ این‌ نکته‌ که‌ آدمی‌ چگونه‌ پیشرفت‌ می‌کند و به‌ کمال‌ می‌رسد، که‌ برای‌ آن‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ به‌ خصوص‌ از بین‌ دیگر مخلوقات، حدی‌ وجود ندارد - ، و نیز بیان‌ چگونگی‌ سفر او به‌ سوی‌ خدای‌ تعالی. در کتاب‌ اسفار (1،90) گوید:
هدف‌ ما در آن‌ بیان‌ راه‌ وصول‌ به‌ حق، و چگونگی‌ سیر به‌ سوی‌ خدای‌ تعالی‌ است.
چنان‌ که‌ قبلاً‌ گفتیم، روش‌ نوشتن‌ او در کتابهای‌ مفصل‌ و مختصر، حتی‌ کتابهای‌ دینی‌ او که‌ هدفش‌ تطبیق‌ شرع‌ با فلسفة‌ اوست، بر همین‌ هدف، استوار است. و برای‌ این‌ هدف‌ - مطابق‌ با بیان‌ او - شش‌ مقصد است: سه‌ هدف‌ به‌ منزلة‌ تکیه‌گاهها و اصول، و سه‌ هدف، به‌ منزلة‌ پیوستها وی‌ آثار خود را بر تکیه‌گاهها بنیان‌ کرده‌است. و آنها عبارت‌اند از:
1. شناخت‌ حضرت‌ حق‌ و صفات‌ و آثار او، و آن‌ همان‌ "فن‌ ربوبیات" است‌ که‌ جزئی‌ از "فلسفة‌ کلی" است. و هنگامی‌ که‌ از فلسفة‌ کلی‌ گفت‌ و گو می‌کند - چنان‌ که‌ در اسفار متذکر می‌شود - هدفش‌ از بحث‌ همین‌ هدف‌ است‌ نه‌ چیزی‌ دیگر.
2. شناخت‌ صراط‌ مستقیم، و درجات‌ صعود به‌ سوی‌ حضرت‌ حق‌تعالی، و چگونگی‌ سیر و سلوک‌ به‌ سوی‌ اوست، که‌ همان‌ «علم‌ نفس» است‌ که‌ بخشی‌ از «علوم‌ طبیعی» است. هرگاه‌ از علم‌ طبیعی‌ سخن‌ به‌ میان‌ آورد - چنان‌ که‌ در اسفار نیز چنین‌ است‌ - بحث‌ از آن‌ در نظر او برای‌ این‌ هدف‌ است.
3. شناخت‌ معاد و بازگشت‌ به‌ سوی‌ حق‌ تعالی‌ و احوال‌ آنان‌ که‌ به‌ سوی‌ او و به‌ دار رحمت‌ او باریافته‌اند و آن‌ «علم‌ معاد» است.
این‌ ارکان‌ سه‌گانه، محور آثار اوست.
اما برای‌ "پیوستها"، کتاب‌ جداگانه‌ای‌ ننوشته‌ است‌ و آن‌ مباحث‌ را باتوجه‌ به‌ موضوع‌ در لابه‌ لای‌ برخی‌ آثار خود بیان‌می‌کند، زیرا این‌ گونه‌ مباحث‌ توابع‌ آن‌ ارکان‌ به‌ شمار می‌آیند. پیوست‌ها عبارت‌اند از:
1. شناخت‌ کسانی‌ که‌ از سوی‌ خدا برای‌ دعوت‌ خلق‌ و نجات‌ نفس‌ برانگیخته‌ شده‌اند و آنان‌ همان‌ رهبران‌ سفر آخرت‌ و پیشوایان‌ کاروان‌ بشریت‌اند، یعنی‌ انبیا و اوصیا بلکه‌ اولیا.
2. بیان‌ آنچه‌ منکران‌ گفته‌اند و روشن‌ شدن‌ رسواییهای‌ آنان. (منکران، همان‌ راهزنان‌ سفر آخرت‌اند.)
3. آموزش‌ آبادکردن‌ منازل‌ و مراحل‌ در آن‌ سفر، و چگونگی‌ برگرفتن‌ زاد و توشه‌ و آمادگی‌ با تربیت‌ و پرورش‌ نفس‌ و اینکه‌ چه‌ چیزهایی‌ برای‌ نفس‌ مناسب‌ است‌ و این، همان‌ است‌ که‌ «علم‌ اخلاق» نامیده‌ می‌شود.
ملاصدرا در به‌ دست‌آوردن‌ آن‌ هدف، راهی‌ را که‌ بیان‌ شد پیموده‌است، و آن‌ عبارت‌ است‌ از جمع‌ میان‌ فلسفه‌ مشأ اشراق‌ و اسلام، بدین‌ معنی‌ که‌ برای‌ اثبات‌ مطلوب‌ خود نخست، دلایل‌ منطقی‌ را ذکر می‌کند و آنگاه‌ مکاشفات‌ و مشاهدات‌ عرفانی‌ خود را، و سپس‌ به دلایل‌ سمعی‌ (و نقلی) استشهاد می‌کند.
و در اکثر کتابهای‌ خود به‌ ویژه‌ کتاب‌ اسفار، که‌ برترین‌ کتاب‌ اوست، از همین‌ شیوه‌ پیروی‌ می‌کند. البته‌ بعضی‌ از آثار خود را به‌ روش‌ عرفانی‌ اختصاص‌ داده، و بعض‌ دیگر را به‌ روش‌ بحثی‌ (فلسفی‌ - کلامی).
اما کتابهایی‌ که‌ در آنها از شیوة‌ عرفانی‌ بهره‌ برده‌است، عبارت‌اند از: "الشواهدالربوبیه" و "العرشیه" و "اسرارالاَّیات" و "الواردات‌ القلبیه"، با وجود اختلافی‌ که‌ در زیاد و کم‌بودن‌ حجم‌ و شیوه‌ و نحوة‌ بیان‌ مطالب‌ دارند، اسامی‌ این‌ کتابها بیانگر ذوق‌ عرفانی‌ آنهاست.
و در خصوص‌ کتاب‌ آخر (الواردات‌القلبیه) مانند کاهنان‌ متظاهر به‌ علم، مسجع‌ و پیچیده‌ و نامأنوس‌ سخن‌ گفته، گویا همان‌ گونه‌ که‌ خود در مقدمة‌ الشواهدالربوبیه‌ می‌گوید می‌خواهد چنین‌ وانمود کند که‌ مطالب‌ آن‌ یک‌ رشته‌ الهامات‌ الهی‌ است‌ که‌ آن‌ را فرمان‌دهندة‌ دل‌ به‌ قلب‌ او وارد ساخته‌ و با اشارة‌ غیب‌ به‌ قلب‌ او القا شده‌ و او امر خداوند را اطاعت‌ نموده‌است. می‌خواهد بگوید که‌ او اختیاری‌ ندارد و به‌ عبارتی، مجبور است. آنچه‌ او بیان‌ می‌کند شباهت‌ به‌ متون‌ دینی‌ و احادیث‌ قدسی‌ دارد.
- چنان‌ که‌ همین‌ ادعا در کلمات‌ ابن‌ عربی‌ هم‌ دیده‌ می‌شود - در مقدمة‌ "العرشیه" گوید:
بلکه‌ این‌ مطالب، قبساتی‌ است‌ که‌ برگرفته‌ از مشکات‌ نبوت‌ و ولایت، و از سرچشمه‌های‌ کتاب‌ و سنت‌ به‌ دست‌ آمده‌است، و حاصل‌ بحث‌ و گفت‌ و گو نیست.
و اما کتابهای‌ مختص‌ به‌ شیوة‌ بحثی‌ و نظری، عبارت‌اند از: شرح‌ هدایة‌ اثیری، و شرح‌ الهیات‌ شفا؛ به‌ عنوان‌ پیروی‌ از شیوة‌ متن‌ این‌ دو کتاب.
و لذا در "شرح‌ شفا" هرگاه‌ ناخودآگاه‌ وارد شیوة‌ عرفانی‌ شده، از آن‌ پوزش‌ خواسته‌ و در ص‌ 167 این‌ شرح‌ گفته‌است:
برادران‌ اهل‌ بحث‌ (فیلسوفان‌ و متکلمان)، ما را به‌ خاطر خارج‌شدن‌ از شیوة‌ نظری‌ و بیان‌ مطالب‌ به‌ روش‌ عرفانی‌ که‌ به‌ دلیل‌ ذوق‌ بوده‌است، ببخشند.
سپس‌ هرگاه‌ هر دو شیوه‌ را در نوشتة‌ خود به‌ کارمی‌برد (به‌ ویژه‌ در اسفار)، نخست‌ به‌ روش‌ اهل‌ نظر و بحث‌ شروع‌ می‌کند و آن‌گاه‌ مشاهدات‌ عرفانی‌ و مکاشفات‌ یقینی‌ خود را بیان‌ می‌کند و آن‌ چنان‌ که‌ خود می‌گوید این‌ برای‌ سادگی‌ و راحتی‌ کار نوآموزان‌ است. (اسفار 1:18). آن‌ گاه‌ در صفحة‌ بعد گفته‌است:
ما نیز در بیشتر هدفهای‌ ویژة‌ خود از همین‌ روش‌ پیروی‌ می‌کنیم، نخست‌ در ابتدا و میانة‌ بحثها روش‌ فلاسفه‌ را پیموده، سپس‌ در نهایت‌ از آنها جدا شده‌ایم‌ تا آنچه‌ از ابتدا مطلوب‌ ما بوده‌ برای‌ خوانندگان‌ مبهم‌ نباشد، بلکه‌ با آن‌ همراه‌ گردند، و سخن‌ ما برای‌ آنها قابل‌پذیرش‌ باشد.
چنان‌ که‌ پیش‌ از این‌ نیز گفتیم‌ صدرالمتألهین‌ تنها کسی‌ است‌ که‌ به‌ این‌ روش‌ علمی‌ عمل‌ نموده‌ و مؤ‌سس‌ مکتب‌ آن‌ است، و مانند اسفار کتابی‌ را سراغ‌ نداریم‌ که‌ بدین‌ صورت‌ گسترده‌ دو روش‌ (برهان‌ و عرفان) را جمع‌ کرده‌ و وفاق‌ پدیدآورده‌ باشد و نظریه‌های‌ دانشوران‌ را با وجود اختلاف‌ روشهایشان‌ گردآورده‌ و به‌ صورت‌ دقیق‌ علمی‌ بررسی‌ کرده‌ باشد و در این‌ کتاب‌ با بیانی‌ روشن‌ و دقیق‌ و با توضیحات‌ کافی‌ اهداف‌ را بیان‌ کرده‌است. در حالی‌ که‌ آنچه‌ در کتابهای‌ فلسفه‌ رایج‌ است، دشوارنویسی‌ و رمزگویی‌ است.
کتابهای‌ فلسفة‌ پیش‌ از او و حتی‌ پس‌ از او با روشی‌ آسان‌ نگاشته‌ نشده‌است‌ به‌ دلیل‌ آنکه‌ فیلسوفان‌ نظریه‌های‌ خود را تنها برای‌ شاگردان‌ مستعد خود بیان‌ می‌کردند و رموز آن‌ را شرح‌ می‌دادند.
ملاصدرا نیز به‌ عنوان‌ پیروی‌ از حکمای‌ بزرگ‌ به‌ مخفی‌ نگاه‌داشتن‌ مطالب‌ خود سفارش‌ می‌کند،(10) لکن‌ رمزگویی‌ و دشوارنویسی‌ را به‌ عنوان‌ راهی‌ برای‌ پنهان‌ کردن‌ نظریه‌های‌ خود، به‌ خصوص‌ در اسفار، در پیش‌ نگرفته‌ است‌ بلکه‌ در بیان‌ این‌ نظریه‌ها با عبارات‌ مختلف‌ و مکرر، تا آنجا که‌ در توان‌ داشته‌ و متناسب‌ با موضوع، بحث‌ را گسترده‌ کرده‌است. او نویسنده‌ای‌ است‌ که‌ از موهبت‌ الهی‌ برخوردار بوده‌ و در زمان‌ خود و دیگر عصرها حکیمی‌ همانند او وجود نداشته‌ است.
امتیاز میرداماد در کاربرد مجاز و کنایات‌ و سخنان‌ برگزیده‌ و عبارات‌ آهنگین‌ بود و به‌ همین‌ جهت‌ لقب‌ امیر بیان‌ به‌ او داده‌ شد و در نظر من‌ برای‌ شاگرد او این‌ لقب، شایسته‌تر است.
هرچند به‌ نظر ملاصدرا «فهم‌ حقایق، جدای‌ از الفاظ، ممکن‌ نیست، زیرا اصطلاحات‌ و مفاهیم‌ لغات، گونه‌گون‌ است.» و این‌ سخنی‌ بجاست‌ که‌ اهل‌ دانش‌ به‌ آن‌ نظر دارند، لکن‌ او در "کتاب‌ اسفار" برای‌ تفهیم‌ اهداف‌ خود از هیچ‌ کوششی‌ فروگذار نکرده‌ و نهایت‌ کوشش نویسنده‌ای‌ توانا را در توضیح‌ مطالب‌ به‌ کار برده‌ و در این‌ راه‌ نیز موفق‌ بوده‌است‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ این‌ توفیق‌ برای‌ دیگران‌ به‌ دست‌ نیامده‌است. و چنان‌ که‌ خود در پایان‌ صفحة‌ 3 مقدمه‌ گفته‌است:
سپاس‌ خداوند را که‌ سخنانی‌ بیان‌ شد که‌ در آن‌ نه‌ دشواری‌ و نه‌ شکی‌ وجود دارد؛ سخنی‌ است‌ رمزگونه‌ که‌ با دقت‌ نگاشته‌ شده‌است‌ و، به‌ فهمها نزدیک‌ است، و با آنکه‌ در نهایت‌ نزدیکی‌ است، مقام‌ آن‌ بلند و عالی‌ است.
آن‌ گاه‌ گفته‌است:
مفاهیم‌ دشوار را با کلماتی‌ ساده‌ بیان‌ کردم. و گفته‌است: به‌ دیدة‌ عقلت‌ به‌ معانی‌ آن‌ بنگر، آیا مشکلی‌ در آن‌ به‌ نظر می‌رسد؟ سپس‌ بار دیگر به‌ الفاظ‌ آن‌ بنگر آیا در آن‌ نقصی‌ می‌بینی؟
و در حقیقت، کتاب‌ اسفار او شایستة‌ این‌ وصف‌ است، به‌ ویژه‌ سخن‌ او دربارة‌ آن:
«قریباً‌ من‌الأ‌فهام‌ فی‌ نهایة‌ علوه» «در نهایت‌ علو‌ معانی، به‌ فهمها نزدیک‌ است».
به‌ فهم‌ نزدیک‌ بودن‌ آن، به‌ اعتبار سهولت‌ عبارت‌ و متانت‌ آن‌ است، و نهایت‌ علو‌ آن، به‌ اعتبار آرای‌ دقیق‌ و افکار بلندی‌ است‌ که‌ ناشی‌ از دانشمندان‌ بزرگ‌ و سرامد است، چنان‌ که‌ خود در مبدأ و معاد، ص‌ 3 از آن‌ این‌ گونه‌ سخن‌ گفته‌است:
ما برای‌ آنان‌ که‌ دارای‌ استعداد بیشتری‌ برای‌ تحصیل‌ کمال‌اند، به‌ گونه‌ای‌ رساتر و گسترده‌تر کتابی‌ تصنیف‌ کردیم‌ که‌ جامع‌ فنون‌ علوم‌ کمالی‌ است‌ که‌ میدان‌ اصحاب‌ فکر و اندیشه‌ است‌ و در آن‌ برای‌ ارباب‌ نظر، مجال‌ جولان؛ آن‌ را "اسفار اربعه" نامیدیم.

5. ‌آثار صدرالمتألهین‌
دربارة‌ شیوة‌ نوشتن‌ او به‌ اندازة‌ کافی‌ سخن‌ گفتیم. تا آنجا که‌ ما می‌دانیم‌ کتابی‌ غیر فلسفی‌ ننوشته‌است، حتی‌ کتابهای‌ تفسیر او - چنان‌ که‌ پیش‌ از این‌ گفتیم‌ - دنبالة‌ فلسفة‌ اوست؛ زیرا به‌ نظر او "مردالهی" حق‌ ندارد که‌ به‌ غیر از علوم‌ حقیقی‌ محض، به‌ چیزی‌ بپردازد. مراد او از علوم‌ حقیقی، دانشی‌ است‌ که‌ آنها را "علوم‌ کلی" می‌نامد و شیخ‌الرئیس، بوعلی‌ را سخت‌ نکوهش‌ می‌کند که‌ به‌ علوم‌ جزئی‌ مانند طب‌ و امثال‌ آن‌ پرداخته‌ است. و در بسیاری‌ موارد کسانی‌ را که‌ حکمت‌ فرانمی‌گیرند، نکوهش‌ می‌کند. چنان‌ که‌ از کلمات‌ او می‌توان‌ به‌ این‌ مطلب‌ پی‌ برد.
تمام‌ یا بیشتر کتابهای‌ او - با وجود مقاومت‌ سرسختانه‌ و دشمنی‌ در برابر فلسفة‌ او - در اواخر سدة‌ گذشته‌ و اوایل‌ این‌ سده، چاپ‌ سنگی‌ شده‌اند. و ما اینک‌ همة‌ آنها را با توجه‌ به‌ بررسیهای‌ انجام‌ شده‌ برمی‌شماریم:
1. الاسفارالاربعه: و نیز آن‌ را "الحکمة‌المتعالیه‌ فی‌الاسفارالعقلیه" می‌نامد. در بحث‌ پیشین‌ دربارة‌ ارزش‌ علمی‌ این‌ اثر سخن‌ گفتیم. و در آنجا گفتیم‌ که: اسفار، مرجع‌ و مادر دیگر کتابهای‌ اوست‌ و برترین‌ کتابهای‌ فلسفی‌ از قدیم‌ و جدید می‌باشد، و نخستین‌ اثر او در دورة‌ سوم‌ زندگی‌ علمی‌ اوست. چنان‌ که‌ نخستین‌ کتاب‌ اوست‌ که‌ چاپ‌ گردیده‌ است. زیرا در ایران‌ در سال‌ 1282 در چهار مجلد بزرگ، چاپ‌ سنگی‌ شده‌ که‌ مجموع‌ آن‌ 926 صفحه‌ قطع‌ بزرگ‌ است‌ و حکیم‌ حاج‌ ملاهادی‌ سبزواری‌ بر سه‌ مجلد آن‌ حاشیه‌ نوشته است‌ که‌ بسیار ارزشمند است؛ چنانکه‌ مرحوم‌ شیخ‌ آقابزرگ‌ در الذریعه، (19-6) ذکر کرده‌است.
(اسفار جمع‌ سفر است) و سفر به‌ فتح‌ سین‌ و فأ، از کلمة‌ مسافرت، مأخوذ است‌ (نه‌ سفر به‌ کسر سین‌ و سکون‌ فأ به‌ معنای‌ کتاب‌ چنان‌ که‌ بعضی‌ از نویسندگان‌ معاصر پنداشته‌اند). آن‌ را به‌ سفرهای‌ عقلی‌ چهارگانة‌ عرفا تشبیه‌ کرده‌است، چنان‌ که‌ خود در مقدمه‌ آورده‌ است: «و آن‌ اسفار عبارت‌اند از:
1. سفر از خلق‌ به‌ سوی‌ حق. (السفر من‌الخلق‌ الی‌الحق)
2. سفر با حق‌ در حق. (السفر بالحق‌ فی‌الحق)
3. سفر از حق‌ به‌ سوی‌ خلق، با حق. (السفر من‌الحق‌ الی‌الخلق‌ بالحق)
4. سفر با حق‌ در میان‌ خلق‌ (السفر بالحق‌ فی‌الخلق)
معنای‌ آن‌ این‌ نیست‌ که‌ مجلدات‌ چهارگانه(11) بر طبق‌ این‌ سفرهای‌ عرفانی‌ تنظیم‌ شده‌ باشد؛ بدین‌ معنی‌ که‌ جلد اول‌ برای‌ سفر اول، و جلد دوم‌ برای‌ سفر دوم‌ و به‌ همین‌ صورت‌ بلکه‌ این‌ فقط‌ یک‌ تشبیه‌ است‌ که‌ از باب‌ تبرک‌ صورت‌ گرفته‌است. از این‌ رو تلاش‌ برخی‌ از تعلیقه‌نویسان‌ اسفار برای‌ تطبیق‌ آن‌ بر اسفار اربعة‌ عرفانی، تلاشی‌ است‌ ناموفق.
مجلدات‌ چهارگانة‌ اسفار بدین‌گونه‌ ترتیب‌ یافته‌است:
1. در امور عامه‌ و آن‌ - چنان‌ که‌ خود گفته‌است: - بحث‌ دربارة‌ طبیعت‌ وجود و عوارض‌ ذاتی‌ آن‌ است.
2. در علم‌ طبیعی.
3. در علم‌ الهی، یا معرفت‌ ربوبی‌ و حکمت‌ الهی.
4. در علم‌النفس‌ از مبدأ پیدایش‌ آن‌ تا آخرین‌ مقامات‌ آن‌ که‌ معاد است.
آن‌ را در زمان‌ زندگی‌ استاد خود، میرداماد، متوفای‌ سال‌ 1040 نوشته‌است؛ زیرا وقتی‌ از او یاد می‌کند، برای‌ طول‌ عمر او دعا می‌کند (2:111)، بنابراین‌ نوشتن‌ آن‌ قبل‌ از سال‌ 1015 صورت‌ گرفته‌است؛ زیرا در پایان‌ نسخة‌ خطی‌ کتاب‌ مبدأ و معاد - که‌ به‌ زودی‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهیم‌ کرد - آمده‌ که‌ در سنة‌ 1015 آن‌ را به‌ پایان‌ رسانده‌ است‌ و در مقدمة‌ آن، ص‌ 3، تقدم‌ نگارش‌ اسفار را بر مبدأ و معاد یادآور شده‌است.
2. "المبدأ و المعاد" که‌ مشتمل‌ بر 370 صفحه‌ به‌ قطع‌ متوسط‌ است‌ و در سنة‌ 1314 به‌ چاپ‌ رسیده‌ و دربارة‌ دو موضوع‌ بحث‌ می‌کند: الهیات‌ و معاد. این‌ کتاب، بیان‌ متوسطی‌ دارد و در آن‌ روش‌ اسفار را در پیش‌ گرفته‌ و راه‌ فلاسفه‌ و راه‌ عرفا را تلفیق‌ کرده‌است.
و پیش‌ از این‌ گفتیم‌ که‌ نگارش‌ این‌ اثر، بعد از اسفار است. این‌ کتاب، دارای‌ نسخة‌ خطی‌ قدیمی‌ است‌ که‌ در کتابخانة‌ سیدمحمد مشکات‌ وجود دارد و به‌ دانشگاه‌ تهران‌ اهدا شده‌است‌ به‌ شمارة‌ 421، و نزد ما هم‌ از آن‌ نسخه‌ای‌ خطی‌ وجود دارد که‌ به‌ تاریخ‌ 1235 نوشته‌ شده‌است.
3. "الشواهدالربوبیه‌ فی‌المناهج‌السلوکیه" کتابی‌ است‌ با مضامین‌ لطیف، مرتب‌ و مختصر بر طبق‌ روش‌ عرفانی‌ در 264 صفحه‌ به‌ قطع‌ متوسط‌ که‌ در سنة‌ 1286 به‌ چاپ‌ رسیده‌است. نزد استادان‌ فن، معروف‌ است‌ که‌ این‌ آخرین‌ اثر صدرالمتألهین‌ است. این‌ کتاب‌ در حقیقت، خلاصة‌ نظریه‌های‌ وی‌ در مسائل‌ فلسفی‌ است‌ که‌ در این‌ کتاب‌ گردآوردی‌ شده‌است، چنان‌ که‌ خود در مقدمه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ نموده‌است.
به‌ نظر من‌ فراگیری‌ آن‌ برای‌ افراد مبتدی‌ و نوآموز، خیلی‌ مناسبتر از فراگیری‌ شرح‌ منظومه‌ است. در کتابخانة‌ ما نسخه‌ای‌ خطی‌ از آن‌ موجود است‌ که‌ به‌ تاریخ‌ 1235 نوشته‌ شده‌است. این‌ کتاب، و کتاب‌ مبدأ و معاد به‌ یک‌ خط‌ است.
4. "اسرارالایات" و "انوارالبینات"، در شناخت‌ رموز آیات‌ خدای‌ تعالی‌ و صنایع‌ و حکم‌ آن، به‌ روش‌ عرفانی، با تطبیق‌ آیات‌ قرآنی‌ بر اکثر بحثهای‌ آن‌ می‌باشد در 92 صفحه‌ به‌ قطع‌ بزرگ‌ که‌ در سنة‌ 1391 به‌ چاپ‌ رسیده‌ و چندین‌بار هم‌ چاپ‌ شده‌است.
5. "المشاعر" که‌ به‌ روش‌ عرفانی‌ است‌ در 108 صفحه‌ به‌ قطع‌ کوچک‌ در سنة‌ 1315 با تعلیقات‌ و حواشی‌ عده‌ای‌ از بزرگان‌ فلسفه‌ چاپ‌ خوبی‌ از آن‌ انتشار یافته‌است.
6. الحکمة‌ "العرشیة" نیز به‌ روش‌ عرفانی‌ در 96 صفحه‌ به‌ قطع‌ کوچک، با کتاب‌ "المشاعر" در یک‌ مجلد به‌ چاپ‌ رسیده‌است. شیخ‌ احمد زین‌الدین‌ احسائی‌ بر این‌ کتاب‌ و بر کتاب‌ مشاعر، ردیه‌ نوشته‌ است.
7. "شرح‌الهدایة‌الاثیریه" که‌ در آن‌ به‌ پیروی‌ از متن‌ تنها به‌ شیوة‌ اهل‌ بحث‌ و نظر، بحث‌ کرده‌است. این‌ کتاب‌ در 397 صفحه‌ قطع‌ متوسط‌ در سال‌ 1313 به‌ چاپ‌ رسیده‌است.
کتاب‌ "الهدایة" نوشته‌ حکیم‌اثیرالدین‌ مفضل‌ ابهری‌ از فضلای‌ قرن‌ هفتم‌ هجری‌ است. گفته‌ شده‌ در سال‌ 663 وفات‌ یافته‌ است.
8. "شرح‌ الهیات‌ الشفأ" در آن‌ روش‌ متن‌ یعنی‌ روش‌ نظری‌ را در پیش‌ گرفته‌ است. این‌ اثر در 264 صفحه‌ قطع‌ بزرگ‌ در سال‌ 1303 با الهیات‌ شفا در یک‌ مجلد به‌ چاپ‌ رسیده‌است‌ ولی‌ کامل‌ نیست. تا پایان‌ مقالة‌ ششم‌ را شرح‌ داده‌است. کتاب‌الشفأ اثر شیخ‌الرئیس، ابن‌سینا است.
9. "رسالة‌الحدوث" بحثی‌ است‌ گسترده‌ در مسئلة‌ حدوث‌ عالم، در 109 صفحه‌ به‌ قطع‌ متوسط، در سال‌ 1302 در مجموعه‌ای‌ مشتمل‌ بر 8 رسالة‌ دیگر به‌ چاپ‌ رسیده‌است، این‌ رسائل‌ را تا شمارة‌ 17 ذکر می‌کنیم. در اسفار در چند مورد به‌ ذکر آنها پرداخته‌ است‌ از جمله‌ در (1:233)
10. "رسالة‌ اتصاف‌الماهیة‌ بالوجود" در 10 صفحه‌ نوشته‌ شده‌ و نیز بر حاشیة‌ رسالة‌ تصور و تصدیق‌ - که‌ از آن‌ به‌ زودی‌ یادخواهیم‌ کرد - چاپ‌ شده‌است.
11. "رسالة‌التشخص" در 12 صفحه.
12. "رسالة‌ سریان‌الوجود" که‌ گمان‌ می‌کنیم‌ همان‌ رسالة‌ "طرح‌الکونین" باشد که‌ بعداً‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهد شد: در 16 صفحه‌ است. نگارش‌ این‌ رساله‌ مقدم‌ بر نگارش‌ اسفار بوده‌است، به‌ دلیل‌ آنکه‌ مشتمل‌ بر گفته‌ای‌ است‌ که‌ در اسفار از آن‌ خارج‌ شده‌است؛ مانند قول‌ به‌ اصالت‌ ماهیت؛ زیرا در اسفار (1:10) گفته‌است:
من‌ در گذشته‌ از نظریة‌ عرفا در مورد اعتباریت‌ وجود و اصالت‌ ماهیات، به‌ شدت‌ دفاع‌ می‌کردم، تا آنکه‌ پروردگارم‌ مرا هدایت‌ کرد و این‌ حقیقت‌ به‌ صورت‌ واضح‌ برایم‌ هویدا شد که‌ امر برعکس‌ آن‌ است.
چنان‌ که‌ روش‌ او در وحدت‌ وجود در این‌ رساله‌ با روش‌ اخیر او که‌ اسفار را بر آن‌ بنا نهاده‌است، یکسان‌ نیست.
13. "رسالة‌القضأ والقدر" در 90 صفحه.
14. "رسالة‌الواردات‌ القلبیه" در 40 صفحه. وصف‌ بخشی‌ از آن‌ در بحث‌ روش‌ علمی‌ او گذشت.
15. "رسالة‌ اکسیرالعارفین" در شناخت‌ حق‌ و یقین، در 63 صفحه.
16. "رسالة‌ حشرالعوالم" در 30 صفحه‌ و نیز بر حاشیة‌ "مبدأ و معاد"، ص‌ 184 و بر حاشیة‌ "کشف‌الفوائد" علامة‌ حلی، ص‌ 94 چاپ‌ شده‌است. این‌ رساله‌ در سنة‌ 1312 به‌ چاپ‌ رسیده‌ و ناشر دربارة‌ آن‌ گفته‌است: «به‌ گمانم‌ این‌ همان‌ رسالة‌ موسوم‌ به‌ "طرح‌الکونین" است. ولی‌ در فهرست‌ کتابخانة‌ سیدمحمد مشکات‌ "رسالة‌الحشر" به‌ این‌ اسم‌ نامیده‌ شده‌است: (طرح‌الکونین‌ فی‌ حشرالعالمین). اما به‌ گمان‌ من‌ پندار او نادرست‌ است؛ به‌ دلیل‌ اینکه‌ در اسفار وقتی‌ به‌ طرح‌الکونین‌ اشاره‌ می‌کند (1:10) می‌گوید: «و در آن‌ رساله‌ای‌ جداگانه‌ نوشتم، که‌ طرح‌الکونین‌ نام‌ نهادم.» و مراد او مبحث‌ وحدت‌ وجود است؛ علاوه‌ بر این‌ که‌ در فصول‌ حشر از جزء چهارم‌ اسفار به‌ این‌ رساله‌ اشاره‌ نکرده‌است، در صورتی‌ که‌ اگر این‌ رساله، همان‌ رسالة‌ طرح‌الکونین‌ باشد که‌ نگارش‌ آن‌ بر اسفار مقدم‌ بوده‌است، بنابر عادت‌ باید به‌ آن‌ اشاره‌ می‌کرد.
17. "رسالة‌ خلق‌الاعمال" در 7 صفحه‌ و نیز بر حاشیة‌ "کشف‌الفوائد" ص‌ 149 چاپ‌ شده‌است.
18. رسالة‌ او به‌ مولی‌ شمس‌ گیلانی‌ دربارة‌ پاره‌ای‌ از مسائل‌ دشوار، شمس‌الدین‌ محمد گیلانی‌ اصفهانی، یکی‌ از شاگردان‌ یا معاصران‌ اوست‌ که‌ در سنة‌ 1098 وفات‌ یافته‌است. این‌ رساله‌ در حاشیة‌ "مبدأ و معاد" ص‌ 340 چاپ‌ شده‌است. در الذریعه‌ آمده‌است‌ که: «آن‌ را در میان‌ کتابهای‌ حاج‌ عماد اصفهانی‌ که‌ بر کتابخانة‌ رضوی‌ وقف‌ کرده‌است، دیدم.»
19. "اجوبة‌المسائل‌ الثلاثت" که‌ خواجه‌ نصیرالدین‌ طوسی‌ برای‌ شمس‌الدین‌ خسروشاهی‌ فرستاده‌ ولی‌ جوابی‌ دریافت‌ نکرده‌است. بر حاشیة‌ "المبدأ و المعاد"، ص‌ 372 و "شرح‌الهدایة"، ص‌ 93 به‌ چاپ‌ رسیده‌است.
20. "رسالة‌التصور و التصدیق" در 30 صفحه‌ به‌ قطع‌ متوسط، چاپ‌ سنة‌ 1311 پیوست‌ به‌ کتاب‌ "الجوهرالنضید" در منطق، اثر علامة‌ حلی.
21. "رسالة‌ فی‌ اتحادالعاقل‌ والمعقول" و اینکه‌ عقل‌ فعال، همة‌ وجودات‌ است.
نسخة‌ خطی‌ آن‌ را در "المکتبة‌الحسینیه" نجف‌ اشرف‌ در بین‌ مجموعه‌ای‌ به‌ شمارة‌ 142 صنف‌ هفتم‌ که‌ در 35 صفحه‌ به‌ قطع‌ متوسط‌ است، دیدم. مرحوم‌ شیخ‌ آقابزرگ‌ در "الذریعه" گفته: «در ایران‌ چاپ‌ شده‌است.»
22. "کسرالاصنام‌ الجاهلیة" دربارة‌ کافربودن‌ صوفیه، این‌ کتاب‌ در شمار آثار او آمده‌است‌ ولی‌ آن‌ را به‌ دست‌ نیاوردم.
23. "جوابات‌المسائل‌ العویصة" در "الذریعه" آن‌ را ذکرکرده‌است. شاید این‌ رساله، همان‌ "اجوبة‌المسائل‌ الثلاث" یا "اجوبة‌ مسائل‌ مظفر حسین‌الکاشانی" باشد، نسخه‌ای‌ خطی‌ از آن‌ در کتابخانة‌ سیدمحمد مشکات، موجود است‌ که‌ به‌ دانشگاه‌ تهران‌ به‌ شمارة‌ 1030 هدیه‌ شده‌است.
24. "رسالة‌ حل‌الاشکالات‌ الفلکیة‌ فی‌الارادة‌الجزافیة". در اسفار (1:176) از آن‌ نام‌برده‌ و حکیم‌ سبزواری‌ در تعلیقه‌ بر اسفار گفته‌است: «آن‌ رساله‌ را ندیده‌ایم».
25. حاشیه‌ بر "شرح‌ حکمة‌الاشراق" سهروردی‌ که‌ در سنة‌ 1316 چاپ‌ شده‌است.
26. رساله‌ای‌ در حکمت‌ جوهری.
27. رساله‌ای‌ در الواح‌ معادی.
28. حاشیه‌ بر "الرواشح" میرداماد.
29. "شرح‌ اصول‌الکافی" بین‌ 500 تا 600 صفحه‌ به‌ قطع‌ بزرگ. تاریخ‌ چاپ‌ آن‌ ذکر نشده‌است. آن‌ را تا حدیث‌ 499 (باب‌ اینکه‌ ائمه، والیان‌ امر خدا و خزانة‌ علم‌ اویند) به‌ پایان‌ برده‌است.
30. "رسالة‌المظاهر الالهیه‌ فی‌ اسرارالعلوم‌ الکمالیه" در حاشیة‌ "مبدأ و معاد"، ص‌ 232 چاپ‌ شده‌است.
31. "مفاتیح‌الغیب" تقریباً‌ در 200 صفحه‌ به‌ قطع‌ بزرگ. با شرح‌ اصول‌ کافی، چاپ‌ شده‌است‌ و در آغاز آن‌ شرح‌ حال‌ مختصر نویسنده‌ به‌ قلم‌ ناشر آمده‌است. این‌ کتاب‌ را به‌ عنوان‌ مقدمة‌ تفسیر خود - که‌ در ذیل‌ از آن‌ یاد می‌شود - نوشته‌است.
32. "تفسیرالقرآن‌ الکریم" که‌ مشتمل‌ بر تفسیر تعدادی‌ از سوره‌ها و آیه‌های‌ قرآن‌ است. این‌ تفسیر، تمام‌ نشده‌است. و چنین‌ برمی‌آید که‌ هدف‌ او نگارش‌ تفسیر کامل‌ قرآن‌ بوده‌ ولی‌ مرگ‌ مهلتش‌ نداده‌ است. (به‌ مقدمة‌ تفسیر سورة‌ سجده‌ رجوع‌ کنید). این‌ اثر در سنة‌ 1321 یا 1322 در 616 صفحه‌ به‌ قطع‌ بزرگ‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌است‌ که‌ آن‌ مقدار از تفسیر است‌ که‌ به‌ گفتة‌ ناشر به‌ آن‌ دست‌ یافته‌است.
این‌ اثر، شامل‌ تفسیر "سورة‌ فاتحه" در 41 صفحه، تفسیر "سورة‌ بقره" در 248 صفحه‌ تا آیة‌ 62 «کونوا قردة‌ خاسئین»، تفسیر "آیة‌الکرسی" در 67 صفحه‌ - دارای‌ تفسیر دیگری‌ بر آیة‌الکرسی‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ است‌ که‌ در الذریعه‌ از آن‌ یاد کرده‌ است‌ -، تفسیر "سورة‌ سجده" در 33 صفحه، تفسیر "سورة‌ یس" در 86 صفحه‌ - نگارش‌ آن‌ چنان‌ که‌ در پایان‌ آن‌ گفته‌است‌ در سنة‌ 1030 تمام‌ شده‌است‌ -، تفسیر "سورة‌ واقعه" در 25 صفحه، که‌ به‌ طور جداگانه‌ در قطع‌ کوچک‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌است، تفسیر "سورة‌ حدید" در 42 صفحه، تفسیر "سورة‌ جمعه" در 29 صفحه، تفسیر "سورة‌ طارق" در 9 صفحه‌ که‌ آن‌ را برده‌ "تسبیحة" مرتب‌ کرده‌است‌ و با کشف‌ الفوائد نیز در سال‌ 1313 چاپ‌ شده‌است، تفسیر "سورة‌ زلزال" در 7 صفحه، و تفسیر آیة‌ (و تری‌الجبال‌ تحسبهم‌ جامدة) در 3 صفحه‌ می‌باشد.
33. "تفسیر سورة‌الاضحی"، در "الذریعه" از آن‌ نام‌ برده، در ضمن‌ مجموعة‌ تفسیرهای‌ او در سال‌ 1322 چاپ‌ شده‌است. در صورتی‌ که‌ مقصود از این‌ مجموعه، مجموعة‌ پیشین‌ باشد - چنان‌ که‌ برمی‌آید - تفسیر این‌ سوره‌ در آن‌ مجموعه‌ وجود ندارد.

‌نجف‌ اشرف، 18 صفر 1387 ه' .
‌‌محمدرضا مظفر

‌پی‌نوشتها:
مقالة‌ حاضر ترجمه‌ای‌ است‌ از مقدمة‌ فیلسوف‌ فرهیخته، استاد محمدرضا مظفر بر اسفار صدرالمتألهین‌ که‌ پس‌ از ویرایش‌ به‌ صورت‌ ترجمه‌ای‌ آزاد ارائه‌ می‌گردد.
1. جربزه‌ به‌ رغم‌ مفهوم‌ مثبتی‌ که‌ در میان‌ مردم‌ دارد، در علم‌ اخلاق، از بدیها به‌ شمار می‌رود. جربزه‌ از نظر علمای‌ اخلاق، عبارت‌ است‌ از خروج‌ قوة‌ عاقله‌ از حالت‌ اعتدال‌ به‌ جانب‌ افراط. کسی‌ که‌ در مقابل‌ دلایل‌ روشن‌ و بدیهی‌ چون‌ و چرا می‌کند، دچار بیماری‌ جربزه‌ یا سفسطه‌ است.
2. اسفار، ج‌ 1، ص‌ 7.
3. ادامة‌ مطلب، در منبع‌ بالا آمده‌ و مترجم‌ آن‌ را به‌ مقاله‌ افزوده‌ است.
4. این‌ قسمت‌ برگرفته‌ از نهج‌البلاغه، خطبة‌ 3، معروف‌ به‌ خطبة‌ شقشقیه‌ است‌ و در ترجمة‌ آن‌ از شرح‌ نهج‌البلاغة‌ علامة‌ فرزانه، استاد محمدتقی‌ جعفری‌ - قدس‌ سره‌الشریف‌ - بهره‌گرفته‌اند.
5. ر.ک: حاشیة‌ سفینة‌البحار، 2، 17.
6. برگرفته‌ از آیة‌ کریمة‌ 38 سورة‌ اعراف.
7. سورة‌ غافر، آیة‌ 83.
8. مراد، دلایل‌ نقلی‌ یعنی‌ کتاب‌ و سنت‌ معصومین(علیهم‌السلام) است.
9. اسفار، مقدمه، ص‌ 4؛ مبدأ و معاد، ص‌ 4.
10. ر.ک: تعلیقة‌ حکیم‌ سبزواری

ذوالقرنین

ذو القرنين در قرآن

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعة و فى كل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتى تسكنه ارضك طوعا و تمتعه فيها طويلا.

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا.

و از تو اى محمد، درباره «ذو القرنين‏» مى‏پرسند در پاسخ ايشان بگو: بزودى، بخشى از سرگذشت او را، براى شما بازگو خواهم كرد

آيات 83 تا 98 سوره مباركه كهف درباره زندگانى ذو القرنين مطالبى دارد كه در قالب سه بخش اساسى در كتاب شريف تفسير الميزان (1) آمده است:

الف - تفسير آيات مربوط به ذو القرنين ب - بحث روايى اين آيات شريفه ج - گفتارى پيرامون داستان ذو القرنين، به صورت قرآنى و تاريخى.

اين مطلب در كتاب تفسير نمونه (2) در دو بخش جداگانه آمده است كه بخش اول آن به تفسير آيات مربوطه، و بخش دوم به نكات آموزنده داستان و بحثهاى تاريخى و روايى آن اختصاص يافته است.

بنده پس از مطالعه دقيق اين كتب تصميم گرفتم كه تفسير اين آيات و داستان ذو القرنين را بازنويسى كرده و آن را در اختيار قرآن دوستان بگذارم.

البته ناگفته نماند كه درباره ذو القرنين و آيات قرآنى مربوط به او، كتابها و تاليفات زيادى نوشته شده است كه حاصل زحمات محققين علوم قرآنى است كه در پايان اين كتاب فهرستى از آنها را ذكر خواهم كرد.

با مراجعه به بعضى از اين كتابها دريافتم كه تعدادى از آنها بيشتر به جنبه تاريخى موضوع پرداخته‏اند، اما در اين نوشتار سعى شده تا جهت قرآنى قصه مورد توجه قرار گيرد. به عبارت ديگر، آنچه كه درباره داستان ذو القرنين از قرآن فهميده مى‏شود جمع‏آورى گردد. درباره جنبه تاريخى داستان هم سعى شده كه به طور خلاصه و در قالب يك فصل در پايان كتاب به آن پرداخته شود.

بنابراين، همان طور كه از نام كتاب پيداست، هدف اصلى ما طرح و بيان نكاتى است كه از قرآن درباره اين داستان فهميده مى‏شود.

علامه طباطبايى در بحث روايى خود چنين فرموده است:

«خواننده عزيز بايد بداند كه روايات مروى از طرق شيعه و اهل سنت از رسول خداصلى الله عليه وآله و روايات مروى شيعه از ائمه هدى و... درباره داستان ذو القرنين، بسيار اختلاف دارند; آن هم اختلافهاى عجيب، و آن هم‏نه در يك بخش داستان، بلكه در تمامى خصوصيات آن! اين اخبار در عين حال مشتمل بر مطالب شگفت‏آورى است كه هر ذوق سليمى از آن وحشت نموده و آن را محال مى‏داند و عالم وجود هم منكر آن است، لذا اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقايسه نموده مورد دقت قرار دهد، هيچ شكى نمى‏كند در اينكه مجموع آن‏ها خالى از دسيسه و دستبرد و جعل و مبالغه نيست. از همه اين مطالب غريب‏تر، رواياتى است كه علماى يهود كه به اسلام گرويده‏اند، از قبيل «وهب ابن منبه‏» و «كعب الاحبار»، نقل كرده‏اند، يا اشخاص ديگرى كه از قرائن به دست مى‏آيد كه مطالب خود را از يهوديان گرفته‏اند! بنابراين ديگر چه فايده‏اى دارد كه ما به نقل، استقصاء و احصاء آنها با آن كثرت و طول و تفصيلى كه دارد بپردازيم؟ لاجرم، به پاره‏اى از جهات اختلاف آنها اشاره نموده و از آن مى‏گذريم، و به نقل آنچه كه تا حدى از اختلاف مصون مانده است اكتفاء مى‏كنيم‏» (3) .

از اين رو ما در اينجا بحث روايى نكرده‏ايم، ولى علاقه‏مندان مى‏توانند به تفسير الميزان مراجعه نمايند.

در پايان هم بايد اين نكته را متذكر شد كه چنين نيست كه بتوان همه مطالب اين كتاب را به تفسير الميزان يا تفسير نمونه نسبت داد، زيرا شايد جزئياتى باشد كه بطور صريح در اين دو كتاب نيامده است; اما بايد دانست كه بدنه اصلى و بيش از نود درصد مطالب اين كتاب چيزهايى است كه از آن دو صحيفه شريفه گرفته و بازنويسى كرده‏ام.

در نتيجه، در همين جا آنچه ستايش و سپاس بر اين اثر باشد را، نثار حضرت علامه طباطبايى‏رحمه الله و حضرت آيت‏الله مكارم شيرازى"مدظله" و گروه نويسندگان تفسير نمونه مى‏نمايم و اذعان دارم كه بنده فقط به صورت يك كار خدمات‏رسانى علمى، نقشى جزئى در اين زمينه ايفا كرده‏ام. اميد كه اين خدمت ناچيز مقبول درگاه احديت قرار گيرد!

و لله الحمد


فصل اول

- مباحث مقدماتى

- چرا و به چه مناسبت داستان ذو القرنين در قرآن آمده است؟

- داستان ذو القرنين در قرآن به چه صورت مطرح شده است؟

مباحث مقدماتى در اين فصل، به يك سرى مباحث مقدماتى درباره ذو القرنين و چگونگى بيان داستان او در قرآن مى‏پردازيم و مباحث‏خود را در دو بخش جداگانه ذيل ارائه مى‏دهيم:

(بخش اول) چرا و به چه مناسبت داستان ذو القرنين در قرآن آمده است؟

(بخش دوم) داستان ذو القرنين در قرآن به چه صورت مطرح شده است؟

در بخش اول، به پيشينه داستان ذو القرنين و روايت مفصلى درباره شان نزول آيات ذو القرنين مى‏پردازيم تا خوانندگان محترم را از محتواى داستان و علت انگيزش آن در قرآن آگاه سازيم. در بخش دوم نيز به روش عمومى قرآن در طرح داستان‏ها و قصص و من‏جمله داستان ذو القرنين پرداخته و ارزشهاى اين نوع داستان‏گويى را يادآور مى‏شويم; «رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى‏»! (4)
چرا داستان ذو القرنين در قرآن آمده است؟ (5)

نام ذو القرنين و وقايع مربوط به بزرگى و عظمت او قبل از اينكه داستانش در قرآن نازل شود معروف بوده است. مردم او را به عنوان ذو القرنين مى‏شناختند و اين از نظر قرآن و قرائن اطراف آيات، مسلم است. نيز، معلوم است كه نزول اين آيات، بر اساس سؤالى بوده كه مردم از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله درباره ذو القرنين كرده‏اند.

اما اينكه اين سؤال از طرف چه كسانى و چگونه مطرح شده است، پرسشى است كه پاسخ آن را در روايت زير جستجو مى‏كنيم; در تفسير الميزان چنين آمده است:

صاحب كتاب تفسير قمى از امام صادق‏عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: سبب نزول سوره كهف اين بود كه قريش سه نفر را به قبيله نجران فرستادند تا از يهوديان آن ديار مسائلى را بياموزند و با آن رسول خداصلى الله عليه وآله را بيازمايند. آن سه نفر «نضربن حارث بن كلده‏»، «عقبة‏بن ابى‏معيط‏» و «عاص بن وائل سهمى‏» بودند.

اين سه نفر به سوى نجران حركت كرده و جريان را با علماى يهود در ميان گذاشتند...

ادامه روايت در آن كتاب چنين آمده است:

يهوديان گفتند: سه مساله از او بپرسيد، اگر آن طور كه ما مى‏دانيم پاسخ داد، در ادعايش راستگو است. آنگاه از يك مساله ديگر بپرسيد، اگر گفت مى‏دانم، بدانيد كه دروغگو است. گفتند: آن مسائل چيست؟ جواب دادند كه از او از احوال جوانانى بپرسيد كه در قديم الايام بودند و از ميان مردم خود بيرون شده و غايب گشتند و در غيبتگاه خود خوابيدند. از او بپرسيد چقدر خوابيدند؟ نفراتشان چند بود؟ چه چيز از غير جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟

مطلب دوم اينكه از او بپرسيد داستان موسى كه خدايش دستور داد از يك عالم پيروى كن و از او تعلم گير چه بود؟ آن عالم كه بود؟ موسى چگونه از او پيروى كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟

سوم اينكه از او از سرگذشت‏شخصى بپرسيد كه ميان مشرق و مغرب عالم گرديد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيد; او كه بوده؟ و داستانش چگونه بوده است؟

يهوديان پس از عرضه اين مسائل جواب آن‏ها را نيز به فرستادگان قريش دادند و گفتند: اگر اين طور كه ما شرح داديم جواب داد، صادق است، وگرنه دروغ مى‏گويد.

فرستادگان قريش پرسيدند: آن يك سؤال ديگر كه گفتيد چيست؟ گفتند: از او بپرسيد كه قيامت چه وقت‏به‏پا مى‏شود؟ اگر ادعا كرد كه من مى‏دانم قيامت چه موقع به‏پا مى‏شود، دروغگو است، ولى اگر گفت جز خدا كسى تاريخ آن را نمى‏داند، راستگو است.

فرستادگان قريش به مكه برگشتند، نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مى‏كند كه اخبار آسمان‏ها برايش مى‏آيد، ما از او چند پرسش مى‏كنيم، اگر جواب داد، مى‏دانيم كه راستگو است، وگرنه مى‏فهميم كه دروغ مى‏گويد! ابوطالب گفت: هر چه دلتان مى‏خواهد بپرسيد!

آن‏ها آن مسائل را مطرح كردند. رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: فردا جواب‏هايش را مى‏دهم; اما در وعده‏اى كه داد «ان‏شاءالله‏» نگفت. به همين جهت، چهل روز وحى از او قطع شد تا آنجا كه رسول خداصلى الله عليه وآله غمگين گرديد و (بعضى از) يارانش كه به وى ايمان آورده بودند به شك افتادند، و قريش شادمان شده و به استهزاء و آزار ايشان پرداختند; ابوطالب نيز سخت در اندوه شد.

پس از چهل شبانه‏روز، سوره كهف بر پيامبر نازل شد. رسول‏خداصلى الله عليه وآله از جبرئيل سبب تاخير را پرسيد؟ (جبرئيل) گفت:ماقادرنيستيم‏ازپيش‏خود نازل شويم جز به اذن خدا. (6)

مى‏دانيد كه سوره كهف شامل سه داستان است: داستان اصحاب كهف، داستان حضرت موسى‏عليهم السلام و حضرت خضرعليهم السلام و داستان ذو القرنين كه طبق روايت‏بالا، به خاطر سؤال آزمايشى مشركان مكه از حضرت محمدصلى الله عليه وآله نازل شده است.
داستان ذو القرنين در قرآن به چه صورت مطرح شده است؟

پيشتر گفتيم كه طرح داستان ذو القرنين در قرآن، براساس سؤالى بوده كه مردم از پيامبر اكرم كرده بودند. حال به چگونگى و كيفيت طرح اين داستان در قرآن مى‏پردازيم.
روش عمومى طرح داستان‏ها در قرآن

عموما وقتى قرآن كريم داستان واقعه يا شخصى از گذشتگان را ذكر مى‏كند، روش خاصى دارد; به جزئيات افراد و اشخاص و موضوعات نمى‏پردازد و متعرض جزئياتى كه در اصل واقعه يا نتيجه قرآنى آن دخالتى ندارند نمى‏شود; بلكه تنها نقاط كليدى و اساسى را مطرح كرده و در مواردى، حتى نتيجه‏گيرى آن را هم به مخاطب واگذار مى‏نمايد. البته اين طبيعى است كه از لابه‏لاى بعضى جملات و كلمات، مى‏توان بعضى جزئيات را هم به دست آورد كه اين هم يكى از ظرايف هنرى قصه‏هاى قرآنى است.

طرح داستان ذو القرنين به همان روش عمومى در مورد داستان ذو القرنين نيز، اگرچه بر اساس طرح سؤالى بوده است و قاعدتا بايد پاسخ آن مطابق نظر سؤال كننده و تامين كننده پرسش او باشد، ولى در عين حال، قرآن پاسخ را طورى آورده كه هم نظر سائل برآورده شود و هم نتيجه‏اى كه خود قرآن مى‏خواهد از آن گرفته شود. بنابراين، طبق روش عمومى خود، نام اصلى ذو القرنين، تاريخ زندگى، ولادت، نسب و ساير مشخصاتش را ذكر نكرده است. در مورد خصوصيات شخصى، فقط به دينى كه از آن پيروى مى‏كرده و توانايى جسمى و مديريتى‏اى كه داشته است اكتفا كرده و در مورد تاريخ زندگيش، تنها به سفرهاى سه‏گانه او اشاره نموده و درباره فعاليت‏هاى او فقط به ذكر كارهايى چون برخوردش با مردم سرزمين‏هاى مختلف در طى همان سفرهاى سه‏گانه پرداخته است.

البته، روح زندگى يك فرد و آنچه مى‏تواند براى ديگران آموزنده باشد همين است; يعنى اينكه يك شخص از چه امكاناتى برخوردار بوده و چه اعتقاداتى داشته است؟ و اگر اعتقادات صحيحى داشته، بر اساس آن ايمان و عقيده و با استفاده از توانايى‏هايش، چه نوع فعاليت‏هايى انجام داده و با ديگران چه رفتارى كرده است؟ نكته مهم ديگر اينكه آيا در ميدان عمل و ميدان استفاده از آن امكانات، خدا و قيامت را در نظر داشته است‏يا خير؟
فصل دوم

- توضيح آيات قرآن و علت نزول اين آيات و معرفى ذو القرنين

- سفر به مغرب

- سفر به مشرق

- سفر به طرف كوه‏هاى ياجوج و ماجوج

- ساختن سد
توضيح آيات قرآن

«و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا»

و از تو اى پيامبر درباره ذو القرنين سؤال مى‏كنند، در پاسخ ايشان بگو:به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى‏كنم. (7)

«انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شى‏ء سببا» ما او را در روى زمين قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم.
سفر به مغرب

«فاتبع سببا» ذو القرنين از اين اسباب و وسايل استفاده كرد و راه سفر را در پيش گرفت.

«حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حماة و وجد عندها قوما» تا به غروبگاه آفتاب رسيد. در آنجا چنين در نظرش مجسم شد كه خورشيد در چشمه يا دريايى تيره و گل‏آلود فرو مى‏رود و در آنجا مردمى را ديد كه مجموعه‏اى از انسان‏هاى نيك و بد بودند.

«قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا» گفتيم اى ذو القرنين، آيا مى‏خواهى بدان ايشان را مجازات كنى، يا روش نيكويى در مورد آن‏ها انتخاب مى‏نمايى؟

«قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا»

ذو القرنين گفت: ما كسى را كه ستم ورزيده مجازات خواهيم كرد; سپس او به سوى پروردگارش باز مى‏گردد و خداوند او را مجازاتى شديد خواهد نمود; يعنى ظالمان و ستمگران، هم مجازات اين دنيا را مى‏كشند و هم عذاب آخرت را.

«واما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى وسنقول له من امرنا يسرا» و اما كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكوتر - بيشتر از استحقاقش - خواهد داشت و ما به فرمان خود، او را به كارى آسان واخواهيم داشت.
سفر به مشرق

ذو القرنين سفر خود را به غرب پايان داد و دوباره عزم سفر كرد; قرآن مى‏گويد:

«ثم اتبع سببا» سپس بار ديگر از وسايلى كه در اختيار داشت استفاده كرد و به طرف مشرق حركت نمود.

«حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا»

همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرايى نزديك به محل طلوع خورشيد رسيد. در آنجا ديد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى‏كند كه برايشان در برابر تابش آفتاب، هيچ‏گونه پوشش و سايبانى قرار نداده بوديم. (8)

«كذلك و قد احطنا بما لديه خبرا» آرى، ذو القرنين اين چنين بود! و ما به خوبى از امكانات و فعاليت‏هاى او آگاه بوديم.
برگشت از مشرق و سفر به طرف كوه‏هاى ياجوج و ماجوج

«ثم اتبع سببا» باز از وسايل مهمى كه در اختيار داشت استفاده كرد و به قصد سفر حركت نمود.

«حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا».

همچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد و در كنار آن دو كوه، قومى را يافت كه هيچ سخنى را نمى‏فهميدند; يعنى خيلى ساده و بسيط‏الفهم بودند.

«قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون فى الارض فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بيننا و بينهم سدا» آن گروه - وقتى ذو القرنين را با آن قدرت و توانايى ديدند - به او گفتند: اى ذو القرنين، طايفه ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مى‏كنند، آيا حاضرى پولى از ما بگيرى و ميان ما و آن‏ها سدى ايجاد نمايى؟!

«قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما».

ذو القرنين در پاسخ آنان گفت: اموال و امكاناتى كه پروردگارم در اختيارم گذاشته، از آنچه شما پيشنهاد مى‏كنيد بهتر است. بنابراين من از شما اجر و مزد نمى‏خواهم! فقط مرا با نيروى انسانى كمك كنيد تا ميان شما و آن‏ها سد محكمى ايجاد نمايم!
ساختن سد

«اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا» در ابتداى كار سدسازى، ذو القرنين چنين دستور داد: قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد و آن‏ها را روى هم بچينيد تا اينكه كاملا ميان دو كوه را بپوشانند. بعد گفت: در اطراف آن آتش بيفروزيد و در آن بدميد. (9)

آنان چنين كردند تا قطعات آهن سرخ و گداخته گرديد.

«قال اتونى افرغ عليه قطرا» بعد گفت: اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا روى اين بريزم!

و به اين ترتيب، سدى آهنين در مقابل ياجوج و ماجوج ايجاد كرد، چنان كه قرآن مى‏گويد:

«فما اسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا» پس از آن ديگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده يا راه نفوذ و حفره‏اى در آن ايجاد كنند.

«قال هذا رحمة من ربى.» ذو القرنين در پايان كار سد گفت: اين سد خود نعمت و رحمتى از پروردگار من است!

«فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا» گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است، بلكه آن زمان كه وعده پروردگارم فرارسد، آن را در هم مى‏كوبد و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى‏سازد و وعده پروردگارم حق است و تحقق خواهد يافت (وعده‏اى كه بر اساس آن، در آستانه رستاخيز سازمان دنيا به هم خورده و تمامى استحكامات آن فرو خواهد ريخت).

پايان آيات
فصل سوم

- داستان ذو القرنين

- ذو القرنين كه بود؟

- مسافرت‏هاى ذو القرنين

همانطور كه در گذشته عرض كرديم، قرآن فقط به چند جهت از شخصيت ذو القرنين اشاره كرده است. البته بعضى جوانب را نيز مى‏توان از لابه‏لاى كلمات و جملات داستان به دست آورد كه در اينجا به يك‏يك آن موارد اشاره كرده و به توضيح آن مى‏پردازيم.
نام ذو القرنين

ذو القرنين، قبل از اينكه داستانش در قرآن بيايد و حتى در زمان زندگى‏اش به همين نام خوانده مى‏شده است و اين چنين نيست كه بعدها اين لقب را گرفته باشد. اين نكته از اين آيات قرآن يعنى «يسئلونك عن ذى‏القرنين‏» از تو اى پيامبر، درباره ذو القرنين سؤال مى‏كنند; «قلنا يا ذاالقرنين‏» ما گفتيم اى ذو القرنين، و «قالوا يا ذاالقرنين‏» آن قوم گفتند: اى ذو القرنين به خوبى استفاده مى‏شود.

از جمله اول بر مى‏آيد كه در عصر رسول خداصلى الله عليه وآله، قبل از نزول اين قصه، چنين اسمى بر سر زبان‏ها بوده است كه از آن جناب داستانش را پرسيده‏اند، و از دو جمله بعدى نيز به خوبى معلوم مى‏شود كه ذو القرنين در زمان حياتش همين لقب را داشته و او را به اين نام خطاب مى‏كرده‏اند.
توانايى‏هاى ذو القرنين

ذو القرنين از قدرت و مكنت‏بسيارى برخوردار بود و خداوند وسايل غلبه بر مشكلات و دست‏يابى به اهداف مهم زندگى را به او عنايت كرده بود. اين اسباب و وسايل، شامل علم و دين، عقل و درايت، نيروى جسمى، مال و لشكر زياد، وسعت قلمرو، قدرت مديريت و امثال آن بودند، و همه اين خصوصيات از آيه كريمه زير به خوبى استفاده مى‏شود:

«انا مكنا له فى الارض واتيناه من كل شى‏ء سببا» ما او را در زمين قدرت و حكومت داديم و وسايل دست‏يابى به هر چيزى را در اختيارش گذارديم.

البته، از مجموعه داستان نيز اين مطلب فهميده مى‏شود; توانايى اينكه به مشرق و مغرب آفتاب برود و آن سد عظيم را با توجه به وسايل آن روزگار بسازد و قدرت خود را در دورترين نقاط زمين اعمال كند، همه و همه، شاهد قدرت و توانايى بسيار او مى‏باشد.
دين ذو القرنين

ذو القرنين مردى مؤمن به خداوند و روز قيامت و متدين به دين حق بوده است (10) و اين نكته از آيات زير به دست مى‏آيد:

«قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا» ذو القرنين گفت: ما كسى را كه ستم ورزيده مجازات خواهيم كرد. سپس او به سوى پروردگارش باز مى‏گردد و خداوند او را مجازات شديدى خواهد نمود.

«واما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى‏» و اما كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكو خواهد داشت.

«قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا» ذو القرنين در پايان كار سدسازى گفت: اين سد نعمت و رحمتى از سوى پروردگار من است و هنگامى كه فرمان پروردگارم فرارسد، آن را در هم مى‏كوبد و وعده پروردگار حق است و تحقق خواهد يافت.
مقام و حكومت دينى ذو القرنين

از مجموع اين آيات بر مى‏آيد كه او داراى مقام و حكومتى دينى بوده است. در آيه كريمه زير مى‏خوانيم:

«قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهم حسنا» ما به ذو القرنين گفتيم: اى ذو القرنين! آيا مى‏خواهى بدان ايشان را مجازات كنى يا روش نيكويى در مورد آن‏ها انتخاب مى‏نمايى؟

خداوند طبق اين آيه به او اختيار تام مى‏دهد، و اين خود شاهد بر اين مطلب است كه وى از سوى وحى الهى يا پيامبرى از پيامبران، تاييد و راهنمايى مى‏شده است. (11)

اين مطلب از جواب ذو القرنين به اين فراز روشن‏تر مى‏شود، گويا هدف او از بيان چنين جوابى، اشاره به اين نكته است كه مردم در برابر دعوت به توحيد و مبارزه با شرك، به دو گروه تقسيم خواهند شد; كسانى كه تسليم اين برنامه سازنده الهى شوند، كه مطمئنا پاداشى نيكو خواهند داشت و در امنيت و آسودگى خاطر زندگى خواهند كرد، و آنها كه در برابر اين دعوت موضع‏گيرى خصمانه داشته و به ظلم و فساد ادامه دهند، كه مجازات خواهند گرديد.

علاوه بر اين، در آيه‏اى ديگر نيز مى‏خوانيم:

«كذلك و قد احطنا بما لديه خبرا» كار ذو القرنين چنين بود، و ما به خوبى از امكانات و آنچه نزد وى صورت مى‏گرفت، اطلاع داشتيم.

ظاهرا اين آيه هم كنايه از اين مطلب است كه آنچه او تصميم‏مى‏گرفت،به هدايت‏خداوند و امر او بود و در هيچ كارى اقدام نمى‏نمود،مگر آن‏كه خداوند او راماموركرده بود.

بنابراين، مجموع اين آيات اين مفهوم را مى‏رساند كه مكالمه خداوند سبحان با ذو القرنين از سوى پيامبرى كه همراه او بوده صورت مى‏گرفته است و او حكومتى مثل حكومت جناب طالوت بر بنى‏اسرائيل داشته است. (12)

اين حكومت از طرف خدا و با الهام پيامبرى از پيامبران بوده و كارهايش رانيز به هدايت همان پيامبر انجام مى‏داده است.
يك سؤال و پاسخ آن

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد و آن اينكه مى‏بينيم كه خداوند مى‏فرمايد: «ما به ذو القرنين گفتيم...»، بنابراين چرا مفسران صريحا نگفته‏اند كه ذو القرنين خود پيامبرى از پيامبران الهى بوده است؟

پيش از اين گفتيم كه گفتگوى خداوند با انسان، امكان دارد به صورت «گفتگوى پيامبرى‏» يا «الهام‏» يا «گفتگو از طريق يك پيامبر» باشد، لذا معلوم نيست كه ذو القرنين واقعا پيامبر باشد و گفتگوى خداوند سبحان با وى از نوع وحى پيامبرى باشد; چرا كه اگر ايشان پيامبر بود، همچون بسيارى ديگر از پيامبران كه در قرآن نامشان آمده است، به پيامبرى او نيز تصريح مى‏شد. مثل «واذكر فى الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد وكان رسولا نبيا» و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن، كه در وعده‏هايش صادق بود و رسول و پيامبر بود. (13)

«و ان الياس لمن المرسلين‏» و الياس از رسولان [ما] بود. (14)

و همچنين آيات 41 سوره مريم و 133 سوره صافات و آيات بسيار ديگرى كه در آن به پيامبرى رسولان الهى تصريح شده‏است.

بنابراين، نمى‏توان با اطمينان گفت كه ذو القرنين پيامبر بوده است و پيامبرى كسى را نيز با احتمال نمى‏توان اثبات كرد.
مسافرت‏هاى ذو القرنين

مهم‏ترين چيزى كه از تاريخ زندگى ذو القرنين در قرآن آمده است، مسافرت‏هاى سه‏گانه او به نقاط مختلف دنيا است; مسافرت به مغرب، مسافرت به مشرق و برگشت از مشرق به طرف كوه‏هاى ياجوج و ماجوج. بايد توجه داشت كه ذكر مشرق و مغرب به خاطر آن نيست كه او فقط به مشرق و مغرب سفر كرده، بلكه منظور اين است كه از محل زندگى خود تا مغرب و از آنجا تا مشرق و از مشرق تا محل كوه‏هاى ياجوج و ماجوج مسيرى طولانى را طى كرده است. ذكر اين مناطق شايد بدان جهت است كه پرسش سؤال كنندگان درباره ذو القرنين همين بوده; يعنى پرسيدند آن شخصى كه به مشرق و مغرب عالم سفر كرد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيد كه بود؟

اما اين كه هدف او از اين كار چه بوده، از شكل بيان آن در قرآن كريم، چنين به نظر مى‏رسد كه او به منظور گسترش عدالت در جهان و خدمت‏به مردم سفر مى‏كرده است.
مسافرت به مغرب

ذو القرنين در اولين مسافرت خود به طرف مغرب حركت كرد و آنقدر در خشكى پيش رفت تا به غروبگاه خورشيد رسيد. در آنجا احساس كرد كه خورشيد در چشمه يا دريايى تيره و گل‏آلود (15) فرو مى‏رود. احتمالا منظور اين است كه او به ساحل دريايى رسيد كه ديگر ماوراى آن اميد خشكى نمى‏رفت و چنين به نظرش مى‏رسيد كه آفتاب در دريا غروب مى‏كند; چون انتهاى افق به دريا چسبيده بود. ذو القرنين در اين منطقه به طايفه‏اى برخورد:

«قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهم حسنا» به ذو القرنين گفتيم: اى ذو القرنين! بدان ايشان را مجازات مى‏كنى يا روشى نيكو در مورد آنان انتخاب مى‏نمايى؟

اين نكته از آيه كريمه فوق به دست مى‏آيد كه آن طايفه مجموعه‏اى از افراد نيك و بد بودند; چون اگر همه مردمى خوب و صالح بودند و در ميان ايشان ظالم و مفسد وجود نداشت، چگونه ممكن بود كه خداوند به او چنين اختيار تامى بدهد؟ (16)

از لحن اين آيه و پاسخ ذو القرنين كه چند سطر بعد مى‏آيد، چنين به نظر مى‏رسد كه در آن منطقه ظلم و فسادى برپا بوده است; زيرا هر دو جا عذاب و مجازات اول گفته شده است.

بالاخره خداوند طبق آيه كريمه بالا به ذو القرنين اختيار داد و پرسيد كه با ايشان چه مى‏كنى؟ ذو القرنين برنامه خود را چنين بيان كرد: مردم اين منطقه از جهت صلاح و فساد به دو دسته اصلى تقسيم مى‏شوند: يك عده ظالمان و فاسدان كه در مقابل روند زندگى و حيات انسانى اخلال ايجاد مى‏كنند و عده ديگر، صالحان و كسانى كه در جهت مصالح حيات و زندگى بشر حركت مى‏كنند. اين دو گروه، با دو گونه برخورد روبه‏رو خواهند شد; چنان كه در آيات مى‏خوانيم:

«اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا».

هر كس ظلم و فساد كند، او را مجازات مى‏كنيم و خداوند نيز او را بعد از مرگ عذاب خواهد كرد.

«واما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى و سنقول له من امرنا يسرا».

و هركس‏ايمان بياورد و رفتارهايى نيكو داشته باشد، پاداشى‏نيكوتر ازاستحقاقش خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به كارى آسان وا خواهيم داشت; يعنى از امنيت، رفاه و امكانات‏اجتماعى اين دنيا و پاداش آخرت برخوردار خواهد شد و ما نيز قوانين سهل و آسانى برايش وضع خواهيم كرد.

ذو القرنين بعد از مجازات ستمگران آن قوم غربى و برقرارى امنيت و احتمالا وضع يك سرى قوانين براى مردم آن منطقه، سفر خود را به مغرب زمين پايان داد و به طرف مشرق حركت كرد.

«ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ مطلع الشمس‏» دوباره وسايل سفر را فراهم آورد و به سوى مشرق حركت كرد تا به محل طلوع خورشيد رسيد.

مسافرت به مشرق همان طوركه گفتيم، ذو القرنين مسافرت دوم خود را از مناطق غربى به طرف مشرق زمين شروع كرد و تا دورترين مناطق شرقى (17) پيش رفت و در آخرين صحراى شرقى به مردمى برخورد كرد كه از جهت تمدن در سطح بسيار پايينى بودند:

«حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا» همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرايى نزديك محل طلوع خورشيد رسيد و در آنجا ديد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى‏كند كه در برابر تابش آن، هيچ گونه پوشش و سايبانى برايشان قرار نداده بوديم.

آن مردم در صحرا و بر روى خاك زندگى مى‏كردند و هنوز به اين سطح فكرى نرسيده بودند كه اهميت‏خانه‏سازى و يا چادر زدن را بفهمند، چه رسد به اين كه علم ساختمان‏سازى و خيمه‏زدن را بدانند يا بياموزند. حتى عده‏اى از مفسرين، با برداشت از همين آيه قرآن گفته‏اند كه اين جمعيت‏به صورت عريان و يا با پوشش بسيار كمى زندگى مى‏كرده‏اند; پوششى كه بدن آن‏ها را از آفتاب نمى‏پوشانيده است.

اينكه ذو القرنين در اين منطقه، براى رهايى آنان از اين وضع سخت زندگى چه كرد، از آيات قرآن چيزى در اين مورد به دست نمى‏آيد.
يك پرسش و پاسخ آن

حال ممكن است‏شما بگوئيد چرا قرآن اين داستان را بدين صورت سربسته نقل كرده است؟ و اين گونه نقل داستان چه فايده‏اى مى‏تواند داشته باشد؟

در پاسخ مى‏گوئيم كه اصل داستان ذو القرنين براى پاسخ به سؤالى است كه از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پرسيدند: آن مردى كه به مشرق و مغرب عالم سفر كرد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيد كه بود؟ و داستانش چه بود؟ بنابراين مجموع داستان با هدف پاسخگويى به آن سؤال مطرح شده است و همين اندازه در پاسخ آنان كافى و نتيجه‏بخش بوده است. علاوه بر اين، ساير قسمت‏هاى داستان، نكات جالبى دارد كه در فصل «نكات جالب و پندآموز» به برخى از آن نكته‏ها اشاره خواهيم‏كرد.همچنين‏بايداضافه‏كرد كه هنوز كسى ادعا نكرده است كه تمام جوانب اين آيات را فهميده و درك كرده، لذا ممكن است در آينده نكات تازه‏اى‏از اين آيات به دست آيد.
سفر به كوه‏هاى ياجوج و ماجوج

ذو القرنين بعد از مسافرت به منتهى‏اليه مشرق دوباره حركت كرد، سرزمين‏ها را در نورديد تا به تنگه‏اى در ميان يك سد طبيعى طولانى رسيد. اين سد طبيعى، احتمالا كوه‏هايى بوده كه همچون يك ديوار عظيم بين دو منطقه فاصله انداخته بودند و تنها راه ارتباطى بين آن دو منطقه، تنگه‏اى بيش نبوده است; تنگه‏اى كه آن رشته كوه‏هاى طولانى را به دو نيم كرده و تبديل به دو ديوار مى‏كرده است و ظاهرا كلمه «سدين دو سد» در قرآن به همين معناست:

«ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما» همچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد و در كنار آن دو كوه مردمى را يافت... .

نزديك آن تنگه، گروهى از مردم زندگى مى‏كردند و اين همان تنگه‏اى است كه به درخواست مردم ساكن آن منطقه، سد ذو القرنين بر آن ساخته شد.

مردمى كه نزديك آن تنگه زندگى مى‏كردند اين مردم، از نظر فهم افراد بسيار ساده‏اى بودند. مرحوم علامه طباطبايى در توضيح آيه كريمه «وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا» در نزديكى آن دو كوه مردمى را ديد كه هيچ سخنى را نمى‏فهميدند، چنين فرموده است: «اين جمله كنايه از سادگى و بساطت فهم آن مردم است‏» (18) .

اما در عين حال كه در اين حد از فهم و سادگى بودند، با ديدن ذو القرنين و شناخت توانايى‏هاى او، از وى درخواست‏ساختن سدى كردند و از پيشنهاد پرداخت دستمزد به ذو القرنين معلوم مى‏شود كه هم داراى فهم اقتصادى بوده‏اند و هم امكانات اقتصادى داشته‏اند. همچنين از نظر نيروى كار، شناخت آهن و فلزها و توانايى و امكان بهره‏بردارى از آن، در حد قابل قبولى بوده‏اند كه جزئيات آن در ضمن داستان سدسازى معلوم خواهد شد.
پيشنهاد و درخواست‏ساختن سد

مردمى كه نزديك آن تنگه زندگى مى‏كردند، از هجوم و غارت اقوام ياجوج و ماجوج در زحمت و شكنجه بودند. اقوام‏ياجوج و ماجوج طوايفى جنگ‏طلب و غارتگر بودند كه در جايى‏پشت‏آن تنگه‏و كوه‏ها زندگى مى‏كردند و هر از گاهى از طريق آن تنگه به اين مردم حمله كرده و آن‏ها را قتل و غارت مى‏كردند. لذا اين تنگه، محل نفوذ يا موضعى سوق الجيشى براى برترى نظامى آن اقوام غارتگر بوده است.

اين مردم مظلوم وقتى قدرت و توانايى ذو القرنين را ديدند، مقدم او را غنيمت‏شمرده و دست‏به دامن او زدند:

«قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون فى الارض‏» گفتند: اى ذو القرنين، اقوام ياجوج و ماجوج در اين زمين فساد و ظلم مى‏كنند.

و از او تقاضاى ساختن مانعى در مقابل حمله آن طايفه ستمگر كردند و تاكيد نمودند كه در مقابل ساختن اين سد، اموالى را نيز به‏عنوان دستمزد پرداخت‏خواهند كرد:

«فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بيننا و بينهم سدا» آيا حاضرى پولى از ما بگيرى و ميان ما و آن‏ها سدى ايجاد كنى؟

ذو القرنين پيشنهاد اجرت آن‏ها را نپذيرفت و گفت: من به اموال شما احتياجى ندارم و از شما اجر و مزدى نمى‏خواهم:

«قال ما مكنى فيه ربى خير» ذو القرنين در جواب ايشان پاسخ داد: اموال و امكاناتى كه پروردگارم در اختيارم گذاشته، از مالى كه شما به من وعده مى‏دهيد بهتر است.

با اين حال گفت: اگر مى‏خواهيد چنين مانعى بسازم، بايد مرا با كارگران خود كمك كنيد و مصالح ساختمانى بياوريد:

«فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما» اجر و مزد نمى‏خواهم، فقط مرا با نيروى انسانى كمك كنيد تا ميان شما و آن‏ها سد محكمى ايجاد كنم!

بالاخره قرار شد سدى با نيروى انسانى مردم و طراحى، مديريت و اجراى ذو القرنين ساخته شود و بدين ترتيب، كار سدسازى شروع شد.
سدسازى

ابتدا ذو القرنين دستور داد تا قطعات بزرگى از آهن بياورند و آن‏ها را درون تنگه روى هم بچينند:

«اتونى زبر الحديد» قطعات‏بزرگ‏آهن برايم بياوريد و آن‏ها را روى هم بچينيد.

مردم آهن زيادى آوردند و بر روى هم چيدند تا بالاخره تنگه ميان دو كوه پر شد:

«حتى اذا ساوى بين الصدفين‏» آنگاه گفت: هيزم و مواد آتش‏زا بياوريد و در اطراف سد آتش روشن كنيد و با نصب دم‏هاى آهنگرى (و وسايلى از اين قبيل) در اطراف سد، در آتش بدميد تا قطعات آهن سرخ و گداخته شود.

«قال انفخوا حتى اذا جعله نارا» گفت: در آتش بدميد. آنان چنين كردند، تا حدى كه آتش قطعات آهن را كاملا سرخ و گداخته كرد.

در مرحله آخر مجموعه آن سد آهنين را با لايه‏اى از مس پوشانيد تا آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كند: «قال اتونى افرغ عليه قطرا» گفت:اكنون‏مس‏مذاب‏برايم‏بياوريد تا روى اين سد بريزيم.

در حقيقت او مى‏خواست آهن آلات را با حرارت به يكديگر پيوند داده و با ريختن مس مذاب روى آن‏ها سد يكپارچه و غيرقابل نفوذى به وجود آورد.

گويا در دانش امروز اثبات شده است كه اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند، مقاومت آن را بسيار زيادتر مى‏كند. و ذو القرنين اقدام به چنين كارى كرد.

سرانجام سد آهنين و مرتفع ذو القرنين ساخته شد و به صورت مانعى مستحكم بر سر راه اقوام ياجوج و ماجوج قرار گرفت. آن‏چنان مرتفع كه نمى‏توانستند از روى آن عبور كنند، و به قدرى مستحكم كه نمى‏توانستند در آن حفره يا راه نفوذى ايجاد كنند:

«فما اسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا» پس از آن، ديگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده يا راه نفوذ و حفره‏اى در آن ايجاد كنند.

در اينجا ذو القرنين از فرصت استفاده كرده و مردم را به ياد خداوند، نعمات او و قيامت مى‏اندازد و توجه مى‏دهد كه اين امنيت، نتيجه مرحمت و لطف خداوند است و بايد بدانند كه دنيا و آنچه در آن است، فقط مدت زمان معينى خواهد ماند و آن هنگام كه خداوند بخواهد، در آستانه قيامت، همه چيز ويران خواهد شد:

«قال هذا رحمة من ربى‏» گفت: اين سد خود نعمتى از سوى پروردگار من است.

يعنى اين خداوند بود كه از رحمت‏خود اراده كرد تا سد و سپرى براى شما مردم در مقابل اقوام ياجوج و ماجوج ايجاد كنيم، اما بدانيد:

«فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء وكان وعد ربى‏حقا» هنگامى‏كه وعده پروردگارم (قيامت) فرا رسد،آن را در هم مى‏كوبد و وعده پروردگارم حق است و مطمئنا تحقق خواهد يافت.
فصل چهارم
نكات جالب و پندآموز

يكى از مهم‏ترين قسمت‏هاى نقل هر داستان، طرح نكات جالب و آموزنده آن است.در اين فصل به پيروى از كتاب ارزنده تفسير نمونه و با بهره‏گيرى از آن، دوازده نكته جالب و پندآموز از داستان ذو القرنين را بازنويسى كرده و تقديم مى‏نماييم:

1- نخستين درسى كه از اين داستان مى‏آموزيم، آن است كه در اين جهان هيچ كارى بدون توسل به اسباب آن انجام نمى‏گيرد. به همين جهت، خداوند براى پيشرفت كار ذو القرنين اسباب پيشرفت و پيروزى را به او داد: «واتيناه من كل شى‏ء سببا» و وسايل دستيابى به هر چيزى را در اختيارش گذارديم و او هم از اين اسباب به خوبى بهره گرفت: «فاتبع سببا». بنابراين آن‏ها كه انتظار دارند بدون تهيه اسباب و وسايل لازم و بدون استفاده از آن‏ها به پيروزى برسند، به جايى نخواهند رسيد، حتى اگر ذو القرنين باشند!

2- يك مديريت فراگير، نمى‏تواند نسبت‏به تفاوت و تنوع مجموعه تحت اداره‏اش و شرايط مختلف آن‏ها بى‏اعتنا باشد، به همين دليل ذو القرنين كه صاحب يك حكومت الهى بود، به هنگام برخورد با اقوام گوناگون كه هركدام زندگى مخصوص به خود داشتند، متناسب با آن‏ها رفتار كرد و همه را زير بال و پر خويش گرفت.

3- تكليف شاق هرگز مناسب يك حكومت عدل نيست. به همين دليل ذو القرنين بعد از آن كه تصريح كرد: من ظالمان را مجازات خواهم كرد و صالحان را پاداش نيكو خواهم داد، اضافه نمود: «وسنقول له من امرنا يسرا»; يعنى ما براى مردم صالح اين سرزمين قوانين و برنامه‏هاى آسانى وضع خواهيم كرد تا توانايى انجام آن را از روى ميل و رغبت و شوق داشته باشند.

4- از نكات جالب اين داستان وجود سه نوع متفاوت از مردم به طور همزمان در مناطق مختلف مى‏باشد، مردمى گرفتار ظالمين داخلى و تا حدى متمدن، به طورى كه گويا ذو القرنين بعد از برقرارى نظم و مجازات ظالمين، براى آنان قوانينى هم وضع كرد; مردمى از جهت تمدن در حد صفر، به طورى كه حتى سايبانى هم براى خود نساخته بودند; و مردمى ديگر از جهت صنعت و اقتصاد در حدى مطلوب، ولى گرفتار ناامنى و غارتگران خارجى.

5- ذو القرنين حتى جمعيتى را كه به گفته قرآن سخنى نمى‏فهميدند و ساده‏لوح بودند، از نظر دور نداشت و به درددل آن‏ها گوش فراداد و نيازشان را برطرف ساخت و ميان آن‏ها و دشمنشان سد محكمى برپا كرد; با اينكه مى‏توانست چنين مردمى را با وعده و وعيد قانع كند و زحمتى براى آنان متحمل نشود، ولى بدون هيچگونه چشمداشتى به سازندگى در آن منطقه همت گماشت.

6- امنيت، نخستين و مهم‏ترين شرط يك زندگى سالم و اجتماعى است. به همين جهت ذو القرنين براى تامين امنيت قومى كه مورد تهديد و غارت بودند، پرزحمت‏ترين كارها را برعهده گرفت و براى جلوگيرى از يورش مفسدان، نيرومندترين سدها را ساخت.

اصولا تا وقتى كه جلو مفسدان با قاطعيت و با نيرومندترين مانع گرفته نشود، جامعه روى سعادت را نخواهد ديد. به همين دليل حضرت ابراهيم‏عليه السلام هنگام بناى كعبه نخستين چيزى كه از خداوند سبحان براى آن سرزمين تقاضا كرد، نعمت امنيت‏بود: «رب اجعل هذا البلد امنا واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام‏» (19) پروردگارا! اين شهر (مكه) را شهر امنى قرار ده! و فرزندانم را از پرستش بت‏ها دور نگاه دار.

و نيز به همين دليل در نظام قضايى اسلام سخت‏ترين مجازات‏ها براى كسانى است كه امنيت جامعه را به خطر مى‏اندازند:

«انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا ولهم فى الاخرة عذاب عظيم الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم‏» مجازات آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى‏خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى‏كنند و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى‏برند، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا چهار انگشت (از) دست (راست) و پاى (چپ) آن‏ها، به عكس يكديگر بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد شوند. اين رسوايى آن‏ها در دنياست و در آخرت، مجازات عظيمى دارند مگر آن‏ها كه پيش از دست‏يافتن شما بر آنان توبه كنند. پس بدانيد (خدا توبه آن‏ها را مى‏پذيرد) و خداوند آمرزنده و مهربان است. (20)

7- درس ديگرى كه از اين ماجراى تاريخى مى‏توان آموخت، اين است كه صاحبان اصلى درد بايد در انجام كار خود شريك باشند. به همين خاطر ذو القرنين به گروهى كه از هجوم اقوام ياجوج و ماجوج شكايت داشتند، گفت: «فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما» مرا با نيروى انسانى كمك كنيد تا ميان شما و آن‏ها سد محكمى ايجاد كنم!ودرتمام‏مراحل سدسازى از نيروى كار آنان بهره جست.

اساسا چيزى كه با همكارى استفاده‏كنندگان آن ساخته شود، هم بهتر و زودترساخته مى‏شود و هم نتيجه حاصل از آن مورد ارج و قدردانى مناسبى قرار مى‏گيرد; چرا كه استفاده‏كنندگان خود رنج تهيه آن را چشيده‏اند و به ارزش آن واقفند.

8- هر شخص يا گروهى كه خواستار انجام كارى است، خود بايد حاضر به هرگونه همكارى و تلاش در راه انجام آن باشد. در نتيجه اين آمادگى و تلاش همه‏جانبه (به اضافه مديريت صحيح و امين) است كه انسان دست‏به انجام هر كار مهم و بزرگى بزند، در آن موفق مى‏شود; چنان كه آن مردم توانستند آن چنان سد مهم و محير العقولى بسازند.

9- يك رهبر الهى بايد بى‏اعتنا به مال و ماديات باشد و به آنچه خدا در اختيارش گذارده، قناعت كند. لذا مى‏بينيم كه ذو القرنين برخلاف سلاطين ديگر كه حرص و ولع عجيبى به اندوختن اموال دارند، هنگامى كه پيشنهاد مال و اموال به او مى‏شود نمى‏پذيرد و مى‏گويد: «ما مكنى فيه ربى خير» آنچه پروردگارم در اختيارم گذاشته از مالى كه شما پيشنهاد مى‏كنيد،بهتراست.بنابراين‏من از شما اجر و مزد نمى‏خواهم.

در قرآن مجيد به طور مكرر در داستان انبياء مى‏خوانيم كه يكى از اساسى‏ترين سخن‏هاى ايشان اين بوده: «وما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين‏» حضرت نوح‏عليه السلام بعد از اعلام رسالت‏خويش به قوم خود گفت: و من براى اين دعوت هيچ مزدى از شما نمى‏طلبم، پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است. (21)

شبيه اين سخن را قرآن در چندين مورد از زبان انبياى پيشين (22) و پيامبر اسلام (23) نقل كرده است. بنابراين عمل ابلاغ رسالت همه پيامبران با خلوص كامل و بدون هيچ‏گونه چشمداشتى به اموال مردم يا منافع دنيايى، تقديم بارگاه الهى شده است.

در عوض اين زحمت و خلوص، ثواب و رضوان الهى متناسب با جود و كرم خداوند سبحان نصيب آنان مى‏گردد.

10- درس ديگر اين داستان محكم‏كارى است. ذو القرنين در بناى اين سد از قطعات بزرگ آهن استفاده كرد و براى اينكه اين قطعات به هم جوش بخورند، آن‏ها را در آتش گداخت و براى اينكه عمر سد طولانى شود و در برابر تاثيرات هوا و رطوبت‏باران مقاومت كند، آن را با لايه‏اى از مس پوشاند.

11- انسان هرقدر قوى، نيرومند و متمكن باشد و از عهده انجام كارهاى بزرگ برآيد، هرگز نبايد به خود ببالد و يا مغرور شود. اين درس ديگر اين داستان است. ذو القرنين در همه جا به قدرت پروردگار تكيه مى‏كرد. به هنگام پيشنهاد كمك مالى گفت: «ما مكنى فيه ربى خير» آنچه پروردگارم در اختيارم گذارده بهتر است. و بعد از اتمام كار سد گفت: «هذا رحمة من ربى‏» اين سد نعمت و رحمتى از پروردگار من است.

12- همه چيز زايل شدنى است و محكم‏ترين بناهاى اين جهان سرانجام خلل خواهد يافت; هرچند از آهن و پولاد يكپارچه باشد. اين نيز درسى است‏براى انسان‏ها كه دنيا را جاودانه ندانند و در جمع مال و كسب مقام، بى‏قيد و شرط و حريصانه نكوشند و بدانند كه تمام آنچه در دنياست - سد ذو القرنين كه سهل است، خورشيد با آن عظمتش - خاموش و فانى مى‏شود. كوه‏ها با تمام صلابتشان متلاشى مى‏شوند و نيز انسان كه در اين ميان از همه آسيب‏پذيرتر است: «كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام‏» همه كسانى كه روى زمين هستند فانى مى‏شوند. تنها ذات شكوهمند و گرامى پروردگار تو است كه باقى مى‏ماند. (24)

آيا انديشه در اين واقعيت كافى نيست تا جلو خودگامگى‏هاى انسان را بگيرد؟

مطالب اين فصل، عموما از تفسير شريف نمونه انتخاب شده كه بعضى با همان عبارات و بعضى ديگر به همراه بازنويسى در اينجا آورده شده است و البته برخى مطالب نيز اضافات نويسنده است.

بايد دانست كه نكات پندآموز اين داستان محدود به اين دوازده نكته نيست و شما نيز مى‏توانيد با تعمق در جوانب داستان نكات بيشترى به دست آوريد.
فصل پنجم

- بحثهاى تاريخى

- سد ذو القرنين و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ

- سد ذو القرنين و ياجوج و ماجوج از نظر مفسرين و مورخين

- ياجوج و ماجوج كيانند؟
بحث‏هاى تاريخى

به لطف خداوند، تاكنون آنچه را با فهم قاصر ما در مورد بخش‏هاى مختلف داستان ذو القرنين از قرآن كريم به دست مى‏آمد بيان كرديم، اما راجع به اينكه ذو القرنين كدام شخصيت تاريخى است؟ سدش كجاست؟ آيا سدذو القرنين تا عصر حاضر موجود است‏يا از بين رفته؟ و اينكه اقوام ياجوج و ماجوج مشخصا كدام قوم هستند؟ و آيا فعلا موجودند يا منقرض شده‏اند؟ از قرآن و مجموع روايات، شواهد محكم و قابل استنادى درباره آن به دست نمى‏آيد. ولى باتوجه‏به‏نظريات‏تاريخى‏مى‏توان‏دراين‏باره‏احتمالاتى رامطرح‏كرد،واينك‏به‏حول و قوه الهى اين‏بخش‏راتحت‏عنوان «بحثهاى تاريخى‏» در سه قسمت‏بررسى و تقديم مى‏كنيم:
سد ذو القرنين و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ

همان‏طور كه مى‏دانيد، در تاريخ پيشينيان، درباره پادشاهان، سلاطين، بزرگان و امت‏هاى قبل از تاريخ وقايعى نگاشته شده است، اما درباره پادشاهى كه در دوران حكومتش به نام ذو القرنين يا نامى شبيه آن خوانده مى‏شده، چيزى گفته نشده است. همچنين درباره ياجوج و ماجوج و اقوامى به اين نام و سدى كه ذو القرنين ساخته، هيچ سختى به ميان نيامده است. فقط اشعارى را به يكى از پادشاهان يمن نسبت مى‏دهند كه براى افتخار به نسب خويش سروده و يكى از پدران خود را كه قبلا سمت پادشاهى يمن داشته، ذو القرنين ناميده است. در همان شعر آمده است كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را ساخت.

همچنين در بعضى از فرازهاى كتب عهد عتيق (25) نام ياجوج و ماجوج ذكر شده است كه علامه طباطبايى چند فراز از آن را عينا نقل فرموده است. (26)

از عبارات كتب عهد عتيق چنين استفاده مى‏شود كه «ماجوج‏» يا «جوج و ماجوج‏» امت‏يا امت‏هايى عظيم بوده‏اند كه در سمت‏بالاى شمال آسيا زندگى مى‏كرده‏اند و مردمانى جنگجو، جنگ‏طلب و غارتگر بوده‏اند.

ايشان اضافه كرده است:

اينجاست كه ذهن آدمى حدس قريبى مى‏زند و آن اين است كه ذو القرنين يكى از ملوك بزرگى باشد كه راه اين امت‏هاى مفسد را سد كرده و سدى كه او زده فاصل ميانه دو منطقه شمالى و جنوبى آسيا باشد; مانند ديوار چين، سد باب‏الابواب، سد داريال يا غير اينها. (27)
اقوامى شبيه ياجوج و ماجوج در تاريخ

علامه طباطبايى رحمه الله بعد به بررسى تاريخ گذشتگان پرداخته و مى‏گويد:

تاريخ امت‏هاى آن روز جهان اتفاق دارد بر اينكه ناحيه شمال شرقى آسيا يعنى بلندى‏هاى شمال چين، محل زندگى امتى بسيار بزرگ و وحشى بوده كه جمعيت آن دائما در حال افزايش بوده است. اين مردم همواره بر امت‏هاى مجاور خود مانند چين حمله مى‏بردند و چه بسا در همان جا زاد و ولد كرده و به سوى مناطق خاورميانه و خاور نزديك سرازير مى‏شدند. آنها به شمال اروپا نيز رخنه كردند. عده‏اى از آنان در همان سرزمين‏هايى كه غارت كردند، سكنى گزيده، تمدنى به وجود آوردند و به زراعت و صنعت مشغول شدند چنان‏كه اغلب سكنه اروپاى شمالى از آن‏هايند; عده‏اى ديگر هم برگشته و به همان غارتگرى خود ادامه‏دادند.

يكى از مورخين گفته است كه «ياجوج و ماجوج امت‏هايى هستند كه در قسمت‏شمالى آسيا از تبت و چين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى و ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مى‏كنند». و اين نظريه را از كتاب «فاكهة الخلفاء» و «تهذيب الاخلاق‏» ابن مسكويه و «رسائل‏» اخوان الصفا نقل كرده است. (28)
نتيجه‏گيرى

از مطالب اين بخش مى‏بينيد كه عبارات كتب عهد عتيق و نظريات تاريخى، اين احتمال كه سد ذو القرنين يكى از سدهاى واقع در مناطق شمالى آسيا و جداكننده جنوب و شمال باشد و همچنين اين احتمال كه اقوام ياجوج و ماجوج همان اقوامى باشند كه سابقا در شمال شرقى آسيا زندگى مى‏كردند را تقويت مى‏كند.
ذو القرنين و سد ياجوج و ماجوج از نظر مفسرين و مورخين

مفسرين درباره اينكه ذو القرنين كدام شخصيت تاريخى است و سدش در كجاست، اختلاف نظر دارند. علامه طباطبايى‏رحمه الله در اين باره هفت نظريه را به طور كامل نقل كرده و بعد آن‏ها را نقد نموده است كه خواننده محترم مى‏تواند براى اطلاع از نظريات مختلف و بررسى آن‏ها به تفسير الميزان، جلد 13 مراجعه نمايد.

در اينجا چهار نظريه مهم‏تر را به اختصار بيان مى‏كنيم:

- امپراتور چين «شين هوانگ تى‏» بعضى مورخين چنين گفته‏اند كه ذو القرنين، امپراتور «شين هوانگ تى‏» يكى از پادشاهان چين باستان است و سد او همان ديوار چين مى‏باشد.

اما بايد دانست كه ديوار چين با اوصاف سد ذو القرنين مطابقت ندارد، اولا: سد ذو القرنين در تنگه‏اى ميان دو كوه ساخته شده است، در صورتى كه ديوار چين حدود سه هزار كيلومتر طول داشته و از كوه و دشت مى‏گذرد; ثانيا: در ساخت‏سد ذو القرنين از آهن و مس مذاب استفاده شده است; در حاليكه ديوار چين با سنگ و مصالح معمولى ساخته شده است. بنابراين، اين نظريه قابل قبول نيست.

- اسكندر مقدونى نظريه دومى كه در اينجا مى‏خواهيم ذكر كنيم اين است كه ذو القرنين همان اسكندر مقدونى معروف است كه سد او همانند يك مثل بر سر زبان‏هاست.

اين نظريه نيز همچون نظريه اول پذيرفتنى نيست، بلكه اشكال‏هاى بيشترى بر آن وارد است. در كلمات علامه طباطبايى رحمه الله هنگام نقد اين نظريه چنين آمده است:

اوصافى كه قرآن براى ذو القرنين شمرده را، تاريخ براى اسكندر مسلم نمى‏داند، بلكه آنها را انكار مى‏كند; قرآن ذو القرنين را مردى مؤمن به خدا و روز جزا مى‏شمارد، در حالى كه اسكندر مردى وثنى مذهب و ستاره‏پرست‏بوده و قربانى كردنش براى ستاره مشترى معروف است. (29)

نيز قرآن كريم فرموده ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده كه به عدل و رفق مدارا مى‏كرده است، حال آنكه تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است. علاوه بر اين، در هيچ يك از تواريخ نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به آن صورتى كه قرآن ذكر كرده ساخته باشد. (30)

- پادشاهى از يمن عده‏اى نيز معتقدند كه ذو القرنين يكى از پادشاهان حميرى است كه مركز حكومتش در يمن بوده است.

اما بايد گفت كه تاريخ، ساخت چنين سدى با آن اوصاف و در چنان مكانى را براى هيچ يك از پادشاهان يمن نقل نكرده است. يمنى‏ها اگر چه در سدسازى ماهر بوده‏اند، ولى سدهايشان با مصالح معمولى و به منظور ذخيره آب ساخته مى‏شده است.

- كوروش هخامنشى جديدترين نظريه درباره ذو القرنين آن است كه او كوروش هخامنشى، پادشاه ايران باستان بوده و سد او سد «داريال‏» واقع در مناطق كوهستانى قفقاز و بين شهرهاى «تفليس‏» و «ولادى كيوكز» مى‏باشد.

از آنجا كه سه نظريه اول قابل قبول نبوده و نظريه چهارم نيز تا حدودى مورد تاييد تاريخ و شواهد موجود مى‏باشد، ما آن را بيشتر و مفصل‏تر از نظريات قبل توضيح مى‏دهيم.

اين نظريه «سراحمدخان هندى‏» است و دانشمند معروف مسلمان «مولانا ابو الكلام آزاد» كه روزى وزير فرهنگ كشور هند بوده آن را در كتاب محققانه‏اى كه در همين زمينه نگاشته است‏به طور مفصل و مستدل بيان كرده است. (31)

«مولانا ابو الكلام‏» اين نظريه را از چند جهت‏بررسى و اثبات كرده است كه ما در اينجا چهار بخش اصلى آن را به طور خلاصه مى‏آوريم:

يك: شخصيت ذو القرنين طبق نظريه قرآن، ذو القرنين مردمى مؤمن به خدا و معاد بوده است، كوروش نيز طبق نظر تاريخ و كتب عهد عتيق چنين بوده است. ذو القرنين پادشاهى عادل و رعيت‏پرور و داراى رافت و احسان بوده; كوروش هم طبق تاريخ، كتب عهد عتيق و نظر مورخين قديم مانند «هردوت‏» و ديگران پادشاهى با مروت، فتوت، سخاوت و كرم بوده است; چنان كه از تاريخ زندگى او و برخوردش با ياغيان و جبارانى كه با او مى‏جنگيدند يا او با ايشان جنگيده است، معلوم مى‏شود.

ذو القرنين از طرف خداوند داراى توانايى‏ها و امكانات فراوانى مانند عقل، تدبير، فضايل اخلاقى، ثروت و شوكت ظاهرى بوده و كوروش نيز همه اين‏ها را داشته است.

دو: مسافرت‏هاى ذو القرنين همان‏طور كه قرآن درباره ذو القرنين فرموده، كوروش نيز سفرهايى به مغرب و مشرق داشته است و جريان سفر به مغرب او چنين است كه پادشاه سرزمين «ليديا»، بدون هيچ مجوز و عذرى به طرف كوروش لشكركشى كرد. كوروش نيز به طرف ايشان حركت كرده و با آنان جنگيد. پايتخت «ليديا» را فتح كرد و بر آنان پيروز شد و بعد احسان كرده و آنان را عفو نمود. همچنين او سفرى به مشرق داشته و تا «بكريا» (بلخ) پيش رفته است تا به غائله قبايل وحشى و صحرانشين آنجا پايان دهد.

سه: سدسازى ذو القرنين همان‏طور كه ذو القرنين سدى آهنين براى جلوگيرى از حملات اقوام ياجوج و ماجوج بنا كرد، كوروش نيز طبق نظر مورخين، سفرى به طرف شمال ايران براى خاموش كردن فتنه‏اى در آن نواحى انجام داده است و گويا در همين سفر سد موجود در تنگه داريال را به درخواست اهالى آن مرز و بوم ساخته است. اين سد تنها سدى است كه در ساخت آن از آهن استفاده شده است و هم اكنون هم موجود است. به زبان محلى آن را «دمير قاپو» يعنى «دروازه آهنى‏» مى‏نامند. تنگه داريال واقع در سلسله جبال قفقاز است كه از درياى خزر شروع شده و تا درياى سياه ادامه دارد. اين سلسله جبال به ضميمه درياى خزر و درياى سياه مانعى طبيعى به طول هزارها كيلومتر بين شمال و جنوب آسيا بوده است و تنها راه بين شمال و جنوب همان تنگه داريال بوده كه با سد دميرقاپو بسته شده است.

چهار: نام ذو القرنين و تناسب آن با كوروش عده‏اى از مورخين گفته‏اند: ذو القرنين را از آن جهت ذو القرنين (صاحب دو قرن (32) ) مى‏نامند كه داراى تاج يا كلاهخودى با دو شاخك بوده است. در اين باره بايد گفت اخيرا مجسمه‏اى سنگى در مشهد مرغاب در جنوب ايران از كوروش كشف شده كه تاجى بر سر دارد و دو شاخ مانند شاخ‏هاى قوچ بر آن ديده مى‏شود.

در كتاب دانيال (33) هم، خوابى كه وى براى كوروش نقل كرده او را به صورت قوچى كه دو شاخ دارد، ديده است. (34)

طبق اين نظريه، ياجوج و ماجوج همان مغول مى‏باشند و براى اين نيز تفصيلات و شواهد تاريخى‏اى گفته شده كه ما در دو بخش بعدى اين فصل به آن مى‏پردازيم.

علامه طباطبايى رحمه الله بعد از نقل جوانب اين نظريه چنين گفته است: هر چند بعضى از جوانب اين نظريه خالى از اعتراضاتى نيست، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقش با آيات قرآنى روشن‏تر و قابل قبول‏تر است. (35)

مى‏بينيد كه علامه طباطبايى رحمه الله اين نظريه را بهتر از نظريات ديگر مى‏داند، ولى آن را به طور قطعى نپذيرفته و داراى اشكالاتى مى‏داند. بنابراين آنچه بعضى از مؤلفين و محققين علوم قرآنى گفته‏اند كه مرحوم طباطبايى رحمه الله در الميزان با اين راى موافق است، (36) صحيح نيست.

به هر حال هنوز شخصيت تاريخى ذو القرنين به طور قطعى كشف نشده است; اگرچه ممكن است در آينده و با كشف آثار باستانى و... مشخص شود.

آخرين كلامى كه در اين باره مى‏گوئيم اين است كه اگرچه هنوز شخص ذو القرنين و زمان زندگى‏اش به طور مسلم و مشخص براى ما معلوم نيست، اصل وجود او واقعيت‏بوده و افسانه نيست; زيرا در قرآن كريم به‏عنوان يك واقعيت تاريخى بيان شده است، نه به عنوان يك مثل يا چيزى شبيه آن.
ياجوج و ماجوج كيانند؟

در دو سوره قرآن كريم، از ياجوج و ماجوج سخن به ميان آمده است; يكى آيات مورد بحث و ديگرى آيه 96 سوره انبياء كه در بحث آينده به مطالب اين آيه مى‏پردازيم.

آنچه تاكنون مشخص شده اين است كه ياجوج و ماجوج اقوامى مفسد و خونخوار از انسان‏ها بوده‏اند كه همواره براى ساكنان اطراف محل سكونت‏خويش مزاحمت و ناامنى ايجاد مى‏كرده‏اند. اكنون مى‏گوئيم كه اكثر مؤلفين و اهل تفسير، ياجوج و ماجوج را طوايفى از مغول دانسته‏اند كه در مناطق شمالى آسيا مى‏زيسته‏اند. البته بايد دانست قبول اين نكته كه ياجوج و ماجوج اقوامى از مغول هستند، غير از نظريه‏اى است كه ذو القرنين را كوروش مى‏داند; يعنى ممكن است كسى قبول نكند كه ذو القرنين كوروش است; ولى در عين حال ياجوج و ماجوج را مغول بداند. به همين جهت، بسيارى از كسانى كه ذو القرنين را كوروش نمى‏دانند، ياجوج و ماجوج را طوايفى از مغول مى‏دانند. علاوه بر آن، تحليل تاريخى‏اى كه علامه طباطبايى رحمه الله انجام داده و ما خلاصه آن را در صفحات پيش آورديم، اين نظريه را تقويت مى‏كند.
آيا ياجوج و ماجوج دوباره حمله مى‏كنند؟

قرآن كريم در آيه‏96 و 97 سوره انبياء چنين فرموده است:

«حتى اذا فتحت‏ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق‏» تا آن زمان كه ياجوج و ماجوج گشوده شوند، آن‏ها از هر محل مرتفعى به سرعت عبور مى‏كنند و وعده حق (قيامت) نزديك مى‏شود.

اين آيه پيش‏بينى كرده است كه در آخرالزمان، ياجوج و ماجوج دوباره از كوه‏ها سرازير شوند و... . اكثر مورخين و اهل تفسير گفته‏اند كه اين پيش‏بينى قرآن با حمله تاتار در نيمه اول قرن هفتم هجرى تحقق يافته است. مغولان - كه همان تاتار هستند - در اين هجوم به مناطق غربى آسيا حمله آورده و در خونريزى، نسل‏كشى، ويرانى و غارتگرى از هيچ كارى فروگذار نكردند. چين و تركستان و ايران و عراق و شام و قفقاز را تا آسياى صغير تاختند و هر شهر و ديارى كه در مقابل ايشان مقاومت كرد، ويران نمودند و اهالى آن را از دم تيغ گذراندند.

آن‏ها بعد از استيلا بر اين مناطق و مدتى حكومت‏بر آن‏ها، به شهرهاى خود برگشتند و حمله دوباره‏اى به اهالى روسيه، مجار و روم انجام دادند و روميه را وادار به پرداخت جزيه كردند.

در اينجا يك سؤال مطرح مى‏شود كه اگر هجوم دوباره ياجوج و ماجوج همان حمله مغول است، چطور سد ذو القرنين جلوى آن‏ها را نگرفته است؟ مگر آيه قرآن نفرموده است:

«فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا» پس از آن ديگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده يا راه نفوذ و حفره‏اى در آن ايجاد كنند.

در جواب آن عرض مى‏كنيم: با توجه به اينكه ياجوج و ماجوج اقوامى از انسان‏ها بوده‏اند و سد ذو القرنين نيز يك مانع طبيعى محكم و مرتفع بوده است، اين سد تا زمانى مانع ياجوج و ماجوج بوده كه تمدن بشرى پيشرفت نكرده بوده و انسان‏ها توان عبور از مكان‏هاى مرتفع و دور زدن آنها را نداشتند. آيه قرآن هم منحصرا منظورش اين نيست كه ياجوج و ماجوج هرگز و الى الابد نمى‏توانند از آن عبور كنند، بلكه اگر در مدتى بسيار طولانى - مثلا مدت زندگى يك يا چند نسل - توانايى عبور از آن را نداشته باشند، باز اين استعمال صحيح است.

بنابراين، تصور اينكه هنوز ياجوج و ماجوج در پشت آن سد قرار گرفته‏اند، تصور صحيحى نيست. اگرچه ممكن است ما نظريه تاريخى تطبيق هجوم دوباره اقوام ياجوج و ماجوج را با حمله مغول نپذيريم و بگوئيم هنوز حمله ياجوج و ماجوج كه در آيه 96 سوره انبيا «پيش‏بينى‏» شده اتفاق نيفتاده است و بگوئيم ياجوج و ماجوج يكى از اقوام فعلى جهان‏اند، ولى همان‏طور كه در زمان ذو القرنين به وسيله سد از حمله و غارتگرى آنان جلوگيرى شد، الآن نيز خداوند با وسايل (37) ديگرى از هجوم آنان جلوگيرى كرده است، ولى در آينده و در زمان مشخص دوباره به غارتگرى خواهند پرداخت.
خاتمه

در پايان از خداوند متعال مسالت مى‏كنيم كه ما را در فهم و بيان مطالب قرآنى موفق گرداند و چنانچه در جريان تحرير اين كتاب كوتاهى، جهالت و يا گناهى از اين حقير سر زده، به لطف و كرم خويش و به حق محمد و آل محمد ببخشايد.

والحمد لله رب العالمين
كتابنامه

1- قرآن كريم، ترجمه‏هاى آيت‏الله مكارم شيرازى، استاد محمد مهدى فولادوند و استاد بهاء الدين خرمشاهى.

2- تفسير الميزان و ترجمه آن، علامه سيد محمد حسين طباطبائى، ترجمه استاد سيد محمد باقر موسوى همدانى، جلد 13.

3- تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازى و همكاران، جلد 12.

4- اهل البيت‏سماتهم و حقوقهم فى القرآن الكريم، آيت الله جعفر سبحانى، مؤسسه امام صادق عليه السلام، 1420 ه . ق.

5- تحقيقى درباره ذو القرنين، استاد حسين شريعتى ارموى.

10- كوروش و ذو القرنين از ديدگاه تاريخ و آئين، سيد موسى ميرمدرس.

11- ذو القرنين القاعد الفاتح و الحاكم الصالح، استاد محمد خير رمضان يوسف.

12- كلام مسيحى: توماس ميشل، ترجمه حسين توفيقى، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377.

14- ذو القرنين كيست؟ دكتر سيد حسن صفوى.

15- كوروش كبير (ذو القرنين)، ابو الكلام آزاد، ترجمه محمد ابراهيم باستانى پاريزى.

16- آيات ذو القرنين، عطاء الله شهاب‏پور.

17- تاملات فى شخصية ذى القرنين، امتياز على عرشى.

18- ذو القرنين ذلك ملك الصالح الطواف من يكون؟ عبد الرحمن يوسف العيد.
فهرست مندرجات

پيشگفتار / 10-7

مباحث مقدماتى / 18-11

چرا داستان ذو القرنين در قرآن آمده است؟ / 14

داستان ذو القرنين در قرآن به چه صورت مطرح شده است؟ / 17

روش عمومى طرح داستان‏ها در قرآن / 17

طرح داستان ذو القرنين به همان روش عمومى / 17

توضيح آيات قرآن / 25-19

سفر به مغرب / 21

سفر به مشرق / 22

سفر به طرف كوه‏هاى ياجوج و ماجوج / 23

ساختن سد / 24

داستان ذو القرنين / 44-24

ذو القرنين كه بود؟ / 29

نام ذو القرنين/29

توانايى‏هاى ذو القرنين / 30

دين ذو القرنين / 30

مقام و حكومت دينى ذو القرنين / 31

يك سؤال و پاسخ آن / 33

مسافرت‏هاى ذو القرنين /34

مسافرت به مغرب / 35

مسافرت به مشرق / 37

يك پرسش و پاسخ آن / 39

سفر به كوه‏هاى ياجوج و ماجوج / 39

مردمى كه نزديك آن تنگه زندگى مى‏كردند / 40

پيشنهاد و درخواست‏ساختن سد / 41

سدسازى / 42

نكات جالب و پندآموز / 54-45

بحث‏هاى تاريخى / 69-55

سد ذو القرنين و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ / 57

اقوامى شبيه ياجوج و ماجوج در تاريخ / 57

ذو القرنين و سد ياجوج و ماجوج از نظر مفسرين ومورخين / 60

امپراطور چين «شين هوانگ تى‏» / 60

اسكندر مقدونى / 61

پادشاهى از يمن / 62

كوروش هخامنشى/62

ياجوج و ماجوج كيانند؟ / 66

خاتمه / 69

كتابنامه / 71

پى‏نوشت‏ها:

1) تفسير الميزان، نوشته حضرت علامه سيد محمد حسين طباطبايى‏رحمه الله. اين كتاب در 20 جلد عربى نوشته شده است كه به فارسى و به همين نام ترجمه شده. چند جلد اول آن هم به انگليسى ترجمه و چاپ شده است.

2) تفسير نمونه، نوشته آيت‏الله مكارم شيرازى با همكارى جمعى از دانشمندان. اين كتاب در 27 جلد فارسى نوشته شده است. همچنين در 20 جلد عربى به نام «لامثل‏» چاپ شده است. تاكنون دو جلد آن به انگليسى و به نام تفسير «نورالقرآن‏» منتشر گرديده است.

3) ترجمه تفسير الميزان، ج 13، ص 505.

4) سوره طه، آيات 28 - 25.

5) به عبارت ديگر شان نزول آيات مربوط به ذو القرنين چيست و بر اساس چه واقعه و چه موضوعى اين آيات نازل شده است؟

6) پايان قسمت مورد نياز از روايت. ترجمه تفسيرالميزان، ج 13، ص‏387. نقل عبارت با اندكى تغيير.

7) اينكه در آيه كريمه آمده است «ساتلوا عليكم منه ذكرا»، يعنى به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى‏كنم، با اينكه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بلافاصله از ذو القرنين سخن مى‏گويد، ممكن است‏براى رعايت ادب در گفتار باشد; ادبى كه آميخته با ترك عجله و شتاب‏زدگى است; ادبى كه مفهومش دريافت‏سخن از خداوند و سپس بيان آن براى مردم باشد. نقل عبارت با اندكى تغيير از تفسير نمونه، ج 12، ص 526.

8) امكانات ساخت و ساز سايبان، خانه و...; يعنى توانايى جسمى، وسايل، ابزار و توان برنامه‏ريزى را خداوند به انسان‏ها عطا مى‏فرمايد; ولى اين قوم هنوز به آن پايه از تمدن نرسيده بودند كه بفهمند خانه و سايبان هم لازم است و علم ساختمان‏سازى و خيمه زدن را نمى‏دانستند.

9) منظور اين است كه دستور داد وسايلى مثل دم‏هاى آهنگرى كنار سد نصب كرده تا با آن آتش را شعله‏ور و آهن‏ها را سرخ كنند.

10) مى‏دانيد كه جوهره و اساس دين، اعتقاد و عمل به دو اصل توحيد ومعاد است و نبوت اصلى است كه زائيده اين دو مى‏باشد. به عبارت ديگر، وقتى به خداى يگانه ايمان داشتيم و دانستيم كه خداوند ما و دنيا را نه بيهوده، بلكه براى هدفى آفريده است تا نيكان را پاداش داده و بدان را مجازات كند، و آن پاداش و مجازات در روز قيامت داده خواهد شد، به اين نتيجه مى‏رسيم كه خالق يگانه، يقينا به وسيله‏اى با مخلوقات ارتباط برقرار كرده و هدف خلقت و جزئيات آن را بيان نموده و ما را به صلاح و دقايق راه‏هاى دست‏يابى به پاداش رهنمون نموده است. اين وسيله ارتباط، همان نبوت و پيامبرى است. بنابراين اعتقاد به نبوت زاييده اعتقاد به توحيد و معاد است.

11) بايد دانست وقتى خداوند مى‏فرمايد: به او گفتيم، لزوما معنايش پيامبر بودن ذو القرنين نيست; زيرا اين كه خداوند چيزى را به كسى بگويد مى‏تواند به صورت الهام باشد; مثل آيه «و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه‏» و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير بده (قصص، 7) يا مى‏تواند به صورت گفتگوى پيامبرى باشد; مثل آيه «وقلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة‏»; و گفتيم: اى آدم! تو با همسرت در بهشت‏سكونت كن. (بقره، 35) يا مى‏تواند از طريق پيامبرى باشد; مثل «و زمانى كه از طريق‏موسى‏عليه السلام به بنى‏اسرائيل گفتيم:در اين‏شهر واردشويد» (بقره، 58).

12) وقال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا» و پيامبرشان به آن‏ها گفت:خداوند طالوت‏رابراى‏زمامدارى شما انتخاب كرده‏است.(بقره،247)

13) سوره مريم، آيه 53.

14) سوره صافات، آيه 123.

15) كلمات «چشمه يا دريايى تيره و گل‏آلود» ترجمه دو كلمه «عين حماة‏» است. «عين‏» به هر دو معناى چشمه و دريا مى‏آيد و «حماة‏» نيز به معناى تيره، گل آلود، و لجنى است. احتمالا وقتى ذو القرنين به آخرين نقاط خشكى رسيده است، از دور آبهاى محل افق را سبز رنگ و تيره و تار مى‏ديده است، همان‏گونه كه مسافران دريا و ساحل‏نشينان چنين احساسى درباره خورشيد و غروب آن دارند.

16) علامه طباطبايى‏رحمه الله مؤلف كتاب تفسير الميزان از آيه بالا چنين‏برداشت كرده است كه خداوند به ذو القرنين اختيار تام مى‏دهد كه يا بدان ايشان را مجازات كند و يا درباره همه روشى نيكو برگزيند. مى‏دانيم كه عذاب خوبان و بدان با همديگر خلاف عدالت است، اما اتخاذ روش احسان و نيكويى نسبت‏به خوب و بد ظلم نيست; البته ممكن است‏شما بگوييد اگر درباره خوب و بد يك روش ولو يك روش نيكو داشته باشيم، اين با عدالت و حكمت‏سازگار نيست; اما درجواب مى‏گوييم كه منظور يك روش مشترك و عين هم نيست، بلكه منظور اتخاذ يك روش نيكو و همراه با احسان درباره مجموع، و روشى نيكوتر و همراه با تشويق و احسان درباره خوبان است.

17) اينكه مى‏گوييم دورترين مناطق شرقى، برداشتى است كه از كلمات قرآنى «مطلع الشمس محل طلوع خورشيد» كرده‏ايم و يا به يكى از دو معناى زير مى‏تواند باشد: يا آنجا آخرين مناطق خشكى بود و بعد از آن ديگر خشكى‏اى نبود و در حقيقت منظور انتهاى مشرق مناطق خشكى است، يا اينكه منظور آخرين مناطق شرقى است كه در آنجا انسان‏هايى وجود داشتند و بعد از آن ديگر اقوام و محل سكونتى وجود نداشته كه ذو القرنين مسافرت شرقى خود را ادامه دهد.

18) ترجمه تفسير الميزان، ج‏13، ص‏503.

19) سوره ابراهيم، آيه 35.

20) سوره مائده، آيات 32 و 33. براى توضيح و تفسير اين آيات به تفسير نمونه جلد 4 مراجعه شود.

21) سوره شعراء، آيه 109.

22) سوره شعراء، آيات 127 و 145 و 164 و 180 و سوره هود، آيات 29 و 51 و سوره انعام، آيه 90.

23) اين سخن از پيامبر اسلام به چهار صورت در قرآن آمده است:

اول: «قل لا اسئلكم عليه اجرا ان هو الا ذكر للعالمين‏». بگو در برابر اين رسالت و تبليغ، پاداشى از شما نمى‏طلبم. اين چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست! يعنى اين وظيفه من است. سوره انعام، آيه 90.

دوم: «قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله وهو على كل شى‏ء شهيد» بگو: هر اجر و پاداشى از شما خواسته‏ام براى خود شماست. اجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چيز گواه است! سوره سبا، آيه 47.

سوم: «قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا» بگو: من در برابر ابلاغ آيين خدا هيچ‏گونه پاداشى از شما نمى‏طلبم مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند. يعنى گزينش اين راه پاداش من است. سوره فرقان، آيه 57.

چهارم: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ومن يقترف حسنة نزد له فيها حسنا ان الله غفور شكور» بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم) و هركس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى‏اش مى‏افزايم چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است. سوره شورى، آيه 23.

از مجموعه اين چهار آيه چنين نتيجه‏گيرى مى‏شود كه پيامبر اسلام اجر مادى و دنيايى از امت‏خويش نخواسته است و فقط دوستى و محبت اهل بيت‏عليهم السلام را كه پايه‏اى براى رهبرى آينده اسلام و راهيابى به اهداف عالى و الهى است، به‏عنوان پاداش ذكر نموده است; چيزى كه در اصل به نفع خود امت مى‏باشد. و اين شبيه آن است كه پزشكى بعد از معاينه و تجويز دارو و دستورها به مريض بگويد من از تو مزدى نمى‏خواهم فقط دارو را درست مصرف كن و توصيه‏ها را درست انجام بده. خب در اينجا اگرچه عمل و توصيه‏هاى پزشك به صورت اجر و مزد مطرح شده است، اما اين مزدى نيست كه نفعش به طبيب برسد; بلكه نفع آن به شخص مريض خواهد رسيد.

24) سوره الرحمن، آيات 26 و 27.

25) كتاب مقدس مسيحيان شامل دو بخش اصلى است: كتب عهد عتيق و كتب عهد جديد.

26) به ترجمه تفسير الميزان، ج 13 ص 524 و 525 مراجعه كنيد.

27) ترجمه تفسير الميزان، ج 13، ص 525. با اندكى تغيير.

28) ترجمه تفسير الميزان، جلد 13، صفحه 526، با اندكى تغيير.

29) در تاريخ زندگى اسكندر آمده است كه او در قربانگاه شهر بيت‏المقدس براى ستاره مشترى قربانى كرده است (مؤلف).

30) ترجمه تفسير الميزان، ج 13، ص 528. با اندكى تغيير.

31) اين كتاب به فارسى ترجمه شده و به نام «ذو القرنين يا كوروش كبير» انتشار يافته است و بسيارى از مفسران و مورخان معاصر، نظريه آن را با لحن موافق‏در كتاب‏هاى خود مشروحا آورده‏اند. تفسير نمونه، ج 12، ص 543.

32) يكى از معانى قرن شاخ است.

33) كتب عهد عتيق شامل 46 كتاب است كه يكى از آن كتاب‏ها، كتاب دانيال است.

34) رجوع كنيد به ترجمه تفسير الميزان، ج 12، ص 539.

35) ترجمه تفسير الميزان، ج 13، ص 541.

36) رجوع كنيد به قرآن كريم، ترجمه، توضيحات و واژه نامه - ذيل آيه 83 سوره مباركه كهف از استاد بهاءالدين خرمشاهى و لوح فشرده (CD) نورالانوار(2)، ذيل كلمه ذو القرنين.

37) موانع و وسايل پيشگيرى همشه سد يا موانع طبيعى نيست; بلكه مى‏تواند عدم انسجام، غفلت‏يا چيزهاى ديگر باشد.

اشنائی با منطق وفلسفه

بنام یکتا هستی بخش بی همتا
سلام امیدوارم راهی که در پیش گرفته ام با یاری حق بتوانم به پایان برسونم

امروز عصر روز چهارشنبه سوم خرداد 1386 من این وبلاگو شروع کردم و امیدوارم بتونم در حد خودم مطالبی رو که امیدوارم خوب و مفید باشن ارائه بدم
واز شما دوستان خوب در این مورد کمک می خوام تا با استفاده از نظراتتون وهمچنین از انتقاداتتون بتونم مطالب بهتری بنویسم
یا علی





درس اول:
مقصود از علوم اسلامى چيست؟

در اين درس لازم است كه بعنوان مقدمه درباره كلمه «علوم اسلامى‏» اندكى بحث كنيم و تعريف روشنى از آن بدهيم تا معلوم گردد مقصود از علوم اسلامى چه علومى است و كلياتى كه در اين درسها مى‏خواهيم بياموزيم درباره چيست؟

علوم اسلامى را كه اكنون موضوع بحث است چند گونه مى‏توان تعريف كرد و بنا به هر تعريف، موضوع فرق مى‏كند.

1- علومى كه موضوع و مسائل آن علوم اصول يا فروع اسلام است و يا چيزهائى است كه اصول و فروع اسلام به استناد آنها اثبات مى‏شود، يعنى قرآن و سنت، مانند علم قرائت، علم تفسير، علم حديث، علم كلام نقلى (1) ، علم فقه، علم اخلاق نقلى‏# (2) .

2- علوم مذكور در فوق به علاوه علومى كه مقدمه آن علوم است، علوم مقدمه مانند: ادبيات عرب از صرف و نحو و لغت و معانى و بيان و بديع و غيره و ماننده كلام عقلى، و اخلاق عقلى، و حكمت الهى، و منطق، و اصول فقه، و رجال و درايه.

3- علومى كه به نحوى جزء واجبات اسلامى است، يعنى علومى كه تحصيل آن علوم و لو به نحو واجب كفائى بر مسلمين واجب است و مشمول حديث نبوى معروف مى‏گردد: طلب العلم فريضة على كل مسلم يعنى دانش طلبى بر هر مسلمانى واجب است. مى‏دانيم علومى كه موضوع و مسائل آنها اصول و يا فروع اسلامى است و يا چيزهائى است كه به استناد آنها آن اصول و فروع اثبات مى‏شود، واجب است تحصيل و تحقيق شود، زيرا دانستن و شناختن اصول دين اسلام براى هر مسلمانى واجب عينى است و شناختن فروع آن واجب كفائى است.

شناختن قرآن و سنت هم واجب است، زيرا بدون شناخت قرآن و سنت‏شناخت اصول و فروع اسلام غير ميسر است. و هم چنين علومى كه مقدمه تحصيل و تحقيق اين علوم است نيز از باب مقدمه واجب واجب است، يعنى در حوزه اسلام لازم است لااقل بقدر كفايت همواره افرادى مجهز به اين علوم وجود داشته باشند، بلكه لازم است همواره افرادى وجود داشته باشند كه دائره تحقيقات خود را در علوم متن و در علوم مقدمى توسعه دهند و بر اين دانشها بيافزايند.

علماء اسلامى در همه اين چهارده قرن همواره كوشش كرده‏اند كه دامنه علوم فوق را توسعه دهند و در اين جهت موفقيتهاى شايانى بدست آورده‏اند و شما دانشجويان عزيز تدريجا به نشو و نمو و تحول و تكامل اين علوم آشنا خواهيد شد.

اكنون مى‏گوئيم كه علوم‏«فريضه‏» كه بر مسلمانان تحصيل و تحقيق در آنها واجب است منحصر بعلوم فوق نيست. بلكه هر علمى كه بر آوردن نيازهاى لازم جامعه اسلامى موقوف بدانستن آن علم و تخصص و اجتهاد در آن علم باشد بر مسلمين تحصيل آن علم از باب باصطلاح «مقدمه تهيوئى‏» واجب و لازم است.

توضيح اينكه اسلام دينى جامع و همه جانبه است، دينى است كه تنها به يك سلسله پندها و اندرزهاى اخلاقى و فردى و شخصى اكتفا نكرده است، دينى است كه جامعه ساز، آنچه را كه يك جامعه بدان نيازمند است، اسلام آن را به عنوان يك واجب كفائى فرض كرده است. مثلا جامعه نيازمند به پزشك است، از اين رو علم پزشكى واجب كفائى است، يعنى واجب است بقدر كفايت پزشك وجود داشته باشد و اگر به قدر كفايت پزشك وجود نداشته باشد بر همه افراد واجب است كه وسيله‏اى فراهم سازند كه افرادى پزشك شوند و اين مهم انجام گيرد.

و چون پزشكى موقوف است به تحصيل علم پزشكى، قهرا علم پزشكى از واجبات كفائى است. همچنين است فن معلمى، فن سياست، فن تجارت، انواع فنون و صنايع. و در مواردى كه حفظ جامعه اسلامى و كيان آن موقوف به اين است كه علوم و صنايع را در عاليترين حد ممكن تحصيل كنند آن علوم در همان سطح واجب مى‏گردد. اين است كه همه علومى كه براى جامعه اسلامى لازم و ضرورى است جزء علوم مفروضه اسلامى قرار مى‏گيرد. و جامعه اسلامى همواره اين علوم را فرائض تلقى كرده است عليهذا علوم اسلامى بر حسب تعريف سوم شامل بسيارى از علوم طبيعى و رياضى - كه مورد احتياج جامعه اسلامى است - نيز مى‏شود.

4- علومى كه در حوزه‏هاى فرهنگى اسلامى رشد و نما يافته است اعم از آنكه از نظر اسلام، آن علوم واجب و لازم بوده، و يا نه و اعم از آنكه آن علوم از نظر اسلام ممنوع بوده است‏يا نه، ولى بهر حال در جامعه اسلامى و در ميان مسلمانان راه خود را طى كرده است، مانند نجوم احكامى (نه نجوم رياضى) و بعضى علوم ديگر.

مى‏دانيم كه علم نجوم تا آنجا كه به محاسبات رياضى مربوط است و مكانيسم آسمان را بيان مى‏كند و يك سلسله پيشگوئيهاى رياضى از قبيل خسوف و كسوف دارد، جزء علوم مباح اسلامى است، و اما آنجا كه از حدود محاسبات رياضى خارج مى‏شود و مربوط مى‏شود به بيان روابط مرموز ميان حوادث آسمانى و جريانات زمينى و به يك سلسله غيب گوئيها درباره حوادث زمينى منتهى مى‏شود، از نظر اسلام حرام است. ولى در دامن فرهنگ و تمدن اسلامى هر دو نجوم وجود داشته است (3)

اكنون كه تعاريف مختلفى از كلمه «علوم اسلامى‏» بدست داريم و معلوم شد كه اين كلمه در موارد مختلف در معانى مختلف استعمال مى‏شود كه بعضى از آن معانى از بعضى ديگر وسيعتر و يا محدودتر است، بايد بگوئيم كه مقصود از علوم اسلامى كه بنا است كلياتى از آن گفته شود، همان است كه در شماره 3 تعريف كرديم، يعنى علومى كه به نوعى از نظر اسلام «فريضه‏» محسوب مى‏شود و در فرهنگ و تمدن اسلامى سابقه طولانى دارد و مسلمانان آن علوم را از آن جهت كه به رفع يك نياز كمك مى‏كرده و وسيله انجام يك فريضه بوده محترم و مقدس مى‏شمرده‏اند.

در اين درس كه اولين درس ما است لازم است دانشجويان عزيز از هم اكنون يك نكته را بدانند و در پى جستجو و تحقيق بيشتر بر آيند و خويشتن را كاملا مجهز سازند و آن اينكه فرهنگ اسلامى خود يك فرهنگ ويژه و خاصى است در ميان فرهنگهاى جهان، با يك روح خاص و يك سلسله مشخصات مخصوص به خود. براى اينكه يك فرهنگ را بشناسيم كه آيا اصالت و شخصيت مستقل دارد و از روح و حيات ويژه‏اى برخوردار است، و يا صرفا التقاطى است از فرهنگهاى ديگر و احيانا ادامه و استمرار فرهنگهاى پيشين است، لازم است انگيزه‏هاى حاكم بر آن فرهنگ، جهت و حركت، آهنگ رشد، و همچنين عناصر برجسته آن را زير نظر بگيريم، اگر فرهنگى از انگيزه‏هائى ويژه برخوردار باشد، جهت و حركت مخصوص به خود داشته باشد، آهنگ حركتش با آهنگ حركت‏ساير فرهنگهاى متفاوت باشد، عناصر ويژه‏اى وارد كند و آن عناصر بر جستگى خاصى داشته باشد، دليل بر اين است كه آن فرهنگ اصالت و شخصيت دارد.

بديهى است كه براى اثبات اصالت‏يك فرهنگ و يك تمدن ضرورتى ندارد كه آن فرهنگ از فرهنگها و تمدنهاى ديگر بهره نگرفته باشد، بلكه چنين چيزى ممكن نيست. هيچ فرهنگى در جهان نداريم كه از فرهنگها و تمدنهاى ديگر بهره نگرفته باشد، ولى سخن در كيفيت بهره‏گيرى و استفاده است.

يك نوع بهره‏گيرى آن است كه فرهنگ و تمدن ديگر را بدون هيچ تصرفى در قلمرو خودش قرار دهد. اما نوع ديگر اين است كه از فرهنگ و تمدن ديگر تغذيه كند; يعنى مانند يك موجود زنده آنها را در خود جذب و هضم كند و موجودى تازه بوجود آورد.

فرهنگ اسلامى از نوع دوم است، مانند يك سلول زنده رشد كرد و فرهنگهاى ديگر را از يونانى و هندى و ايرانى و غيره در خود جذب كرد و بصورت موجودى جديد با چهره و سيمائى مخصوص بخود ظهور و بروز كرد و به اعتراف محققان تاريخ فرهنگ و تمدن، تمدن اسلامى در رديف بزرگترين فرهنگها و تمدنهاى بشرى است.

اين سلول حياتى فرهنگى در چه محلى و بدست چه كسى و از چه نقطه‏اى آغاز كرد؟

اين سلول مانند هر سلول ديگر كه در آغاز كوچك و نامحسوس است، در شهر مدينه، بوسيله شخص پيامبر گرامى پايه گذارى شد، و از علوم اسلامى نوع اول آغاز بكار كرد. براى آگاهى بيشتر بايد به كتب مربوطه مراجعه كنيد (4) .

ضمنا لازم است‏يادآورى شود كه كليات علوم اسلامى به دو بخش تقسيم مى‏شود.

علوم عقلى و علوم نقلى.

اكنون ما از منطق كه جزء علوم عقلى است آغاز مى‏كنيم.
پى‏نوشتها

1- بعدا گفته خواهد شد كه كلام دو قسم است: عقلى و نقلى و فرق اين دو خواهد آمد.

2- اخلاق نيز مانند علم كلام دو گونه است: عقلى و نقلى و بعدا در اين باره نيز بحث‏خواهد شد.

3- براى آشنائى با علومى كه در حوزه فرهنگ اسلامى پيدا شد يا راه يافت و رشد كرد رجوع شود به كتاب «كارنامه اسلام‏» تاليف آقاى دكتر عبدالحسين زرين كوب.

4- رجوع كنيد به كارنامه اسلام، تاليف دكتر زرين كوب و تاريخ تمدن اسلامى جرجى زيدان - جلد سوم، و خدمات متقابل اسلام و ايران - مرتضى مطهرى - بخش سوم.






************************************************************************************


درس دوم: علم منطق

يكى از علومى كه از جهان خارج وارد حوزه فرهنگ اسلامى شد و پذيرش عمومى يافت، و حتى به عنوان مقدمه‏اى بر علوم دينى جزء علوم دينى قرار گرفت، علم منطق است.

علم منطق از متون يونانى ترجمه شد، واضع و مدون اين علم ارسطاطاليس يونانى است. اين علم در ميان مسلمين نفوذ و گسترش فوق العاده يافت، اضافاتى بر آن شد و به سر حد كمال رسيد. بزرگترين منطقهاى ارسطوئى كه در ميان مسلمين تدوين شد منطق الشفاى بوعلى‏سينا است، منطق الشفاء چندين برابر منطق خود ارسوط است. متن يونانى، ترجمه عربى، و هم ترجمه‏هاى ديگر منطق ارسطو به زبانهاى ديگر اكنون در دست است. منطق ارسطو را حنين بن اسحاق ترجمه كرد و اكنون عين ترجمه موجود است. محققانى كه به زبان يونانى آشنا هستند و ترجمه حنين ابن اسحاق را با ساير ترجمه‏هاى مقايسه كرده‏اند مدعى شده‏اند كه ترجمه حنين از دقيقترين ترجمه‏هاست.

در قرون جديد، به وسيله فرنسيس بيكن انگليسى و دكارت فرانسوى منطق ارسطوئى سخت مورد هجوم و ايراد قرار گرفت گاهى آنرا باطل خواندند و گاهى بى فايده‏اش دانستند، سالها و بلكه دو سه قرن گذشت در حالى كه جهان اروپا ايمان خود را به منطق ارسطوئى به كلى از دست داده بود، ولى تدريجا از شدت حمله و هجوم به آن كاسته شده است. براى ما لازم است، مانند عده‏اى، چشم بسته منطق ارسطوئى را نپذيريم و همچنين مانند عده‏اى ديگر چشم بسته آنرا محكوم نكنيم. بلكه تحقيق كنيم و ببينيم ارزشى كه منطق ارسطوئى براى خود قائل است چه ارزشى است. ناچار بايد اول آنرا تعريف كنيم و سپس غرض و فايده آنرا بيان نمائيم تا ارزش آن روشن گردد. ما بعدا در باب قياس، ايراده‏هائى كه به منطق ارسطوئى گرفته شده است نقل و انتقاد خواهيم كرد و قضاوت نهائى خود را در آن خواهيم نمود.



تعريف منطق

منطق «قانون صحيح فكر كردن است‏». يعنى قواعد و قوانين منطقى به منزله يك مقياس و معيار و آلت‏سنجش است كه هرگاه بخواهيم درباره برخى از موضوعات علمى يا فلسفى تفكر و استدلال كنيم بايد استدلال خود را با آن مقياسها و معيارها بسنجيم و ارزيابى كنيم كه بطور غلط نتيجه‏گيرى نكنيم، منطق براى يك عالم و فيلسوف كه از آن استفاده مى‏كند نظير شاقول يا طراز است كه بنا از وجود آنها براى ساختمان استفاده مى‏كند و مى‏سنجد كه آيا ديوارى كه بالا برده است عمودى است‏يا نه؟ و يا آيا سطحى كه چيده است افقى است‏يا نه؟

لهذا در تعريف منطق مى‏گويند: آلة قانونية تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فى الفكر. يعنى منطق ابزارى است از نوع قاعده و قانون كه مراعات كردن و بكار بردن آن ذهن را از خطاى در تفكر نگه مى‏دارد.



فائده منطق:

از تعريفى كه براى منطق ذكر كرديم فايده منطق نيز روشن مى‏شود معلوم شد فايده منطق جلوگيرى ذهن است از خطاى در تفكر; ولى از تعريف نامبرده روشن نشد كه منطق چگونه جلوى خطاى در تفكر را مى‏گيرد. توضيح كامل اين مطلب موقوف به اين است كه ما قبلا ولو اجمالا با مسائل منطقى آشنا شده باشيم. ولى ما به طور اجمال در اينجا اين مطلب را بيان مى‏كنيم.

در اينجا لازم است فكر را تعريف كنيم، زيرا تا تعريف فكر، به مفهومى كه منطق در نظر دارد روشن نشود، ابزار بودن منطق براى فكر و بعبارت ديگر «خطا سنج‏» بودن علم منطق براى فكر، روشن نمى‏شود.

تفكر عبارت است از مربوط كردن چند معلوم به يكديگر براى بدست آوردن معلوم جديد و تبديل كردن يك مجهول به معلوم. در حقيقت تفكر عبارت است از سير و حركت ذهن از يك مطلب مجهول به سوى يك سلسله مقدمات معلوم و سپس حركت از آن مقدمات معلوم به سوى آن مطلوب براى تبديل آن به معلوم.

لهذا در تعريف فكر گاهى گفته شده است:

«ترتيب امور معلوم لتحصيل امر مجهول‏».

گاهى گفته شده است:

«ملاحظة المعقول لتحصيل المجهول‏».

و گاهى گفته شده است:

من المبادى الى المراد» «الفكر حركة الى المبادى

ذهن آنگاه كه فكر مى‏كند و مى‏خواهد از تركيب و مزدوج كردن معلومات خويش مجهولى را تبديل به معلوم كند، بايد به آن معلومات شكل و نظم و صورت خاص بدهد.

يعنى معلومات قبلى ذهن تنها در صورتى مولد و منتج مى‏شوند كه شكل و صورت خاصى به آنها داده شود منطق قواعد و قوانين اين نظم و شكل را بيان مى‏كند.

يعنى منطق به ما توضيح مى‏دهد كه معلومات ذهنى قبلى تنها در صورتى زاينده خواهند بود كه بر اساس مقررات منطقى شكل و صورت گرفته باشد.

اساسا عمل فكر كردن، چيزى جز نظم دادن به معلومات و پايه قرار دادن آنها براى كشف يك امر جديد نيست، پس وقتى كه مى‏گوئيم منطق قانون صحيح فكر كردن است، و از طرف ديگر مى‏گوئيم فكر عبارت است از حركت و سير ذهن از مقدمات به نتايج، معنيش اين مى‏شود كه منطق كارش اين است كه «قوانين درست‏حركت كردن ذهن را نشان مى‏دهد» درست‏حركت كردن ذهن چيزى جز درست ترتيب دادن و درست‏شكل و صورت دادن به معلومات نيست.

پس كار منطق اين است كه حركت ذهن را در حين تفكر تحت كنترل خود قرار مى‏دهد.
خطاى ذهن:

ذهن آنگاه كه تفكر مى‏كند و امورى را مقدمه براى امرى ديگر قرار مى‏دهد ممكن است صحيح عمل كند و ممكن است دچار خطا گردد. منشا خطا يكى از دو امر ذيل ممكن است بوده باشد:

1- آن مقدماتى كه آنها را پايه قرار داده و معلوم فرض كرده خطا و اشتباه باشد. يعنى مقدماتى كه مصالح استدلال ما را تشكيل مى‏دهد فاسد باشد.

2- نظم و شكل و صورتى كه به مقدمات داده شده غلط باشد يعنى هر چند مصالح استدلال ما صحيح و درست است ولى شكل استدلال ما غلط است.

يك استدلال در عالم ذهن مانند يك ساختمان است. يك ساختمان آنگاه كامل است كه هم مصالحش بى عيب باشد و هم شكل ساختمان روى اصول صحيح ساختمانى باشد، هر كدام از اينها اگر نباشد آن ساختمان قابل اعتماد نيست. مثلا اگر گفتيم «سقراط انسان است و هر انسانى ستمگر است پس سقرار ستمگر است‏» اين استدلال ما از نظر شكل و صورت صحيح است اما از نظر ماده و مصالح فاسد است زيرا آنجا كه مى‏گوديم هر انسانى ستمگر است درست نيست، اما اگر بگوئيم «سقراط انسان است، سقرار عالم است، پس انسان عالم است.» ماده و مصالح استدلال ما صحيح است و شكل و نظام آن منطقى نيست لهذا نتيجه غلط است، اين كه چرا شكل و نظام منطقى نيست، بعدا در باب قياس روشن خواهد شد.

خطا سنجى منطق ارسطوئى منحصرا مربوط است به شكل و صورت استدلال، اما سنجش خطاى ماده استدلال از عهده منطق ارسطوئى خارج است، لهذا منطق ارسطوئى را منطق صورت مى‏نامند اما آيا منطقى در جهان به وجود آمده كه خطا سنج ماده و مصالح استدلال باشد يا نه مطالبى است كه بعدا در باب قياس در اين باره بحث‏خواهيم كرد.

از مجموع آنچه گفته شد معلوم گشت كه ارزش منطق ارسطوئى اين است كه خطا سنج عمل فكر كردن است، يعنى خطا سنج صورت و شكل استدلالهاى انسانى است. اما اينكه منطق چه قوانينى براى درست استدلال كردن عرضه مى‏دارد مطلبى است كه از مطالعه تفصيلى منطق روشن مى‏شود.
**************************************************************************************
درس سوم:
موضوع منطق

موضوع منطق چيست؟ اولا ببينيم معنى موضوع چيست؟

ثانيا ببينيم آيا لازم است هر علمى موضوع داشته باشد؟ ثالثا ببينيم موضوع علم منطق چيست؟

موضوع علم عبارت است از آن چيزى كه آن علم در اطراف آن بحث مى‏كند و هر يك از مسائل آن علم را در نظر بگيريم خواهيم ديد بيانى است از يكى از احوال و خواص و آثار آن. عبارتى كه منطقيين و فلاسفه در تعريف موضوع علم بكار برده‏اند اين است: موضوع كل علم هو ما يبحث فيه عن عوارضه الذاتية يعنى موضوع هر علم آن چيزى است كه آن علم درباره عوارض ذاتى آن بحث مى‏كند.

اين دانشمندان به جاى اينكه بگويند موضوع هر علمى عبارت است از آن چيزى كه آن علم از احوال و خواص و آثار او بحث مى‏كند به جاى احوال و آثار كلمه قلمبه «عوارض ذاتيه‏» را به كار برده‏اند،چرا؟ بى جهت؟ نه،بى جهت نيست آنها ديده‏اند كه‏احوال و آثارى كه به يك چيز نسبت داده مى‏شود بر دو قسم است گاهى واقعا مربوط به خود او است و گاهى مربوط به خود او نيست بلكه مربوط به چيزى است كه با او يگانگى دارد.

مثلا مى‏خواهيم در احوال انسان بحث كنيم خواه نا خواه از آن جهت كه انسان حيوان هم هست و با حيوان يگانگى دارد، خواص حيوان هم در او جمع است، از اين رو كلمه عرض ذاتى را بكار برده‏اند و آن كلمه را با تعريفى مخصوص مشخص كرده‏اند كه اين اشتباه از بين برود و به اصطلاح عوارض غريبه خارج شود.

اما اينكه تعريف عرض ذاتى چيست؟ از حدود اين درسها خارج است.

اكنون ببينيم آيا لازم است كه هر علمى موضوع معينى داشته باشد يا نه؟

چيزى كه قطعى و مسلم است اين است كه مسائل علوم از لحاظ ارتباط با يكديگر همه يك جور نيستند. هر عده‏اى از مسائل مثل اين است كه يك خانواده مخصوص مى‏باشند، و باز يك عده ديگر، خانواده ديگر، همچنانكه مجموعى خانواده‏ها احيانا در حكم يك فاميلند و مجموعى ديگر از خانواده‏ها در حكم فاميل ديگر.

مثلا يك سلسله مسائلى كه مسائل حساب ناميده مى‏شوند رابطه‏شان با يكديگر آن قدر نزديك است كه در حكم افراد يك خانواده‏اند و يك عده مسائل ديگر كه هندسه ناميده مى‏شوند افراد يك خانواده ديگر بشمار مى‏روند. خانواده حساب و خوانواده هندسه با يكديگر قرابت دارند و جزء يك فاميل بشمار مى‏روند كه آنها را رياضيات مى‏ناميم.

پس قدر مسلم اين است كه ميان مسائل علمى پيوندهائى وجود دارد اكنون مى‏خواهيم ببينيم ريشه اين پيوندها در كجا است؟ چگونه است كه مسائل حساب با هم اين اندازه قرابت دارند كه يك خانواده بشمار مى‏روند و روى همه آنها يك نام گذاشته شده و علم جداگانه و مستقلى قلمداد شده‏اند؟

در اينجا دو نظريه است:

1- علت اين امر اين است كه مسائل هر علمى بالاخره در اطراف يك حقيقت معينى بحث مى‏كند. مثلا علت هم خانواده بودن مسائل حساب اين است كه همه آنها در اطراف عدد و خواص و آثار اعداد است و علت هم خانوادگى و قرابت مسائل هندسى اين است كه همه آنها در اطراف مقدار مى‏باشند. پس آن چيزى كه مسائل علوم را به يكديگر پيوند مى‏دهد همان چيزى است كه مسائل آن علم در اطراف آن بحث مى‏كند يعنى موضوع آن علم. و اگر چنين چيزى در كار نبود قرابت‏ها و پيوندها در ميان مسائل علوم نبود يك مسئله حساب با يك مسئله ديگر از حساب همان رابطه را داشت كه با يك مسئله پزشكى يا فيزيكى دارد. از اين رو هر علمى نيازمند به موضوع است و تمايز علوم از يكديگر نيز ناشى از تمايز موضوعات آن علوم است.

2- نظريه دوم اين است كه پيوند مسائل علوم با يكديگر ناشى از آثار و فوائدى است كه بر آنها مرتب مى‏شود. فرضا يك عده مسائل در اطراف يك موضوع معين نباشد، هر مسئله‏اى مربوط به موضوع جداگانه‏اى باشد، اگر آن مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرض كه به دانستن آنها تعلق مى‏گيرد وحدث و اشتراك داشته باشند كافى است كه قرابت و هم خانوادگى ميان آنها بر قرار گردد و ضمنا آنها را از مسائل ديگرى كه علم ديگر بشمار مى‏رود متمايز كند.

ولى اين نظريه صحيح نيست اين كه يك عده مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرضى كه به دانستن آنها تعلق مى‏گيرد وحدت و سنخيت پيدا مى‏كنند ناشى از شباهت ذاتى آن مسائل به يكديگر است، و شباهت ذاتى آن مسائل به يكديگر ناشى از اين است كه همه آن مسائل از حالات و عوارض موضوع واحدى مى‏باشند.

اكنون ببينيم موضوع علم منطق چيست و علم منطق در اطراف چه موضوعى بحث مى‏كند؟

موضوع علم منطق عبارت است از «معرف و حجت‏»، يعنى مسائل منطق يا درباره معرف‏ها يعنى تعريفات بحث مى‏كند يا درباره حجت‏يعنى درباره استدلال‏ها. عجالتا كافى است بدانيم كه در همه علوم مجموعا دو كار صورت مى‏گيرد يكى اينكه يك سلسله امور تعريف مى‏شوند و ديگر اينكه براى اثبات يك سلسله احكام استدلال مى‏شود و دليل آورده مى‏شود در همه علوم اين دو كار صورت مى‏گيرد.

علم منطق مى‏خواهد به ما راه صحيح تعريف كردن و صحيح استدلال كردن را بياموزاند. در درسهاى آينده معرف و حجت را كه موضوع علم منطق مى‏باشند بهتر خواهيم شناخت.
************************************************************************************
درس چهارم:
تصور و تصديق

منطقيين اسلامى بحث‏خود را در منطق از تعريف «علم‏» و «ادراك‏» آغاز مى‏كنند و سپس آن را به دو قسم تصور و تصديق تقسيم مى‏نمايند و منطق را مجموعا دو بخش مى‏كنند: بخش تصورات و بخش تصديقات هر يك از تصور و تصديق از نظر منطقيين منقسم مى‏شود به دو قسم:

1- ضرورى يا بديهى 2- نظرى يا اكتسابى

تفكر و استدلال - كه منطق ارسطوئى مدعى است كه قوانين صحت آن را بيان مى‏كند - به اين است كه ذهن از تصورات ضرورى و بديهى به تصورات نظرى و اكتسابى دست مى‏يابد و احيانا آن تصورات اكتسابى را سرمايه تحصيل و دست‏يابى به يك سلسله تصورات نظرى و اكتسابى ديگر قرار مى‏دهد. و هم چنين تصديقات ضرورى و بديهى را وسيله كشف يك عده تصديقات نظرى و اكتسابى قرار مى‏دهد و آنها را نيز به نوبه خود وسيله تحصيل و دست‏يابى يك سلسله تصديقات ديگر مى‏سازد.

از اين رو لازم است، ما قبل از هر بحث ديگر، علم و ادراك و سپس تصور و تصديق و ضرورى و بديهى را تعريف كنيم.
علم و ادراك:

انسان در خود حالتى مى‏يابد كه نام آن حالت را علم يا ادراك يا دانائى يا آگاهى و امثال اينها مى‏گذارد، نقطه مقابل علم و ادراك، جهل و نا آگاهى است.

ما وقتى كه شخصى را كه تا كنون نديده بويدم مى‏بينيم، يا شهرى را كه تا كنون نرفته بوديم، مشاهده مى‏كنيم، احساس مى‏كنيم كه اكنون در خود و همراه خود چيزى داريم كه قبلا نداشتيم و آن عبارت است از تصويرى از آن شخص و تصوير يا تصويراتى از آن شهر.

حالت اول ما را كه اين تصويرات را نداشتيم و منفى بود، جهل مى‏نامند، و حالت دوم ما كه اثباتى است و تصويراتى از آنها داريم و اين تصويرات ما را با آن اشياء كه واقعيات خارجى مى‏باشند مربوط مى‏كنند، علم يا ادراك ناميده مى‏شود.

پس معلوم مى‏شود ذهن ما حالتى شبيه نقش پذيرى و صورت پذيرى اجسام را دارد، با اين تفاوت كه نقش‏هاى اجسام، آن اجسام را با اشياء خارجى مربوط نمى‏كند يعنى آنها را نسبت به آن اشياء آگاه نمى‏سازد، اما صورتها و نقشهاى ذهن، ما را با اشياء خارجى مربوط مى‏كند و نسبت به آنها آگاه مى‏سازد. چرا؟ چه تفاوتى در كار است؟

جواب اين چرا و اين تفاوت را فلسفه مى‏دهد نه منطق.

پس علم صورتى از معلوم است در ذهن، لهذا در تعريف علم و ادراك - گفته شده:

العلم هو الصورة الحاصلة من الشى عند العقل. يعنى ادراك عبارت است از صورتى كه از يك شى‏ء در ذهن پديد مى‏آيد.

انقسام علم به تصور و تصديق از اين جهت است كه علم ما به اشياء گاهى به اين شكل است كه ذهن ما حكم مى‏كند به وجود يا عدم نسبتى ميان اشياء يعنى علم ما به شكل قضاوت ميان دو چيز است و حالت قضائى دارد، و گاهى به اين شكل نيست. اول مثل علم ما به اينكه هوا گرم است‏يا هوا گرم نيست، راستى خوب است، دروغ خوب نيست. تصديق عبارت است از قضاوت ذهن ميان دو شى‏ء، اين حالت قضائى ذهن را تصديق مى‏نامند.

اما ذهن هميشه در ارتباط علمى خود با اشياء، حالت قضائى به خود نمى‏گيرد گاهى آنها را از نظر مى‏گذراند بدون آنكه حكمى در باره آنها بكند، در صورتى هم كه حالت قضائى به خود مى‏گيرد و ميان دو شى‏ء حكم مى‏كند، حكم و قضاوت يك چيز است كه تصديق ناميده مى‏شود و صورتهائى كه از محكوم عليه و محكوم به - يعنى دو چيزى كه ذهن ميان آنها حكم مى‏كند كرده است - چيز ديگر است. صورتهائى كه ذهن ميان آنها حكم مى‏كند تصور است.

پس وقتى كه در ذهن خود حكم مى‏كنيم به اينكه هوا گرم است آن حكم تصديق است، و اما صورت ذهنى هو او صورت ذهنى گرمى تصور است.

تقسيم علم به تصور و تصديق اولين بار بوسيله حكيم عاليقدر اسلامى ابو نصر محمد بن طرخان فارابى ابداع و عنوان شد و مورد قبول حكما و منطقيين بعد قرار گرفت، منطقيين اسلامى در دوره‏هاى متاخر اين تقسيم را پايه قرار داده، ابواب منطق را به دو قسم منقسم كردند قسم تصورات و قسم تصديقات.

در صورتى كه قبلا ابواب منطق به اين ترتيب از هم جدا نشده بودند.
ضرورى و نظرى

همچنانكه گفتيم از جمله اصطلاحاتى كه در منطق و فلسفه زياد به چشم مى‏خورد اصطلاح ضرورى (بديهى) و نظرى است. لازم است در اين باره نيز توضيحى بدهيم.

هر يك از تصور و تصديق بر دو قسم مى‏باشند يا بديهى هستند و يا نظرى.

بديهى عبارت است از ادراكى كه نياز به نظر يعنى فكر نداشته باشد و اما نظرى عبارت است از ادراكى كه نياز به نظر و فكر داشته باشد.

به عبارت ديگر: بديهى آن است كه خود به خود معلوم است و نظرى آن است كه خود به خود معلوم نيست، بلكه بايد وسيله شيئى با اشياء ديگر معلوم شود.

به تعبير ديگر بديهى آن است كه معلوم شدنش نيازمند به فكر نيست و اما نظرى آن است كه معلوم شدنش نيازمند به فكر است.

مى‏گويند مثلا تصور حرارت و برودت احتياجى به فكر ندارد پس بديهى مى‏باشند اما تصور ملك و جن نيازمند به فكر است پس اين تصورات نظرى مى‏باشند.

اما حقيقت اين است كه فرقى ميان تصور حرارت و برودت و تصور جن و ملك از اين لحاظ نيست‏حرارت و برودت همان اندازه احتياج به فكر و تعريف دارند كه جن و ملك دارند. تفاوتى كه ميان حرارت و برودن و ميان جن و ملك هست در ناحيه تصديق بوجود آنها است، تصديق به وجود حرارت و برودن نيازى به فكر ندارد اما تصديق به وجود جن و ملك نيازمند به فكر است.

تصورات بديهى عبارت است از تصورات روشن و واضحى كه هيچ گونه ابهام در آنها وجود نداشته باشد بر خلاف تصورات نظر كه احيتاج به تشريح و توضيح دارند (1) .

اما تصديقات: ذهن در قضاوت و حكم ميان دو چيز گاهى نيازمند به دليل است و گاهى بى نياز از دليل است، يعنى گاهى تصور دو نطرف نسبت بكافى است كه ذهن جزم و يقين بوجود يا عدم نسبت كند و گاهى كافى نيست، بايد دليلى در كار باشد تا ذهن ميان دو طرف سبت‏حكم كند.

مثلا: اينكه «پنج از چهار بزرگتر است‏» نيازى به فكر و استدلال ندارد و اما اينكه 225 15×15 نيامند به فكر و استدلال است، همچنين اينكه جمع ميان نقيضين ممتنع است از تصديقات بديهى است، و اما اينكه ابعاد جهان آيا متناهى يا نامتناهى است، نظر

********
**********************************************************


درس پنجم:
كلى و جزئى

يكى ديگر از بحثهاى مقدماتى منطق بحث كلى و جزئى است. اين بحث اولا و بالذات مربوط به تصورات است و ثانيا و بالعرض مربوط به تصديقات است. يعنى تصديقات - چنانكه بعدا خواهد آمد - بتبع تصورات متصف به كليت و جزئيت مى‏گردند.

تصوراتى كه از اشياء داريم و بالغات و الفاظ خود آنها را بيان مى‏كنيم دو گونه است: تصورات جزئى و تصورات كلى.

تصورات جزئى يك سلسله صورتها است كه جز بر شخص واحد قابل انطاباق نيست، در مورد مصداق اين تصورات كلماتى از قبيل «چندتا» «كداميك‏» معنى ندارد. مانند تصور ما از افراد و اشخاص معين انسهانها مانند حسن، احمد، محمود. اين صور ذهن ما فقط بر فرد خاص صدق مى‏كند نه بيشتر، نامهائى كه روى اينگونه افراد گذاشته مى‏شود مثل حسن، احمد، اسم خاص ناميده مى‏شود همچنين ما تصورى از شهر تهران و تصورى از كشور ايران و تصورى از كوه دماوند و تصورى از مسجد شاه اصفهان داريم همه اين تصورات جزئى مى‏باشند.

ذهن ما، علاوه بر اين تصورات، يك سلسله تصورات ديگر هم دارد و يك سلسله نامهاى ديگر براى نشان دادن آن معانى و تصورات وجود دارد مانند تصورى كه از انسان و از آتش و از شهر و كوه و امثال اينها داريم و براى فهماندن اين معانى و تصورات نامهاى مزبور را به كار مى‏بريم كه اسم عام خوانده مى‏شوند، اين سلسله معانى و مفاهيم و تصورات را كلى مى‏ناميم زيرا قابل انطباق بر افراد فراوانى مى‏باشند حتى قابليت انطباق بر افراد غير متناهى دارند.

معمولا در كارهاى عادى خود سر و كار ما با جزئيات است، مى‏گوئيم حسن آمد، حسن رفت، شهر تهران شلوغ است، كوه دماوند مرتفع‏ترين كوههاى ايران است. اما آنجا كه وارد مسائل علمى مى‏شويم سر و كارمان با كليات است. مى‏گوئيم مثلث چنين است، دايره چنان است. انسان داراى فلان غريزه است، كوه چه نقشى دارد، شهر بايد چنين و چنان باشد.

ادراك كلى، علامت رشد و تكامل انسان در ميان جانداران است. راز موفقيت انسان - بر خلاف حيوانات - به درك قوانين جهان و استخدام آن قوانين و ايجاد صنايع و تشكيل فرهنگ و تمدن، همه در ادراك كليات نهفته است. منطق كه ابزار صحيح فكر كردن است هم با جزئى سر و كار دارد هم با كلى، ولى بيشتر سر و كارش با كليات است.
نسب اربعه:

از جمله مسائلى كه لازم است دانسته شود، انواع رابطه و نسبتى است كه دو كلى با يكديگر ممكن است داشته باشند. هر كلى را نظر به اينكه شامل افراد بسيارى است، اگر آن را با يك كلى ديگر كه آن نيز شامل يك سلسله افراد است مقايسه كنيم يكى از چهار نسبت ذيل را با يكديگر خواهند داشت:

تباين

تساوى

عمومى و خصوص مطلق

عموم و خصوص من وجه

زيرا يا اين است كه هيچ يك از اين دو كلى بر هيچ يك از افراد آن كلى ديگر صدق نمى‏كند و قلمرو هر كدام از اينها از قلمرو ديگرى كاملا جدا است، در اين صورت نسبت ميان اين دو كلى نسبت تباين است و آن دو كلى را «متباينين‏» مى‏خوانند.

و يا هر يك از اين دو بر تمام افراد ديگر صدق مى‏كند، يعنى قلمرو هر دو كلى يكى است، در اين صورت نسبت ميان او دو كلى نسبت «تساوى‏» است و آن دو كلى را «متساويين‏» مى‏خوانند.

و يا اين است كه يكى بر تمام افراد ديگرى صدق مى‏كند و تمام قلمرو آن را در بر مى‏گيرد اما ديگرى تمام قلمرو اولى را در بر نمى‏گيرد بلكه بعضى از آن را در بر مى‏گيرد، در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى، نسبت «عموم و خصوص مطلق‏» است و آن دو كلى را «عام و خاص مطلق‏» مى‏خوانند.

و يا اين است كه هر كدام از آنها بر بعضى از افراد ديگرى صدق مى‏كند و در بعضى از قلمروهاى خود با يكديگر اشتراك دارند و اما هر كدام بر افرادى صدق مى‏كند كه ديگرى صدق نمى‏كند يعنى هر كدام قلمرو جداگانه نيز دارند، در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى «عموم و خصوص من وجه‏» است و آن دو كلى را «عام و خاص من وجه‏» مى‏خوانند.

اول: مثل انسان و درخت كه هيچ انسان درخت نيست و هيچ درخت انسان نيست، نه انسان شامل افراد درخت مى‏شود و نه درخت‏شامل افراد انسان مى‏شود. نه انسان چيزى از قلمرو درخت را در بر مى‏گيرد و نه درخت چيزى از قلمرو انسان را.

دوم: مثل انسان و تعجب كننده كه هر انسانى تعجب كننده است و هر تعجب كننده انسان است، قلمرو انسان همان قلمرو تعجب كننده است و قلمرو تعجب كننده همان قلمرو انسان است.

سوم: مانند انسان و حيوان كه هر انسانى حيوان است اما هر حيوانى انسان نيست، مانند اسب كه حيوان است ولى انسان نيست. بلكه بعضى حيوانها انسان‏اند مثل افراد انسان كه هم انسانند و هم حيوان.

چهارم: مانند انسان و سفيد كه بعضى انسانها سفيدند و بعضى سفيدها انسان‏اند (انسانهاى سفيد پوست) اما بعضى انسانها سفيد نيستند (انسانهاى سياه و زرد) بعضى سفيدها انسان نيستند (مانند برف كه سفيد هست ولى انسان نيست).

در حقيقت دو كلى متباين مانند دو دايره‏اى هستند كه از يكديگر جدا هستند و از داخل يكديگر نمى‏گذارند، دو كلى متساوى مانند دو دايره‏اى هستند كه بر روى يكديگر قرار گرفته‏اند و كاملا بر يكديگر منطبقند. و دو كلى عام و خاص مطلق مانند دو دايره‏اى هستند كه يكى كوچكتر از ديگرى است و دايره كوچكترى در داخل دايره بزرگتر قرار گرفته است. دو كلى عام و خاص من وجه مانند دو دايره‏اى هستند كه متقاطعند و با دو قوس يكديگر را قطع كرده‏اند.

در ميان كليات فقط همين چهار نوع نسبت ممكن است بر قرار باشد.

نسبت پنجم محال است، مثل اينكه فرض كنيم يك كلى شامل هيچ يك از افراد ديگرى نباشد ولى ديگرى شامل تمام يا بعضى افراد آن بوده باشد.
كليات خمس

از جمله مباحث مقدماتى كه منطقيين معمولا آن را ذكر مى‏كنند، مبحث كليات خمس است. بحث كليات خمس مربوط است به فلسفه نه منطق، فلاسفه در مباحث ماهيت به تفصيل در اين مورد بحث مى‏كنند ولى نظر به اينكه بحث درباره «حدود» و «تعريفات‏» متوقف به آشنائى با كليات خمس است منطقيين اين بحث را مقدمه براى باب «حدود» مى‏آوردند و به آن نام «مدخل‏» يا «مقدمه‏» مى‏دهند.

مى‏گويند هر كلى را كه نسبت به افراد خود آن كلى در نظر بگيريم و رابطه‏اش را با افراد خودش بسنجيم از يكى از پنج قسم ذيل خارج نيست:

1- نوع.

2- جنس.

3- فصل.

4- عرض عام.

5- عرض خاص.

زيرا يا آن كلى عين ذات و ماهيت افراد خود است‏يا اعم است از ذات و يا مساوى است با ذات، و همچنين اگر خارج از ذات باشد يا اعم از ذات است‏يا مساوى با ذات، آن كلى كه تمام ذات و تمام ماهيت افراد است نوع است، و آن كلى كه جزء ذات افراد خود است ولى جزء اعم است جنس است، و آن كلى كه جزء ذات افراد است ولى جزء مساوى است فصل است، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى اعم از ذات افراد است عرض عام است، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى مساوى با ذات است عرض خاص است.

اول: مانند انسان، كه معنى انسانيت بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است. يعنى چيزى در ذات و ماهيت افراد نيست كه مفهوم انسان شامل آن نباشد، همچنين مفهوم و معنى خط كه بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است.

دوم: مانند حيوان كه بيان كننده جزئى از ذات افراد خود است، زيرا افراد حيوان از قبيل زيد و عمرو و اسب و گوسفند و غيره حيوانند و چيز ديگر، يعنى ماهيت و ذات آنها را حيوان تشكيل مى‏دهد به علاوه يك چيز ديگر، مثلا ناطق در انسانها، و مانند «كم‏» كه جزء ذات افراد خود از قبيل خط و سطح و حجم است، همه آنها كمند به علاوه چيز ديگر. يعنى كميت جزء ذات آنها است نه تمام ذات آنها و نه چيز خارج از ذات آنها.

سوم: مانند ناطق كه جزء ديگر ماهيت انسان است و «متصل يك بعدى‏» كه جزء ديگر اهيت‏خط است.

چهارم مانند راهرونده (ماشى) كه خارج از ماهيت افراد خود است، يعنى راه رفتن جزء ذات يا تمام ذات روندگان نيست ولى در عين حال بصورت يك حالت و يا عارض در آنها بوجود دارد، اما اين امر عارض، اختصاص به افراد يك نوع ندارد بلكه در انواعى از حيوان وجود دارد و بر هر فردى كه صدق مى‏كند از ذات و ماهيت آن فرد اعم است.

پنجم: مانند تعجب كننده كه خارج از ماهيت افراد خود (همان افراد انسان) است و به صورت يك حالت و يك عرض در آنها وجود دارد و اين امر عرض اختصاص دارد به افراد يك ذات و يك نوع و يك ماهيت‏يعنى نوع انسان (1) .
پى‏نوشت

1- گفتيم كلى اگر جزء ذات باشد يا اعم از ذات است‏يا مساوى با آن، يعنى كلى اگر جزء ذات باشد حتما از نسبت‏هاى اربعه كه قبلا توضيح داده شد يكى از دو نسبت را مى‏تواند داشته باشد: اعم مطلق و تساوى. اينجا جاى اين پرسش هست كه آن دو نسبت ديگر چطور؟

آيا ممكن است كه كلى جزء ذات باشد و در عين حال متباين با ذات يا اعم من وجه از ذات باشد؟

پاسخ اين است كه خير - چرا؟ جواب اين چرا را فلسفه بايد بدهد و از لحاظ فلسفى جوابش روشن است و ما فعلا از ورود به آن صرف نظر مى‏كنيم.

اين هم لازم به يادآورى است كه نسبت عموم و خصوص مطلق ميان جزء ذات همواره به اين نحو است كه جزء ذات اعم از ذات است. و ذات اخص از جزء ذات است اما عكس آن ممكن نيست. يعنى ممكن نيست كه ذات اعم از جزء ذات باشد. توضيح اين مطلب نيز با فلسفه است.
********************************************************************************

درس ششم:
حدود و تعريفات

مبحث كلى كه ذكر شد مقدمه‏اى است براى حدود و تعريفات، يعنى آنچه وظيفه منطق است اين است كه بيان كند طرز تعريف كردن يك معنى چگونه است و يا بيان كند كه طرز صحيح اقامه برهان براى اثبات يك مطلب به چه صورت است؟ و چنانكه مى‏دانيم قسم اول مربوط مى‏شود به تصورات يعنى به معلوم كردن يك مجهول تصورى از روى معلومات تصورى، و قسم دوم مربوط مى‏شود به تصديقات يعنى معلوم كردن يك مجهول تصديقى از روى معلومات تصديقى.

بطور كلى تعريف اشياء پاسخگوئى به «چيستى‏» آنها است. يعنى وقتى كه اين سؤال براى ما مطرح مى‏شود كه فلان شى‏ء چيست؟ در مقام تعريف آن بر مى‏آئيم. بديهى است كه هر سؤالى در مورد يك مجهول است. ما هنگامى از چيستى يك شى‏ء سؤال مى‏كنيم كه ماهيت و حقيقت آن شى‏ء و لا اقل مرز مفهوم آن شى‏ء كه كجا است و شامل چه حركاتى مى‏شود و شامل چه حركاتى نمى‏شود بر ما مجهول باشد.

اينكه حقيقت و ماهيت‏يك شى‏ء بر ما مجهول باشد به معنى اين است كه ما تصور صحيحى از آن نداريم. پس اگر بپرسيم خط چيست؟ سطح چيست؟ ماده چيست؟ قوه چيست؟ حيات چيست؟ حركت چيست؟ همه اينها به معنى اين است كه ما يك تصور كامل و جامعى از حقيقت اين امور نداريم و مى‏خواهيم تصور صحيحى از آن داشته باشيم و حد كامل يك مفهوم از نظر مرز بر ما مجهول است، يعنى به طورى است كه در مورد بعضى افراد ترديد مى‏كنيم كه آيا داخل در اين مفهوم هست‏يا نيست، مى‏خواهيم آن طور روشن شود كه به اصطلاح جامع افراد و مانع اغيار باشد. و چنانكه مى‏دانيم در همه علوم قبل از هر چيزى نياز به يك سلسهل تعريفات براى موضوعايت كه در آن علم طرح مى‏گردد پيدا مى‏شود و البته تعريفات در هر علمى غير از مسائل آن علم است‏يعنى خارج از علم است، و اضطرارا آورده مى‏شود. كار منطق در بخش تصورات اين است كه راه صحيح تعريفات را به ما ارائه دهد.
سؤالها:

اينجا مناسب است كه به يك مطلب اشاره شود، و آن اين كه سؤالاتى كه بشر در مورد مجهولات خود مى‏كند يك جور نيست، انواع متعدد است، و هر سؤالى فقط در مورد خودش درست است، و به همين جهت الفاظى كه در لغات جهان براى سؤال وضع شده است متعدد است، يعنى در هر زبانى چندين لغت‏سؤالى وجود دارد، تنوع و تعدد لغتهاى سؤالى علامت تنوع سؤالهاى است، و تنوع سئوالها علامت تنوع مجهولات انسان است، و پاسخى كه به هر سئوال داده مى‏شود غير از پاسخى است كه به سئوال ديگر بايد داده شود. اينك انواع سئوالها:

1- سئوال از چيستى «چيست‏» ؟ ما هو؟

2- سئوال از هستى «آيا هست‏» ؟ هل؟

3- سئوال از چگونگى «چگونه‏» ؟ كيف؟

4- سئوال از چندى «چقدر است؟» «چند تا است؟» كم؟

5- سئوال از كجائى «كجا است‏» ؟ اين؟

6- سئوال از كى «چه زمانى‏» ؟ متى؟

سئوال از كسيتى «چه شخصيتى‏» ؟ من هو؟

8- سئوال از كدامى «كداميك » ؟ اى؟

9- سئوال از چرائى «علت چيست‏» ؟ يا فائده چيست؟ و يا به چه دليل؟

پس معلوم مى‏شود وقتى كه درباره يك شى‏ء مجهولى سؤال داريم. مجهول ما به چند گونه مى‏تواند باشد و قهرا پرسش ما چند گونه مى‏تواند باشد; گاهى مى‏پرسيم كه مثلا الف چيست؟ گاهى مى‏پرسيم كه آيا الف هست؟ و گاهى مى‏پرسيم چگونه است؟ و گاه چه مقدار است و يا چند عدد است؟ و گاه كجا است؟ و گاه: در چه زمانى؟ و گاه: كيست و چه شخصى است؟ و گاه: كدام فرد است و گاه: چرا و به چه علتى و يا براى چه فائده‏اى و يا به چه دليلى؟

منطق عهده‏دار پاسخ به هيچ يك از سئولات كه درباره اشياء خارجى مى‏شود نيست، آنكه عهده‏دار پاسخ به اين سئوالات است فلسفه و علوم است، در عين حال منطق با پاسخ همه اينها كه فلسفه يا علوم مى‏دهند سر و كار دارد. يعنى خود به اين پرسشها پاسخ نمى‏گويد، اما طرز پاسخگوئى صحيح را ارائه مى‏دهد در حقيقت منطق نيز به يكى از چگونگى‏ها پاسخ مى‏دهد و آن چگونگى تفكر صحيح است اما اين چگونگى از نوع «چگونه بايد باشد» است نه از نوع «چگونه هست‏» (1) .

نظر به اينكه به استثناى سئوال اول و سئوال هشتم همه سئولات ديگر را با كلمه «آيا» در فارسى و يا «هل‏» در عربى مى‏توان طرح كرد معمولا مى‏گويند همه سئوالات در سه سئوال عمده خلاصه مى‏شود.

چيست؟ ما؟

آيا؟ هل؟

چرا؟ لم؟

حاجى سبزوارى در منظومه منطق مى‏گويد:

مطلب «ما» مطلب «هل‏» مطلب «لم‏» اس المطالب ثلاثة علم

از مجموع آنچه گفته شد معلوم گشت كه اگر چه تعريف كردن يك شى‏ء بر عهده منطق نيست، (بلكه از وظائف فلسفه است) اما منطق مى‏خواهد راه درست تعريف كردن را بياموزد. در حقيقت اين راه را به حكمت الهى مى‏آموزد.
حد و رسم:

در مقام تعريف يك شى‏ء اگر بتوانيم به كنه ذات او پى ببريم يعنى اجزاء ماهيت آن را كه عبارت است از اجناس و فصول آن تشخيص بدهيم و بيان كنيم، به كاملترين تعريفات ست‏يافته‏ايم و چنين تعريفى را «حد تام‏» مى‏گويند.

اما اگر به بعضى از اجزاء ماهيت‏شى‏ء مورد نظر دست‏يابيم نه به همه آنها، چنين تعريفى را «حد ناقص‏» مى‏خوانند. اگر به اجزاء ذات و ماهيت‏شى‏ء دست نيابيم، بلكه صرفا به احكام و عوارض آن دست بيابيم و يا اصلا هدف ما صرفا اين است كه مرز يك مفهوم را مشخص سازيم كه شامل چه چيزهائى هست و شامل چه چيزهائى نيست، در اين صورت اگر دسترسى ما به احكام و عوارض در حدى باشد كه آن شى‏ء را كاملا متمايز سازد و از غير خودش آن را مشخص كند چنين تعريفى را «رسم تام‏» مى‏نامند. اما اگر كاملا مشخص نسازد آن را «رسم ناقص‏» مى‏خوانند.

مثلا در تعريف انسان اگر بگوئيم: «جوهرى است جسمانى (يعنى داراى ابعاد) نمو كننده، حيوان. ناطق‏» حد تمام آن را بيان كرده‏ايم، اما اگر بگوئيم: «جوهرى است جسمانى، نمود كننده حيوان‏» «حد ناقص‏» است. اگر در تعريفش بگوئيم: «موجودى است راهرونده مستقيم القامه. پهن ناخن‏». «رسم تام‏» است و اگر بگوئيم «موجودى است راهرونده‏» «رسم ناقص‏» است.

در ميان تعريفات، تعريف كامل «حد تام‏» است، ولى متاسفانه فلاسفه اعتراف دارند كه بدست آوردن «حد تام‏» اشياء چون مستلزم كشف ذاتيات اشياء است و به عبارت ديگر مستلزم نفوذ عقل در كنه اشياء است، كار آسانى نيست. آنچه به نام حد تام در تعريف انسان و غيره مى‏گوئيم خالى از نوعى مسامحه نيست. (2)

و چون فلسفه كه تعريف بدست دادن وظيفه آن است از انجام آن اظهار عجز مى‏كند، طبعا قوانين منطق در مورد حد تام نيز ارزش خود را از دست مى‏دهد لهذا ما بحث‏خود را در باب حدود و تعريفات به همين جا خاتمه مى‏دهيم.
پى‏نوشتها

1- اگر بپرسيد كه پاسخ به اين سئوالات بر عهده چه علمى است؟ جواب اين است كه در فلسفه الهى ثابت‏شده است كه پاسخگوئى به سئوال اول و دوم يعنى چيستى و هستى بر عهده فلسفه الهى است.

پاسخگوئى به سئوال نهم يعنى چرائى كه سئوال از علت است اگر از علل اوليه يعنى علتهاى اصلى كه خود آن علتها علت ندارند سئوال شود پاسخ آن با فلسفه الهى است، اما اگر از علل نزديك و جزئى سئوال شود پاسخ آن بر عهده علوم است. اما پاسخ به ساير سئوالات كه بسيار فراوان است‏يعنى سئوال از چگونگى‏ها و چندى‏ها و كجائى‏ها و كى‏ها همه بر عهده علوم است و به عدد موضوعاتى كه درباره چگونگى آن موضوعات تحقيق مى‏شود علوم تنوع پيدا مى‏كند.

2- رجوع شود به تعليقات صدر المتالهين بر شرح حكمة الاشراق قسمت منطق
******************************************************************************
درس هفتم:
بخش تصديقات - قضايا

از اينجا بحث «تصديقات‏» آغاز مى‏شود. اول بايد قضيه را تعريف كنيم و سپس به تقسيم قاضاى بپردازيم و آنگاه احكام قضايا را ذكر كنيم. پس در سه مرحله بايد كار كنيم:

تعريف. تقسيم. احكام

براى اينكه قضيه را تعريف كنيم مقدمه‏اى بايد ذكر كنيم كه مربوط به الفاظ است.

گرچه منطق سر و كارش با معانى و ادراكات ذهنيه است و مستقيما كارى با الفاظ ندارد (بر خلاف نحو و صرف كه سر و كارشان مستقيما با الفاظ است) و هر گونه تعريف يا تقسيم يا بيان حكمى كه مى‏كند مربوط به معانى و ادراكات است، در عين حال گاهى منطق ناچار است به پاره‏اى تعريف و تقسيمها درباره الفاظ بپردازد.

و البته تعريف و تقسيمهائى هم كه منطق در الفاظ بكار مى‏برد به اعتبار معانى آن الفاظ است، يعنى آن الفاظ به اعتبار معانى خودشان بگونه‏اى تعريف مى‏شوند و تقسيمهائى بر آنها وارد مى‏شود.

در قديم معمول بود كه به نو آموزان منطق اين بيت فارسى را مى‏آموختند:

ليك بحث لفظ او را عارضى است‏در اصطلاح منطقيين هر هفظى كه براى يك معنى وضع منطقى در بند بحث لفظ نيست شده باشد و مفيد معنى باشد «قول‏» خوانده مى‏شود.

عليهذا اتمام الفاظى كه ما در محاورات خود بكار مى‏بريم و مقاصد خود را به يكديگر تفيم مى‏كنيم «اقوال‏» مى‏باشد و اگر لفظى فاقد معنى باشد آن را مهمل مى‏گويند و قول خوانده نمى‏شود. مثلا لفظ «اسب‏» در فارسى، قول است زيرا نام يك حيوان خاص است، اما لفظ «ساب‏» قول نيست زيرا مفيد معنى نمى‏باشد.

قول بر دو قسم است‏يا مفرد است‏يا مركب. اگر داراى دو جزء باشد و هر جزء آن بر جزء معنى دلالت كند آن را مركب خوانده و اگر نه، مفرد.

عليهذا لفظ «آب‏» مفرد است اما لفظ «آب هنداونه‏» مركب است. يا مثلا «اندام‏» مفرد است اما لفظ «درشت اندام‏» مركب است.

مركب بر دو قسم است‏يا تام است‏يا ناقص. مركب تام آن است كه يك جمله تمام باشد، يعنى بيان كننده يك مقصود كامل باشد بطورى كه اگر به ديگرى گفته شود، او مطلبى را درك كند و به اصطلاح صحت‏سكوت داشته باشد و حالت انتظار باقى نماند. مثل آنكه مى‏گوئيم: زيد رفت عمرو آمد يا مى‏گوئيم برو، بيا، آيا با من مى‏آئى؟ همه اينها جمله‏هاى تامند و مركب تام ناميده مى‏شوند. اما مركب ناقص بر خلاف اين است، كلامى نيمه تمام است، مخاطب از آن معنى و مقصودى درك نمى‏كند. مثلا اگر كسى به كسى بگويد: «آب هنداونه‏» و ديگر چيزى نگويد، طرف از اين دو كلمه چيزى نمى‏فهمند و انتظارش باقى است، خواهد پرسيد: آب هنداونه چى چى؟

گاهى ممكن است به اندازه يك سطر و بلكه يك صفحه كلمات پست‏سر يكديگر واقع شوند و در عين حال يك جمله تمام و يك قضيه كامل نباشد. مثلا اگر كسى بگويد: «من امروز ساعت 8 صبح، در حالى كه شلوار پوشيده بودم، و كت نپوشيده بودم، و به پشت بام خانه خودمان رفته بودم، و به ساعت‏خود نگاه مى‏كردم، و آقاى الف كه رفيق من است نيز همراه من بود ...» با همه اين طول و تفصيلات يك جمله ناقص است. زيرا مبتدائى ذكر كرده بدون خبر. ولى اگر بگويد «هوا سرد است‏» با اينكه سه كلمه بيشتر نيست، يك جمله تمام و يك قضيه كامل است.

مركب تام نيز بنوبه خود بر دو قسم است‏يا خبر است و يا انشاء. مركب تام خبرى آن است كه از واقعيتى حكايت مى‏كند. يعنى از امرى كه واقع شده است‏يا واقع خواهد شد يا در حال واقع شدن است و يا همواره بوده و هست‏خواهد بود خبر مى‏دهد.

مثل آنكه مى‏گوئيم: من سال گذشته به مكه رفتم. من سال آينده در فوق ليسانس شركت مى‏كنم. من اكنون مريضم. آهن در اثر حرارت انبساط مى‏يابد.

اما مركز انشائى عبارت است از جمله‏اى كه از چيزى خبر نمى‏دهد بلكه خود به خود آورنده يك معنى است. مثل اينكه مى‏گوئيم: برو، بيان، حرف نزن، آيا با من مى‏آئى؟. ما با اين جمله‏ها فرمان يعنى امر و نهى و سؤال انشاء مى‏كنيم و بوجود مى‏آوريم بدون اين كه از چيزى خبر داده باشيم.

مركب تام خبرى چون از چيزى حكايت مى‏كند و خبر مى‏دهد ممكن است با آنچه از آن خبر مى‏دهد مطابقت داشته باشد و ممكن است مطابقت نداشته باشد. مثلا وقتى مى‏گوئيم من سال گذشته به مكه رفتم، ممكن است واقعا چنين باشد و من سال گذشته به مكه رفته باشم، در اين صورت اين جمله خبريه صادق است، و ممكن است نرفته باشم و در اين صورت اين جمله كاذب است.

اما مركب انشائى چون از چيزى حكايت نمى‏كند و خبر نمى‏دهد بلكه خود به وجود آورنده يك معنى است، چيزى در خارج ندارد كه با آن مطابقت داشته باشد يا مطابقت نداشته باشد، از اين رو در مركب انشائى صادق بودن يا كاذب بودن بى معنى است.

قضيه در اصطلاح منطقيين همان «قول مركب تام خبرى‏» است. لهذا در تعريف قضيه مى‏گويند: «قول يحتمل الصدق و الكذب‏» قولى است كه احتمال صدق و كذب در آن راه دارد، سر اين كه مى‏گوئيم احتمال صدق و كذب در آن راه دارد يعنى اولا قولى است مركب نه مفرد، ثانيا مركب تام است نه غير تام، ثالثا مركب تام خبرى است نه انشائى، زيرا در قول مفرد، و همچنين قول مركب غير تام، و همچنين قول مركب تام انشائى احتمال صدق و كذب راه ندارد.

گفتيم كه منطق اولا و بالذات سر و كارش با معانى است و ثانيا و بالتبع سر و كارش با الفاظ است.

اگر چه آنچه تا كنون گفتيم درباره قول و لفظ بود، اما منظور اصلى، معانى است. هر قضيه لفظيه برابر است با يك قضيه ذهنيه و معقوله، يعنى همانطورى كه ما به لفظ «زيد ايستاده است‏» قضيه اطلاق مى‏كنيم، به معنى اين جمله نيز كه در ذهن ما وجود دارد، قضيه مى‏گوئيم. الفاظ اين جمله را قضيه لفظيه و معانى آنها را قضيه معقوله مى‏خوانند.

تا اينجا بحث ما همه مربوط بود به تعريف قضيه اكنون مى‏پردازيم به تقسيم قضايا.
*******************************************************************


درس هشتم:
تقسيمات قضايا

براى قضايا انواعى تقسيم وجود دارد كه عبارتند از: تقسيم به حسب نسبت‏حكميه (رابطه).

تقسيم به حسب موضوع.

تقسيم به حسب محمول.

تقسيم به حسب سور.

تقسيم به حسب جهت.
حمليه و شرطيه

قضيه به حسب رابطه و نسبت‏حكميه بر دو قسم است: حمليه - شرطيه.

قضيه حمليه قضيه‏اى است كه مركب شده باشد از: موضوع، محمول، نسبت‏حكميه.

ما آنگاه كه قضيه‏اى را در ذهن خود تصور مى‏كنيم و سپس آن را مورد تصديق قرار مى‏دهيم گاهى به اين نحو است كه يك چيز را موضوع قرار مى‏دهيم يعنى آن را در عالم ذهن خود «مى‏نهيم‏» و چيز ديگر را محمول قرار مى‏دهيم يعنى آن را بر موضوع حمل مى‏كنيم و به عبارت ديگر آن را بر موضوع بار مى‏كنيم. و به تعبير ديگر: در قضيه حمليه حكم مى‏كنيم به ثبوت چيزى براى چيزى. در اثر نهادن يك موضوع و بار كردن چيزى بر آن، نسبت ميان آنها بر قرار مى‏شود و به اين صورت قضيه درست مى‏شود.

مثلا مى‏گوئيم: زيد ايستاده است. و يا مى‏گوئيم: عمرو نشسته است، كلمه «زيد» موضوع را بيان مى‏كند و كلمه «ايستاده‏» محمول را و كلمه «است‏» نسبت‏حكميه را، در حقيقت ما زيد را در عالم ذهن خود نهاده‏ايم و ايستادن را بر او بار كرده‏ايم و ميان زيد و ايستاده رابطه و نسبت بر قرار كرده‏ايم و با اين ترتيب قضيه بوجود آورده‏ايم.

موضوع و محمول در قضيه حمليه دو طرف نسبت مى‏باشند، اين دو طرف همواره بايد مفرد باشند و يا مركب غير تمام، اگر بگوئيم آب هنداونه مفيد است، موضوع قضيه يك مركب ناقص است ولى هرگز ممكن نيست كه يك طرف يا هر دو طرف قضيه حمليه مركب تام باشد.

نوع رابطه در قضاياى حمليه رابطه اتحادى است كه با كلمه «است‏» در زبان فارسى بيان مى‏شود. مثلا اگر مى‏گوئيم زيد ايستاده است در واقع حكم كرده‏ايم كه زيد و ايستاده و در خارج يك چيز را تشكيل مى‏دهند و با يكديگر متحد شده‏اند.

ولى گاهى كه قضيه را در ذهن خود تصور مى‏كنيم و سپس آن را مورد تصديق قرار مى‏دهيم، به نحو بالا نيست، يعنى در آن چيزى بر چيزى بار نشده است، و به عبارت ديگر در آن حكم به ثبوت چيزى براى چيزى نشده است بلكه حكم شده است به مشروط بودن مفاد يك قضيه به مفاد قضيه ديگر، به عبارت ديگر حكم شد است به «معلق‏» بودن مفاد يك قضيه به مفاد قضيه ديگر. مثل اينكه مى‏گوئيم: «اگر زيد ايستاده است عمرو نشسته است‏» و يا مى‏گوئيم: «يا زيد ايستاده است، يا عمرو نشسته است‏» كه در حقيقت، معنى اين است اگر زيد ايستاده است عمرو نشسته است و اگر عمرو نشسته است زيد ايستاده است. اينگونه قضايا را «قضيه شرطيه‏» مى‏نامند.

قضيه شرطيه نيز مانند قضيه حمليه دو طرف دارد و يك نسبت، ولى بر خلاف حمليه، هر يك از دو طرف شرطيه يك مركب تام خبرى است، يعنى يك قضيه است، و ميان دو قضيه رابطه و نسبت بر قرار شده است. يعنى از دو قضيه و يك نسبت‏يك قضيه بزرگتر به وجود آمده است.

قضيه شرطيه به نوبه خود بر دو قسم است، يا متصله است و يا منفصله، زيرا رابطه‏اى كه در قضيه شرطيه دو طرف را به يكديگر پيوند مى‏دهد، يا از نوع پيوستگى و تلازم است و يا از نوع گسستگى و تعاند.

تلازم يا پيوستگى يعنى يك طرف مستلزم ديگر است، هر جا كه اين طرف هست آن طرف هم هست. مثل اينكه مى‏گوئيم: هر وقت ابرها رعد مى‏زنند پس صداى رعد شنيده مى‏شود، يا مى‏گوييم: زيد ايستاده است عمرو نشسته است، يعنى جهيدن برق ملازم است با پيدايش صدا، و نشست عمرو ملازم است با ايستادن زيد، رابطه تعاند بر عكس است، يعنى مى‏خواهيم بگوئيم ميان دو طرف نوعى عدم وفاق وجود دارد، اگر اين طرف باشد آن طرف نخواهد بود و اگر آن طرف باشد اين طرف نخواهد بود، مثل آنكه مى‏گوئيم: عدد يا جفت است‏يا طاق، يعنى امكان ندارد يك عدد خاص هم جفت باشد و هم طاق. و مثل آنكه مى‏گوئيم يا زيد ايستاده است و يا عمرو نشسته است. يعنى عملا ممكن نيست كه هم زيد ايستاده باشد و هم عمرو نشسته.

در قضاياى شرطيه متصله كه رابطه ميان دو طرف تلازم است واضح است كه يك نوع تعليق و اشتراط در كار است. مثل اين كه مى‏گوئيم: اگر برق در ابر بجهد آواز رعد شنيده مى‏شود، يعنى شنيدن آواز رعد مشروط و معلق است به جهيدن برق، پس شرطيه ناميدن قضايا متصله روشن است. ولى در قضاياى منفصله كه رابطه از نوع تعاند است مثل: عدد يا جفت است و يا طاق، تعليق و اشتراط در ظاهر لفظ نيست ولى در حقيقت مثل اين است كه هر كدام مشروط و معلقند به عدم ديگرى، يعنى اگر جفت است طاق نيست و اگر طاق است جفت نيست، و اگر جفت نيست طاق است و اگر طاق نيست جفت است.

پس معلوم شد كه قضيه در تقسيم اولى منقسم است به: حمليه و شرطيه، و قضيه شرطيه منقسم است به متصله و منفصله.

و هم معلوم شد كه قضيه حمليه كوچكترين واحد قضيه است. زيرا قضاياى حمليه از تركيب مفردها يا مركبهاى ناقص بوجود مى‏آيد اما قضاياى شرطيه از تركيب چند قضيه حمليه و يا از تركيب چند شرطيه كوچكتر بوجود مى‏آيند كه آن شرطيه‏هاى كوچكترى در نهايت امر از حمليه‏هائى تركيب شده‏اند.

در قضاياى شرطيه دو طرف را مقدم و تالى مى‏خوانند يعنى جزء اول «مقدم‏» و جزء دوم «تالى‏» خوانده مى‏شود. بر خلاف حمليه كه جزء اول را موضوع و جزء دوم را محمول مى‏خوانند.

قضيه شرطيه متصله همواره در زبان فارسى با الفاظى از قبيل «اگر» «چنانچه‏» «هر زمان‏» و امثال اينها و در عربى با الفاظى از قبيل «ان‏» «اذا» «بينما» «كلما» توام است و قضيه شرطيه منفصله در زبان فارسى با لفظ «يا» و در زبان عربى با الفاظى از قبيل «او» «اما» و امثال اينها توام است.

موجبه و سالبه

تقسيم قضيه به حمليه و شرطيه، چنانكه ديديم تقسيمى بود به حسب رابطه و سبت‏حكميه اگر رابطه اتحادى باشد قضيه حمليه است و اگر رابطه از نوع تلازم يا تعاند باشد شرطيه است.

تقسيم قضيه به حسب رابطه به گونه ديگر هم هست و آن اين كه در هر قضيه يا اين است كه رابطه (اعم از اتحادى يا تلازمى يا تعاندى) اثبات مى‏شود و يا رابطه نفى مى‏شود. اولى را قضيه موجبه و دومى را قضيه سالبه مى‏خوانند. مثلا اگر بگوئيم «زيد ايستاده است‏» قضيه حمليه موجبه است و اگر بگوييم «چنين نيست كه زيد ايستاده است‏» قضيه حمليه سالبه است. اگر بگوئيم: اگر«بارندگى زياد باشد محصول فراوان است‏» قضيه شرطيه متصله موجبه است و اگر بگوئيم: اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى شرطيه متصله سالبه است.

اگر بگوئيم «عدد يا جفت است‏يا طاق‏» قضيه شرطيه منفصله موجبه است و اگر بگوئيم «نه چنين است كه عدد يا جفت است‏يا عددى ديگر» قضيه شرطيه منفصله است.
قضيه محصوره و غير محصوره

قضاياى حمليه به حسب موضوع نيز تقسيم مى‏پذيرند. زيرا موضوع قضيه حمليه يا جزئى حقيقى است‏يعنى يك فرد و يك شخص است و يا يك معنى كلى است.

اگر موضوع قضيه يك شخص باشد آن قضيه را «قضيه شخصيه‏» مى‏خوانند مانند «زيد ايستاده است‏» «من به مكه رفتم‏». «قضاياى شخصيه‏» در محاورات زياد به كار مى‏روند ولى در علوم به كار نمى‏روند، يعنى مسائل علوم از نوع قضاياى كليه است.

و اگر موضوع قضيه يك معنى كلى باشد، اين نيز به نوبه خود بر دو قسم است: يا اين است ك آن كلى خودش از آن جهت كه يك كلى است و در ذهن است موضوع قرار داده شده است و يا اين است كه آيينه قرار داده شده براى افراد.

بعبارت ديگر: كلى در ذهن دو گونه است گاهى «مافيه ينظر» است‏يعنى خودش منظور ذهن است و گاهى «ما به ينظر» يعنى خودش منظور ذهن نيست، افرادش منظور ذهن مى‏باشند و مفهوم كلى وسيله‏اى براى بيان حكم افراد كلى. از لحاظ اول مانند آينه‏اى است كه خود آينه را مى‏بينيم و تماشا مى‏كنيم و از لحاظ دوم مانند آينه‏اى است كه در آن صورتها را مى‏نگريم.

مثلا گاهى مى‏گوئيم: انسان نوع است، حيوان جنس است. بديهى است كه مقصود اين است كه طبيعت انسان از آن نظر كه در ذهن است و كلى است نوع است و طبيعى حيوان از آن نظر كه در ذهن است و كلى است جنس است و بديهى است كه مقصود اين نيست كه افراد انسان و افراد حيوان نوع يا جنسند.

اما گاهى مى‏گوئيم: انسان تعجب مى‏كند، انسان مى‏خندد. در اينجا مقصود افراد انسانند يعنى افراد انسان تعجب مى‏كنند و بديهى است كه در اينجا مقصود اين نيست كه طبيعت كلى انسان كه در ذهن است تعجب كننده است.

قضاياى قسم اول، يعنى قضايايى كه موضوع آن قضايا طبيعت كلى است و طبيعت كلى از آن جهت كه يك كلى است و در ذهن است موضوع قرار داده شده باشد، قضاياى طبيعيه ناميده مى‏شود. مثل انسان كلى است، انسان نوع است، انسان اخص از حيوان است، انسان اعم از زيد است و امثال اينها.

قضاياى طبيعيه، صرفا در فلسفه الهى كه درباره ماهيات تحقيق مى‏شود مورد استعمال دارد، ولى در علوم ديگر هيچ گاه بكار نمى‏آيند.

آنجا كه طبيعت كلى وسيله‏اى براى ارائه افراد باشد به نوبه خود بر دو قسم است مثل اينكه بگوئيم: انسان عجول است، همه انسانها با فطرت توحيد زاده مى‏شوند، بعضى انسانها سفيد پوستند، و امثال اينها، يا بيان كميت افراد شده كه همه افراد يا بعضى، يا نشده است، اگر نشده باشد قضيه ما «قضيه مهمله‏» ناميده مى‏شود. قضاياى مهمله نه در علوم و نه در فلسفه اعتبار مستقل ندارند، آن‏ها را بايد در رديف قضاياى جزئيه محصوره حساب كرد مثل آن كه بگوئيم: انسان عجول است ولى روشن نكنيم كه همه انسانها يا بعضى انسانها عجولند.

اما اگر بيان كميت افراد شده باشد كه همه افراد يا بعضى افراد است «محصوره‏» ناميده مى‏شود، اگر بيان شده باشد كه همه افراد چنينند محصوره كليه ناميده مى‏شود و اگر بيان شده باشد كه بعضى افراد چنينند محصوره جزئيه ناميده مى‏شود.

پس محصوره بر دو قسم است كليه و جزئيه، و از آن نظر كه هر قضيه‏اى ممكن است موجبه باشد و ممكن است‏سالبه باشد پس قضاياى محصوره مجموعا چهار نوع است:

موجبه كليه. مثل كل انسان حيوان، يعنى هر انسانى حيوان است.

سالبه كليه. مثل لا شى‏ء من الانسان بحجر، يعنى هيچ انسانى سنگ نيست.

موجبه جزئيه. مثل بعض الحيوان انسان يعنى حيوانها انسانند.

سالبه جزئيه. مثل بعض الحيوان ليس بانسان - يعنى حيوانها انسان نيستند.

اين چهار نوع قضيه بنام «محصورات اربعه‏» معروفند و آنچه در علوم به كار مى‏رود همين محصورات چهار گانه است. نه شخصيه و نه طبيعيه و نه مهمله از اين رو منطق بيشتر به محصورات چهار گانه مى‏پردازد.

در قضاياى محصوره، آن چيزى كه دلالت مى‏كند بر اين كه همه افراد يا بعضى افراد، مورد نظر است «سور» قضيه ناميده مى‏شود. مثلا آنجا كه مى‏گوئيم: هر انسانى حيوان است، كلمه «هر» سور قضيه است، و آنجا كه مى‏گوئيم برخى حيوانها انسانند، كلمه «برخى‏» سوره قضيه است. و اين كه مى‏گوئيم «هيچ گياهى در شوره‏زار نمى‏رويد» كلمه «هيچ‏» سور است و اين كه مى‏گوئيم «بعضى درختان در گرمسير رشد نمى‏كنند» كلمه «بعضى ... نه‏» سور است. در عربى كلمات «كل‏» «لا شى‏ء» «بعض‏» «ليس بعض‏» سوره به شمار مى‏روند.

قضايا يك سلسله تقسيمات ديگر نيز دارند مانند تقسيم قضيه به: محصله و معدوله و يا تقسيم قضيه به خارجيه و ذهنيه و حقيقيه، توضيح آنها را از كتب منطق بايد جستجو كرد. ما كه اكنون كلياتى از منطق را مورد بحث قرار مى‏دهيم نمى‏توانيم وارد بحث آنها شويم. همچنانكه تقسيم ديگرى نيز قضيه دارد به: مطلقه و موجهه و قضاياى موجهه نيز به نوبه خود تقسيم مى‏شوند به ضروريه و دائمه و ممكنه و غيره كه بحث در آنها از عهده درس ما خارج است. همين قدر توضيح مى‏دهيم كه رابطه و نسبت ميان دو چيز در آنجا كه مثلا مى‏گوئيم هر الف ب است گاهى به نحوى است كه بايد باشد و محال است كه نباشد، در اينجا مى‏گوئيم هر الف ب است بالضروره، و گاهى به نحوى است كه ممكن است نباشد، در اينجا مى‏گوئيم هر الف ب است بالامكان. ضرورت به نوبه خود اقسامى دارد كه وارد بحث آن نمى‏شويم و به هر حال ضرورت و امكان را جهت قضايا مى‏نامند و قضيه‏اى كه در آن ذكر جهت‏شده باشد «قضيه موجهه‏» خوانده مى‏شود. و اگر ذكر جهت نشده باشد «قضيه مطلقه‏» ناميده مى‏شود.

قضيه شرطيه متصله نيز به نوبه خود تقسيم مى‏شود به حقيقيه و مانعة الجمع و مانعة الخلو. چنانكه در منطق با مثالهايش مسطور است. و ما براى اختصار از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.
next page
*****************************************************************


احكام قضايا

تا اينجا قضيه را تعريف و سپس تقسيم كرده‏ايم، معلوم شد كه قضيه يك تقسيم ندارد، بلكه به اعتبارات مختلف تقسيماتى دارد.

اما احكام قضايا: قضايا نيز مانند مفردات، احكامى دارند، ما در باب مفردات گفتيم كه كليات با يكديگر مناسبات خاص دارند كه بنام «نسب اربعه‏» معروف است. دو كلى را كه با هم مقايسه مى‏كنيم، يا متباينند و يا متساوى و يا عام و خاص مطلق و يا عام و خاص من وجه. دو قضيه را نيز هنگامى كه با يكديگر مقايسه كنيم مناسبات مختلفى ممكن است داشته باشند. ميان دو قضيه نيز يكى از چهار نسبت بر قرار است و آنها عبارتند از تناقض، تضاد، دخول تحت التضاد، تداخل (1)

اگر دو قضيه در موضوع و محمول و ساير جهات به استثناى كم و كيف با هم وحدت داشته باشند و از نظر كم و كيف هم در كم اختلاف داشته باشند و هم در كيف، يعنى هم در كليت و جزئيت اختلاف داشته باشند و هم در ايجاب و سلب، اين دو قضيه متناقضين مى‏باشند. مانند «هر انسانى تعجب كننده است‏» و «بعض انسانها تعجب كنند نيستند».

و اگر در كيفى اختلاف داشته باشند، يعنى يكى موجبه است و ديگر سالبه و در كم يعنى كليت و جزئيت وحدت داشته باشند. اين دو بر دو قسم است‏يا هر دو كلى هستند و يا هر دو جزئى.

اگر هر دو كلى هستند، اين دو قضيه «متضادتين‏» خوانده مى‏شوند مانند «هر انسانى تعجب كننده است‏» و «هيچ انسانى تعجب كننده نيست‏».

و اگر در دو جزئى مى‏باشند اين دو قضيه را داخلتين تحت التضاد، مى‏خوانند مانند «بعض انسانها تعجب كننده هستند» و «بعض انسانها تعجب كننده نيستند».

و اگر دو قضيه در كم اختلاف داشته باشند يعنى يكى كليه است و ديگرى جزئيه ولى در كيف وحدت داشته باشند يعنى هر دو موجبه يا هر دو سالبه باشند اينها را متداخلين مى‏خوانند مانند «هر انسانى تعجب كننده است‏» و «بعضى انسانها تعجب كننده‏اند» و مانند «هيچ انسانى منقار ندارد» و «بعضى انسانها منقار ندارند».

البته معلوم است كه شق پنجم، يعنى اينكه نه در كيف اختلاف داشته باشد و نه در كم فرض ندارد، زيرا فرض اين است كه درباره دو قضيه‏اى بحث مى‏كنيم كه از نظر موضوع و محمول و ساير جهات مثلا (زمان و مكان) وحدت دارند، چنين دو قضيه اگر از نظر كم و كيف هم وحدت داشته باشند يك قضيه‏اند، نه دو قضيه.

حكم قسم اول كه نسبت ميان دو قضيه تناقض است اين است كه اگر يكى از آنها صادق باشد ديگرى قطعا كاذب است و اگر يكى كاذب باشد ديگرى صادق است. يعنى محال است كه هر دو صادق باشند و يا هر دو كاذب باشند. صدق چنين دو قضيه‏اى (كه البته محال است) «اجتماع نقيضين‏» خوانده مى‏شود. همچنانكه كذب هر دو (كه آن نيز البته محال است) ارتفاع نيقضين ناميده مى‏شود. اين همان اصل معروفى است كه به نام «اصل تناقض‏» ناميده شده و امروز زياد مورد بحث است.

هگل در بعضى سخنان خود مدعى است كه منطق خويش را (منطق ديالكتيك) بر اساس انكار اصل «امتناع جمع نقيضين و امتناع ارتفاع نقيضين‏» بنا نهاده است و ما بعدا در درس‏هاى كليات فلسفه درباره اين مطلب بحث‏خواهيم كرد.

اما قسم دوم: حكمش اين است كه صدق هر يك مستلزم كذب ديگرى است، اما كذب هيچ كدام مستلزم صدق ديگرى نيست.

يعنى محال است كه هر دو صادق باشد ولى محال نيست كه هر دو كاذب باشند مثلا اگر بگوئيم: «هر الف ب است‏» و باز بگوئيم «هيچ الفى ب نيست‏» محال است كه هر دو قضيه صادق باشند يعنى هم هر الف، ب باشد و هم هيچ الفى ب نباشد. اما محال نيست كه هر دو كاذب باشد يعنى نه هر الف ب باشد و نه هيچ الف ب نباشد بلكه بعضى الف‏ها ب باشند و بعضى الف‏ها ب نباشند.

اما قسم سوم: حكمش اين است كه كذب هر يك مستلزم صدق ديگرى است اما صدق هيچ كدام مستلزم كذب ديگرى نيست، يعنى محال است كه هر دو كاذب باشند اما محال نيست كه هر دو صادق باشند. مثلا اگر بگوئيم: بعضى از الف‏ها ب هستند و بعضى از الف‏ها ب نيستند. مانعى ندارد كه هر دو صادق باشند. اما محال است كه هر دو كاذب باشند. زيرا اگر هر دو كاذب باشند. كذب جمله «بعضى الف‏ها ب هستند» اين است كه هيچ الفى ب نباشد كذب «بعضى الف‏ها ب هستند» اين است كه هيچ الفى ب باشد، و ما قبلا در قسم دوم گفتيم كه محال است دو قضيه متحد الموضوع و المحمول كه هر دو كلى باشند و يكى موجبه و ديگر سالبه باشد هر دو صادق باشند.

اما قسم چهارم: در اين قسم كه هر دو قضيه موجبه و يا هر دو سالبه است، ولى يكى كليه است و ديگرى جزئيه، توجه به يك نكته لازم است و وضع را روشن مى‏كند و آن اينكه در قضايا - بر عكس مفردات - همواره جزئيه اعم از كليه است. در مفردات همواره كلى اعم از جزئى است، مثلا انسان اعم از زيد است. ولى در قضايا، قضيه بعضى الف‏ها ب هستند اعم است از قضيه هر الف ب است زيرا اگر هر الف ب باشد قطعا بعضى الف‏ها ب هستند ولى اگر بعضى الف‏ها ب باشند لازم نيست كه همه الف‏ها ب باشند. صدق قضيه اعم مستلزم صدق اخص نيست اما صدق اخص مستلزم صدق قضيه اعم هست و كذب قضيه اخص مستلزم كذب قضيه اعم نيست اما كذب قضيه اعم مستلزم كذب قضيه اخص هست. پس اينها «متداخلين‏» مى‏باشند اما به اين نحو كه همواره موارد قضيه كليه داخل در موارد قضيه جزئيه است. يعنى هر جا كه كليه صادق باشد جزئيه هم صادق است، ولى ممكن است قضيه جزئيه در يك مورد صادق باشد و قضيه كليه صادق نباشد.

با تامل در قضيه: هر الف ب است و قضيه بعضى الف‏ها ب هستند و همچنين با تامل در قضيه: هيچ الفى ب نيست، و قضيه بعضى الف‏ها ب نيستند مطلب روشن مى‏شود.
پى‏نوشت

1- اگر دو قضيه را با يكديگر مقايسه كنيم يا اين است كه در موضوع يا محمول يا هر دو با يكديگر شركت دارند و يا شركت ندارند. اگر اصلا شركت نداشته باشند مانند قضيه: «انسان حيوانى است تعجب كننده‏» و قضيه «آهن فلزى است كه در حرارت منبسط مى‏شود» كه هيچ وجه مشترك ميان اين دو قضيه نيست، نستبشان از قبيل تباين است، و اگر در موضوع فقط شركت داشته باشند مانند «انسان تعجب كننده است‏» و «انسان صنعتگر است‏» نسبت ميان آنها «تساوى‏» است و مى‏توانيم آنها را «متماثلين‏» اصطلاح كنيم. همچنان كه اگر فقط در محمول شركت داشته باشند، مانند «انسان حيوانى است پستاندار» و «اسب حيوانى است پستاندار» واسطه ميان آنها «تشابه‏» است و مى‏توانيم آنها را به نام «متشابهين‏» بخوانيم.

ولى منطقيين در مناسبات قضايا توجهى به اين موارد كه دو قضيه در يك جزء اشتراك دارند يا در هيچ جزء اشتراك ندارند ننموده‏اند. توجه منطقيين در مناسبات قضايا تنها به اينجاست كه دو قضيه هم در موضوع اشتراك دارند و هم در محمول و اختلافشان يا در «كم‏» است‏يعنى كليت و جزئيت، و يا در «كيفيت‏» يعنى ايجاب و سلب، و يا در هر دو، اينگونه قضايا را متقابلين مى‏خوانند، متقابلين به نوبه خود بر چند گونه‏اند. يا متناقضين‏اند، يا متضادين، و يا متداخلين و يا داخلين تحت التضاد.
*********************************************************************************
درس دهم:
تناقض - عكس

در ميان احكام قضايا، آن كه از همه مهمتر است و در همه جا به كار مى‏آيد اصل تناقض است. ما قبلا گفتيم كه اگر دو قضيه از لحاظ موضوع و محمول وحدت داشته باشند، اما از لحاظ كم و كيف يعنى از لحاظ كليت و جزئيت و ايجاب و سلب با يكديگر اختلاف داشته باشند. رابطه اين دو قضيه رابطه تناقض است و اين دو قضيه را متناقضين مى‏نامند.

و هم گفتيم كه حكم متناقضين اين است كه از صدق هر يك كذب ديگرى لازم مى‏آيد و از كذب هر يك صدق ديگرى لازم مى‏آيد. به عبارت ديگر: هم اجتماع نقيضين و هم ارتفاع نقيضين محال است.

بنابر بيان فوق: موجبه كليه و سالبه جزئيه نقيض يكديگرند و سالبه كليه و موجبه جزئيه نيز نقيض يكديگرند.

در تناقض علاوه بر وحدت موضوع و محمول، چند وحدت ديگر هم شرط است:

وحدت در زمان، وحدت در مكان، وحدت در شرط، وحدت در اضافه، وحدت در جزء و كل، وحدت در قوه و فعل، كه مجموعا هشت وحدت مى‏شود و در اين دو بيت بيان شده‏اند.

در تناقض هشت وحدت شرط دادن وحدت موضوع و محمول و مكان وحدت شرط و اضافه، جزء و كل قوه و فعل است، در آخر زمان

پس اگر بگوئيم: انسان، خندان است، اسب خندان نيست تناقض نيست زيرا موضوعها وحدت ندارند و اگر بگوئيم انسان خندان است، انسان چهارپا نيست تناقض نيست، زيرا محمولها وحدت ندارند. اگر بگوئيم اگر كسوف رخ داده نماز آيات واجب است و اگر رخ نداده نماز آيات واجب نيست تناقض نيست زيرا شرطها مختلفند. اگر بگوئيم انسان در روز نمى‏ترسد، انسان در شب مى‏ترسد، تناقض نيست، زيرا زمان‏ها مختلفند. اگر بگوئيم وزن يك ليتر آب در روى زمين يك كيلو گرم است و در فضاى بالا مثلا نيم كيلو گرم است تناقضى نيست زيرا مكانها مختلفند، علم انسان متغير است، علم خدا متغير نيست تناقض نيست زيرا اضافه‏ها، يعنى مضاف اليه‏هاى دو موضوع مختلفند اگر بگوئيم: كل مساحت تهران 1600 كيلومتر مربع است و بخشى از مساحت تهران (مثلا شرق تهران) 1600 كيلومتر مربع نيست، تناقض نيست زيرا از لحاظ جزء و كل مختلفند. اگر بگوييم هر نوزاد انسان بالقوه مجتهد است، و بعضى از نوزادهاى انسان بالفعل مجتهد نيستند، تناقض نيست زيرا از لحاظ قوه و فعليت اختلاف است.

عين اين شرائط در متضادتين و داخلتين تحت التضاد و متداخلتين نيز هست، يعنى دو قضيه آنگاه متضادند و يا داخل تحت التضادند و يا متداخلند كه وحدتهاى مزبور را داشته باشند.
اصل تناقض

از نظر قدما، اصل تناقض «ام القضايا» است‏يعنى نه تنها مسائل منطقى، بلكه قضاياى تمام علوم، و تمام قضايائى كه انسان آنها را استعمال مى‏كند، ولو در عرفيات، مبنى بر اين اصل است. اين اصل زير بناى همه انديشه‏هاى انسان است. اگر خراب شود، همه انديشه‏ها ويران مى‏گردد، و اگر اصل امتناع اجتماع نقيضين و امتناع ارتفاع نقيضين صحيح نباشد منطق ارسطوئى بكلى بى اعتبار است.

اكنون ببنيم نظر قدمات چيست؟ آيا مى‏شود در اين اصل ترديد كرد يا نه؟ مقدمتا بايد بگوئيم كه آنچه منطق اصطلاحا آن را نقيض مى‏خواند كه مى‏گويد: نقيض موجبه كليه سالبه جزئيه است و نقيض سالبه كليه موجبه جزئيه است به اين معنى است كه اينها «قائم مقام‏» نقيض مى‏باشند و در حكم نقيض مى‏باشند. نقيض واقعى هر چيز، رفع آن چيز است، يعنى دو چيزى كه مفاد يكى عينا رفع ديگرى باشد نقيض يكديگرند. عليهذا نقيض «كل انسان حيوان‏» كه موجبه كليه است، «ليس كل حيوان انسان‏» است، و اگر مى‏گوئيم «بعض الحيوان ليس بانسان‏» نقيض او است مقصود اين است كه در حكم نقيض است.

و همچنين نقيض «لا شى‏ء من الانسان بحجر» كه سالبه كليه است «ليس لا شى، من الانسان بحجر» است، و اگر مى‏گوئيم «بعض الانسان حجر» نقيض آن است به معنى اين است كه در حكم نقيض است.

حالا كه نقيض واقعى هر قضيه را به دست آورديم، مى‏گوئيم كه اندك توجه روشن مى‏كند كه محال است در آن واحد يك قضيه و نقيض آن هر دو صادق و يا هر دو كاذب باشند و اين يك امر بديهى است، آيا كسى كه مثلا مدعى است: اصل تناقض محال نيست، قبول مى‏كند كه خود اين قضيه با نقيضش هر دو صادق و يا هر دو كاذب باشند. يعنى هم اصل تناقض محال باشد و هم محال نباشد و يا نه اصل تناقض محال باشد و نه محال نباشد. بهتر است ما بيان قدما را درباره ام القضايا بودن اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين نقل كنيم تا مطلب بهتر روشن شود.

ما وقتى كه درباره يك قضيه مى‏انديشيم، مثلا هنگامى كه درباره تناهى ابعاد عالم مى‏انديشيم يكى از سه حالت در ما پديد مى‏آيد

1- شك مى‏كنيم كه آيا عالم متناهى است‏يا نه. يعنى دو قضيه در جلو ذهن ما خود نمائى مى‏كند.

الف - عالم متناهى است. ب - عالم متناهى نيست.

اين دو قضيه مانند دو كفه ترازو، متعادل در برابر هم در ذهن ما قرار مى‏گيرند. نه قضيه اول مى‏چربد و نه قضيه دوم، يعنى دو احتمال متساوى در مورد اين دو قضيه داريم و نام اين حالت ما شك است.

2- گمان پيدا مى‏كنيم به يكى از دو طرف، يعنى احتمال يك طرف مى‏چربد مثلا احتمال اينكه عالم متناهى باشد مى‏چربد، و يا بر عكس، در آن صورت آن حالت رجحان ذهن خود را ظن يا گمان مى‏ناميم.

3- اينكه از دو طرف يك طرف به كلى منفى شود و به هيچ وجه احتمال داده نشود، و ذهن تنها به يك طرف تمايل قاطع داشته باشد نام اين حالت را يقين مى‏گذاريم.

ما در ابتدا كه درباره مسائل نظرى در مقابل مسائل بديهى مى‏انديشيم شك مى‏كنيم ولى وقتى كه دليل محكم پيدا كرديم يقين پيدا مى‏كنيم، لا اقل براى ما گمان پيدا مى‏شود.

مثلا در ابتداء اگر از يك دانش آموز بپرسيد آيا آهن، اين فلز محكم اگر حرارت ببيند انبساط پيدا مى‏كند يا نه؟ جوابى ندارد كه بدهد، مى‏گويد نمى‏دانم. مطلب برايش مشكوك است، اما بعد كه دلائل تجربى برايش گفته شد يقين پيدا مى‏كند كه آهن در اثر حرارت انبساط پيدا مى‏كند. همچنين است‏حالت‏يك دانش آموز در مسايل رياضى. پس يقين به يك قضيه مستلزم نفى احتمال طرف مخالف است.

هرگز يقين به يك قضيه با احتمال مخالف سازگار نيست، همچنانكه ظن و گمان به يك قضيه مستلزم نفى احتمال مساوى طرف مخالف است و با احتمال مساوى ناسازگار است ولى البته با احتمال غير مساوى ما سازگار نيست.

اكنون مى‏گوئيم قطعى شدن و علمى شدن و حتى راجح شدن و مظنون شدن يك مطلب موقوف به اين است كه ذهن ما قبلا اصل امتناع تناقض را پذيرفته باشد.

اگر اين اصل را نپذيرفته باشد، هيچ گاه ذهن ما از حالت‏شك خارج نمى‏شود.

يعنى در آن وقت هيچ مانعى نخواهد بود كه آهن در اثر حرارت انبساط يابد و در همان حال آهن در اثر حرارت انبساط نيابد، زيرا جمع ميان اين دو على الفرض محال نيست پس دو طرف قضيه براى ذهن ما على السويه است پس يقين بهيچ وجه براى ذهن ما حاصل نمى‏شود. زيرا يقين آن وقت پيدا مى‏شود كه ذهن به يك طرف تمايل قاطع داشته باشد و طرف ديگر را بكلى نفى كند.

حقيقت اين است كه اصل امتناع جمع نقيضين و رفع نقيضين چيزى نيست كه قابل مناقشه باشد، انسان وقتى كه در سخن منكرين تامل مى‏كند، مى‏بيند آنان چيز ديگرى را به اين نام خوانده‏اند، و آن را انكار كرده‏اند.
عكس

يكى ديگر از احكام قضايا عكس است. هر قضيه‏اى از قضايا اگر صادق باشد، دو عكس هم از آن صادق است: يكى عكس مستوى و ديگر عكس نقيض.

عكس مستوى اين است كه موضوع را به جاى محمول، و محمول را به جاى موضوع قرار دهيم، مثلا آنجا كه مى‏گوئيم: انسان حيوان است عكس كرده و بگوئيم: حيوان انسان است، ولى عكس نقيص طور ديگر است و آن به دو نحو است: يكى اين كه هم موضوع و هم محمول را تبديل به نقيضشان كنيم و آنگاه جايشان را عوض نمائيم مثلا در قضيه انسان حيوان است بگوئيم لا حيوان لا انسان است.

نوع ديگر اين است كه نقيض محمول به جاى موضوع، و خود موضوع به جاى محمول قرار گيرد اما به شرط اختلاف در كيف، يعنى به شرط اختلاف در ايجاب و سلب. عليهذا عكس نقيض قضيه انسان حيوان اين است كه: لا حيوان انسان نيست.

مثالهائى كه ما براى عكس مستوى و عكس نقيض ذكر كرديم هيچ كدام از قضاياى محصوره نبوده زيرا قضيه محصور، چنانكه گفتيم بايد مقرون باشد به بيان كميت افراد پس بايد كلماتى از قبيل «هر» يا «همه‏» يا «بعض‏» يا «پاره‏اى‏» كه قبلا گفتيم «سور» ناميده مى‏شوند بر سر موضوع قضيه آمده باشد، مانند: هر انسانى حيوان است‏يا بعضى از حيوانها انسان هستند. و از طرف ديگر قضاياى معتبر در علوم همان قضاياى محصوره است پس لازم است اكنون با توجه به قضاياى محصوره شرايط عكس مستوى و عكس نقيض را بيان كنيم:

عكس مستوى موجبه كليه، موجبه جزئيه است و همچنين عكس مستوى موجبه جزئيه موجبه جزئيه است.

مثلا عكس مستوى هر گردوئى گرد است اين است كه بعضى از گردها گردو هستند و عكس مستوى بعض از گردها گردويند، اين است كه بعضى از گردوها گردند.

عكس مستوى سالبه كليه، سالبه كليه است، مثلا عكس مستوى «هيچ عاقلى پر حرف نيست‏» اين است كه «هيچ پر حرفى عاقل نيست‏» اما سالبه جزئيه عكس ندارد.

ولى عكس نقيض بنا بر تعريف اول از لحاظ ايجاب و سلب مانند عكس مستوى است، اما از جهت كليت و جزئيت به خلاف عكس مستوى است. يعنى موجبات اينجا در حكم سوالب آنجا است و سوالب اينجا در حكم موجبات آنجا است. در آنجا عكس موجبه كليه و موجبه جزئيه، موجبه جزئيه است، در اينجا عكس سالبه كليه و سالبه جزئيه، سالبه جزئيه است. در آنجا گفتيم كه عكس سالبه كليه سالبه كليه است، در اينجا عكس موجبه كليه، موجبه كليه است. در آنجا گفتيم كه سالبه جزئيه عكس ندارد، در اينجا موجبه جزئيه عكس ندارد.

اما بنا بر تعريف دوم از لحاظ اصل و عكس از نظر ايجاب و سلب نيز با هم اختلاف دارند، يعنى عكس موجبه كليه سالبه كليه است، و عكس سالبه كليه موجبه جزئيه است و عكس سالبه جزئيه سالبه جزئيه است و موجبه جزئيه عكس ندارد. براى احتراز از تطويل به ذكر مثال نمى‏پردازيم (1) .
پى‏نوشت

1- آنچه تا كنون درباره تقسيمات و احكام قضايا گفتيم هم در قضاياى حمليه جارى است و هم در قضاياى شرطيه. عليهذا اينكه ما مثالها را از قضاياى حمليه انتخاب كرديم نبايد منشا جمود ذهن گردد. ولى قضاياى شرطيه، اعم از متصله و منفصله، يك سلسله احكام خاص دارند كه به «لوازم متصلات و منفصلات‏» معروف است و ما براى پرهيز از اطاله از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.
****************************************************************************
درس يازدهم:
قياس

مباحث قضايا مقدمه‏اى است براى مبحث «قياس‏»، همچنانكه مباحث كليات خمس مقدمه‏اى بود براى مبحث «معرف‏»

ما در درس دوم گفتيم كه موضوع منطق «معرف‏» و «حجت‏» است بعدا خواهيم گفت كه عمده‏ترين حجتها قياس است. پس همه مباحث منطق در اطراف اين معرف و قياس دور مى‏زند.

در يكى از درسها گفتيم كه مساله تعريفات بطورى كه بتوان اشياء را تعريف تام و تمام كرد و به اصطلاح «حد تام‏» اشياء را كشف كرد، از نظر فلاسفه امرى دشوار و در برخى موارد نا ممكن است، و لهذا منطقيين چندان توجهى به باب «معرف‏»، ندارند. عليهذا با توجه به اينكه موضوع منطق «معرف‏» و «حجت‏» است و با توجه به اينكه مباحث «معرف‏» كوتاه و ناچيز است و با توجه به اينكه عمده حجتها «قياس‏» است معلوم مى‏شود كه محور منطق «قياس‏» است.
قياس چيست؟

در تعريف قياس گفته‏اند: قول مؤلف من قضايا بحيث‏يلزم عنه لذاته قول آخر، يعنى قياس مجموعه‏اى فراهم آمده از چند قضيه است كه بصورت يك واحد در آمده و به نحوى است كه لازمه قبول آنها، قبول يك قضيه ديگر است.

بعدا كه درباره ارزش قياس بحث مى‏كنيم، فكر را به تفصيل تعريف خواهيم كرد، اينجا ناچاريم اشاره كنيم كه: فكر عبارت است از نوعى عمل ذهن روى معلومات و اندوخته‏هاى قبلى براى دست‏يابى به يك نتيجه و تبديل يك مجهول به يك معلوم. بنا بر اين از تعريفى كه براى قياس كرديم معلوم شد كه قياس خود نوعى فكر است.

فكر اعم است از اينكه در مورد تصورات باشد و يا در مورد تصديقات، و در مورد تصديقات هم فكر به سه نحو مى‏تواند صورت گيرد كه يكى از آن سه صورت قياس است پس فكر اعم از قياس است. به علاوه «فكر» به عمل ذهن از آن جهت كه نوعى كار و فعاليت است اطلاق مى‏شود. اما قياس به محتواى فكر كه عبارت است از چند قضيه با نظم و ارتباط خاص اطلاع مى‏گردد.

اقسام حجت: حجت به نوبه خود بر سه قسم است، يعنى آنجا كه مى‏خواهيم از قضيه يا قضايائى معلومه، به قضيه‏اى مجهول دست بيابيم سير ذهن ما به سه گونه ممكن است:

1- از جزئى به جزئى و بعبارت بهتر از متباين به متباين. در اينحال سير ذهن ما افقى خواهد بود. يعنى از نقطه‏اى به نقطه هم سطح آن عبور مى‏كند.

2- از جزئى به كلى، و به عبارت بهتر از خاص به عام، در اين حال سير ذهن ما صعودى ست‏يعنى از كوچكتر و محدودتر به بزرگتر و عالى‏تر سير مى‏كند و بعبارت ديگر از «مشمول‏» به «شامل‏» عبور مى‏كند.

3- از كلى به جزئى و به عبارت بهتر از عام به خاص، در اين حال سير ذهن ما «نزولى‏» ست‏يعنى از بزرگتر و عالى‏تر به كوچكتر و محدودتر سير مى‏كند و به عبارت ديگر «از شامل‏» و در بر گيرنده به «مشمول‏» و در بر گرفته شده منتقل مى‏شود.

منطقيين سير از جزئى به جزئى و از متباين به متباين را «تمثيل‏» مى‏نامند و فقها و اصوليين آن را قياس مى‏خوانند. (اينكه معروف است ابو حنيفه در فقه «قياس‏» را بكار مى‏برد، مقصود تمثيل منطقى است) سير از جزئى به كلى را منطقيين «استقراء» مى‏خوانند و سير از كلى به جزئى در اصطلاح منطقيين و فلاسفه به نام «قياس‏» خوانده مى‏شود (1) از مجموع آنچه تا كنون گفته شد چند چيز معلوم شد:

1- اكتساب معلومات يا از طريق مشاهده مستقيم است كه ذهن عملى انجام نمى‏دهد صرفا فرآورده‏هاى حواس را تحويل مى‏گيرد و يا از طريف تفكر بر روى مكتسبات قبلى است كه ذهن بنوعى عمل و فعاليت مى‏كند. منطق به قسم اول كارى ندارد، كار منطق اين است كه قوانين درست عمل كردن ذهن را در حين تفكر بدست دهد.

2- ذهن تنها در صورتى قادر به تفكر است (اعم از تفكر صحيح يا تفكر غلط) كه چند معلوم در اختيار داشته باشد، يعنى ذهن با داشتن يك معلوم قادر به عمل تفكر (ولو تفكر غلط) نيست، ذهن حتى در مورد «تمثيل‏» نيز بيش از يك معلوم را دخالت مى‏دهد.

3- معلومات قبلى آنگاه زميه را براى تفكر و سير ذهن (ولو تفكر غلط) فراهم مى‏كند كه با يكديگر بيگانه محض نبوده باشند.

اگر هزارها معلومات در ذهن ما اندوخده شود كه ميان آنها «جامع‏» يا «حد مشترك‏» در كار نباشد محال است كه از آنها انديشه جديدى زاده شود.

اكنون مى‏گوئيم لزوم تعدد معلومات و همچنين لزوم وجود جامع و حد مشترك ميان معلومات، زمينه را براى عمل تفكر فراهم مى‏كند و اگر هر يك از اين دو شرط نباشد ذهن قادر به حركت و انتقال نيست ولو به صورت غلط.

اما يك سلسله شرايط ديگر هست كه آن شرايط «شرايط صحيح حركت كردن فكر» است‏يعنى بدون اين شرايط هم ممكن است ذهن حركت فكرى انجام دهد، ولى غلط انجام مى‏دهد و غلط نتيجه‏گيرى مى‏كند. منطق اين شرايط را بيان مى‏كند كه ذهن در حين حركت فكرى به غلط و اشتباه نيفتد (2) .
پى‏نوشتها

1- اينجا جاى يك پرسش است و آن اين كه قسم چهارمى هم فرض مى‏شود، و آن سير از كلى به كلى است، پس اگر ذهن از كلى به كلى سير كرد چه نامى بايد به او داد و اعتبارش چيست؟ پاسخ اين است كه دو كلى يا متباينند و يا متساوى و يا عام و خاص مطلق و يا عام و خاص من وجه. از اين چار قسم، قسم اول داخل در تمقيل است زيرا همانطورى كه اشاره كرديم تمثيل اختصاص به جزئى ندارد، انتقال از جزئى به جزئى از آن جهت تمثيل خوانده مى‏شود كه انتقال از متباين به متباين است عليهذا اگر دو كلى عام و خاص مطلقند اگر سير ذهن از خاص به عام باشد داخل استقراء است و اگر از عام به خاص باشد داخل در قياس است.

پس باقى مى‏ماند آنجا كه دو كلى متساوى باشند يا عام و خاص من وجه اكنون مى‏گوئيم اگر دو كلى مساوى باشند داخل در باب قياسند و اگر عام و خاص من وجه باشند داخل در تمثيلند.

2- اينجا، جاى يك پرسش هست و آن ايت است كه بنا بر آنچه گذشت كسب معلومات ما يا از طريق مشاهده مستقيم است‏يا از طريق تفكر، و تفكر ما از نوع قياس است و يا تمثيل و يا استقراء، پس تكليف تجربه چه مى‏شود؟ تجربه داخل در كدام يك از اينها است؟. پاسخ اين است كه تجربه از نوع تفكر قياسى است به كمك مشاهده. ولى قياسى كه آنجا تشكيل مى‏شود همانطورى كه اكابر منطقيين گفته‏اند قياسى خفى است كه اذهان خود بخود انجام مى‏دهند و ما در فرصتى ديگر درباره آن بحث‏خواهيم كرد. كسانى از نويسندگان جديد كه پنداشته‏اند تجربه از نوع استقراء است اشتباه كرده‏اند.
*******************************************************************************
درس دوازدهم:
اقسام قياس

قياس در يك تقسيم اساسى، منقسم مى‏گردد به دو قسم: اقترانى و استثنائى.

قبلا گفتيم كه هر قياسى مشتمل بر لا اقل دو قضيه است، يعنى از يك قضيه قياس تشكيل نمى‏شود و بعبارت ديگر يك قضيه هيچ گاه مولد نيست. و نيز گفتيم دو قضيه آنگاه قياس تشكيل مى‏اهند و مولد مى‏گردند كه با نتيجه مورد نظر بيگانه نبوده باشند همانطورى كه فرزند وارث پدر و مادر است و هسته اصلى او از آنها بيرون آمده است همين طور است نتيجه نسبت به مقدمتين. چيزى كه هست نتيجه گاهى به صورت پراكنده در مقدمتين موجود است‏يعنى هر جزء (موضوع و يا محمول در حمليه و مقدم يا تالى در شرطيه) در يك مقدمه قرار گرفته است، و گاهى يك جا در مقدمتين قرار گرفته است. اگر بصورت پراكنده در مقدمتين قرار گيرد «قياس اقترانى‏» ناميده مى‏شود و اگر يكجا در مقدمتين قرار گيرد «قياس استثنائى‏» ناميده مى‏شود. اگر بگوئيم:

آهن فلز است(صغرا)

هر فلزى در حرارت منبسط مى‏شود. (كبرا)

پس آهن در حرارت منبسط مى‏شود (نتيجه).

در اينجا سه قضيه داريم: قضيه اول و دوم را «مقدمتين‏» و قضيه سروم را «نتيجه‏» مى‏خوانيم. نتيجه به نوبه خود از دو جزء اصلى تركيب شده است: موضوع و محمول.

موضوع نتيجه را اصطلاحا «اصغر» مى‏نامند و محمول آن را «اكبر» مى‏خوانند و چنانكه مى‏بينيم اصغر در يك مقدمه قياس سابق الذكر قرار دارد و اكبر در مقدمه ديگر آن.

مقدمه‏اى كه مشتمل بر اصغر است، اصطلاحا «صغرى‏» قياس ناميده مى‏شود و مقدمه‏اى كه مشتمل بر اكبر است، اصطلاحا «كبرى‏» قياس ناميده مى‏شودء.

ولى اگر قياس به نحوى باشد كه «نتيجه‏» يك جا در متقدمتين قرار گيرد، با اين تفاوت كه با كلمه‏اى از قبيل «اگر» «هر زمان‏» و يا «ليكن‏» يا «اما» توام است مثلا ممكن است چنين بگوئيم:

اگر آهن فلز باشد در حرارت منبسط مى‏شود.

لكن آهن فلز است.

پس در حرارت منبسط مى‏گردد.

قضيه سوم كه نتيجه است‏يك جا در مقدمه اول قرار دارد و به اصطلاح مقدمه اول، يك قضيه شرطيه است و نتيجه قياس، «مقدم‏» آن شرطيه است.
قياس استثنائى

بحث‏خود را از قياس استثنائى شروع مى‏كنيم: مقدمه اول قياس استثنائى همواره يك قضيه شرطيه است، خواه متصله و خواه منفصله و مقدمه دوم يك استثناء است. استثناء بطور كلى به چهار نحو ممكن است صورت گيرد، زيرا ممكن است مقدم استثناء شود و ممكن است تالى استثناء شود. و در هر صورت يا اين است كه به صورت مثبت استثنا مى‏شود و يا به صورت منفى مجموعا چهار صورت مى‏شود:

1- وضع (اثبات) مقدم

2- رفع (نفى) مقدم.

3- وضع تالى.

4- رفع تالى. (1)
قياس اقترانى:

چنانكه دانستيم در قياس اقترانى، نتيجه در مقدمتين پراكنده است، مقدمه‏اى كه مشتمل بر اصغر است، صغرا ناميده مى‏شود و مقدمه‏اى كه مشتمل بر اكبر است كبرا خوانده مى‏شود و البته همانطورى كه قبلا اشاره شد، خود مقدمتين كه مولد نتيجه هستند نمى‏توانند نسبت به يكديگر بيگانه باشند، وجود يك «رابط‏» يا «حد مشترك‏» ضرورت دارد. و نقش اساسى به عهده «حد مشترك‏» است‏يعنى حد مشترك است كه اصغر و اكبر را به يكديگر پيوند مى‏دهد. اين رابط و حد مشترك، اصطلاحا «حد وسط‏» ناميده مى‏شود. مثلا در قياس ذيل:

آهن فلز است.

فلز در حرارت منبسط مى‏شود.

پس آهن در حرارت منبسط مى‏شود.

«فلز» نقش رابط و حد وسط و يا حد مشترك را دارد. حد وسط يا حد مشترك ضرورتا بايد در صغرا و كبرا تكرار شود، يعنى هم بايد در صغرا وجود داشته باشد و هم در كبرا. و چنانكه مى‏بينيم مجموعا صغرا و كبرا از سه ركن تشكيل مى‏شوند كه اينها را «حدود قياس‏» مى‏نامند.

1- حد اصغر.

2- حد اكبر.

3- حد وسط يا حد مشترك.

حد وسط; رابطه و پيوند اكبر به اصغر است، و هم او است كه در هر دو مقدمه وجود دارد و سبب مى‏شد كه مقدمتين با يكديگر بيگانه نباشند.

اكنون مى‏گوئيم قياس اقترانى به اعتبار نحوه قرار گرفتن حد وسط در صغرا و كبرا چهار صورت و شكل مختلف پيدا مى‏كند كه به شكلهاى چهار گانه معروف است.

شكل اول:

اگر حد وسط محمول در صغرا و موضوع در كبرا قرار گيرد شكل اول است.

مثلا اگر بگوئيم: «هر مسلمانى معتقد به قرآن است و هر معتقد به قرآن اصل تساوس نژادها را كه قرآن تاييد كرده است قبول دارد; پس هر مسلمانى اصل تساوى نژادها را قبول دارد» شكل اول است، زيرا حد وسط (معتقد به قرآن) محمول در صغرا و موضوع در كبرا است، و اين طبيعى‏ترين شكلهاى قياس اقترانى است. شكل اول بديهى الانتاج است، يعنى اگر دو مقدمه صادق باشند و شكل آنها نيز شكل اول باشد، صادق بودن نتيجه بديهى است. و بعرات ديگر: اگر ما علم به مقدمتين داشته باشيم و شكل مقدمتين از نشر منطقى شكل اول باشد، علم به نتجيه قهرى و قطعى است. عليهذا نيازى نيست كه براى منتج بودن شكل اول اقامه برهان بشود. بر خلاف سه شكل ديگر كه منتج بودن آنها به حكم برهان اثبات شده است.

شرايط شكل اول:

شكل اول به نوبه خود شرايطى دارد. اينكه گفتيم شكل اول بديهى الانتاج است به معنى اين است كه با فرض رعايت‏شرايط، بديهى الانتاج است. شرايط شكل اول دو تا است:

الف - موجبه بودن صغرا - پس اگر صغرا سالبه باشد قياس ما منتج نيست.

ب - كلى بودن كبرا - پس اگر كبرا جزئيه باش قياس ما منتج نيست.

عليهذا اگر گفته شود، انسان فلز نيست و هر فلزى در حرارت منبسط مى‏شود، قياس عقيم است و مولد نيست. زيرا قياس ما شكل اول است و صغراى قياس سالبه است در حالى كه بايد موجبه باشد. همچنين اگر بگوئيم: انسان حيوان است، بعضى حيوانها نشخوار كننده‏اند باز هم قياس ما عقيم است، زيرا شكل اول است و كبرا جزئيه است و حال آنكه كبراى شكل اول بايد كليه باشد.
شكل دوم:

اگر حد وسط در هر دو مقدمه محمول واقع شود شكل دوم است.

اگر بگوئيم «هر مسلمانى معتقد به قرآن است; هر كس آتش را تقديس كند معتقد به قرآن نيست پس هيچ مسلمانى آتش را تقديس نمى‏كند شكل دوم است.

شكل دوم بديهى نيست، به حكم برهان اثبات شده كه با رعايت‏شرايطى كه ذيلا ذكر مى‏كنيم منتج است. از ذكر برهان مزبور صرف نظر مى‏كنيم و به شرايط آن مى‏پردازيم.

شرايط شكل دوم:

شرايط شكل دوم دو چيز است.

الف - اختلاف مقدمتين (صغرا و كبرا) در كيفت، يعنى «ايجاب و سلب‏»

ب - كليت كبرا:

عليهذا اگر دو مقدمه موجبه يا سالبه باشد و يا اگر كبرا جزئيه باشد قياس ما منتج نيست مثلا:

هر انسانى حيوان است; و هر اسبى حيوان است. منتج نيست زيرا هر دو مقدمه موجبه است و بايد يكى موجبه و ديگر سالبه باشد و همچنين، هيچ انسانى علفخوار نيست، و هيچ كبوترى علفخوار نيست منتج نيست، زيرا هر دو مقدمه سالبه است، و همچنين: هر انسانى حيوان است; و بعضى از اجسام حيوان نيست: عقيم است زيرا كبرى قياس جزئيه است و بايد كليه باشد.
شكل سوم و شكل چهارم

شكل سوم و شرايط آن:

اگر حد وسط موضوع در هر دو مقدمه باشد شكل سوم است (2) شرايط شكل سوم عبارت است از:

الف - موجبه بودن صغرا.

ب - كليت‏يكى از دو مقدمه.

عليهذا قياس ذيل، هيچ انسانى نشخوار كننده نيست، هر انسانى نويسنده است، عقيم است، زيرا صغرا سالبه است. و همچنين بعضى از انسانها عالمند و بعضى از انسانها عادلند عقيم است، زيرا هر دو مقدمه جزئيه است و لازم است‏يكى از دو مقدمه كلى باشد.

شكل چهارم و شرايط آن:

شكل چهارم آن است كه حد وسط موضوع در صغرا و محمول در كبرا باشد، و اين دورترين اشكال از ذهن است. ارسطو كه مدون منطق است اين شكل را (شايد به علت دورى آن از ذهن) در منطق خويش نياورده است، بعدها منطقيين اضافه كرده‏اند. شرايط اين شكل يكنواخت نيست، يعنى به دو صورت مى‏تواند باشد به اين نحو كه:

1- هر دو مقدمه موجبه باشد.

2- صغرا كليه باشد.

و يا به اين نحو كه:

1- مقدمتين در ايجاب و سلب اختلاف داشته باشند.

2- يكى از دو مقدمه كليه باشد.

براى احتراز از تطويل از ذكر مثالهاى منتج و عقيم خوددارى مى‏كنيم زيرا هدف ما بيان اصول و كليات منطق است، نه درس منطق. در اينجا خوب است دو بيت معروفى را كه چهار شكل را تعريف كرده، براى بهتر به خاطر ماندن آنها ذكر كنيم.

اوسط اگر حمل يافت در بر صغرا و باز وضع به كبرا گرفت‏شكل نخستين شمار حمل به هر دو دوم، وضع بهر دو سوم رابع اشكال را عكس نخستين شمار

هم خوب است بيت معروف ديگرى كه شرائط اشكال چهار گانه را با علائم رمز، يعنى با حروف بيان كرده است براى ضبط نقل كنيم.

مغكب اول خين كب ثانى و مغ كاين سوم در چهارم مين كغ، ياخين كاين شرط دادن

علائم رمزى باين شرح است:

م موجبه بودن

غ صغرا

ك كليت

ب كبرا

خ اختلاف مقدمتين در ايجاب و سلب

ين مقدمتين

اين احدى المقدمتين (يكى از دو مقدمه)
پى‏نوشتها

1- اكنون ببينيم اگر پرسش شود كه آيا قياس در همه صور، يعنى خواه مقدمه اولش متصله باشد و خواه منفصله، و خواه استثناء متوجه مقدم باشد و يا متوجه تالى، و خواه اثبات كند مقدم و يا تالى را و خواه نفى، آيا در همه اين صور منتج است؟ و يا تنها در برخى از اين صور منتج است. پاسخ اين است كه فقط در برخى از صور منتج است به تفصيلى كه اينجا گنجايش ذكر ندارد.

2- مثل اينكه بگوئيم هر انسانى فطرتا علم دوست است، هر انسانى فطرتا عدالتخواه است، پس بعضى علم دوستان عدالتخواهند.
****************************************************







درس سيزدهم:
ارزش قياس(3) (1)

از جمله مسائلى كه لازم است ضمن كليات منطق بيان شود ارزش منطق است و چون غالب ترديد و انكارها در مورد ارزش منطق درباره ارزش قياس بوده است ما آن را تحت عنوان ارزش قياس بحث مى‏كنيم و به همين دليل اين بحث را كه مربوط به فائده منطق است و طبق معمول بايد در اول كار بدان توجه شود ما پس از بحث قياس قرار داديم.

قياس چنانكه قبلا دانستيم، نوعى عمل است اما عمل ذهن، قياس نوعى خاص تفكر و سير ذهن از معلوم به مجهول براى تبديل آن به معلوم است. بديهى است كه قياس خود جزء منطق نيست، همچنان كه جزء هيچ علم ديگر نيست، زيرا «عمل‏» است نه «علم‏» (اما عمل ذهن) داخل در موضوع منطق است، زيرا قياس يكى از انواع حجت است و حجت‏يكى از دو موضوع منطق است. آنچه جزء منطق است و بنام باب قياس خوانده مى‏شود قواعد مربوط به قياس است كه قياس بايد چنين و چنان و داراى فلان شرايط باشد.

همچنان كه بدن انسان است جزء هيچ علمى نيست، بلكه مسائل علمى مربوط به بدن انسان است كه جزء علم فيزيولوژى يا پزشكى است.
دو نوع ارزش:

ارزش منطق از دو نظر مورد بحث صاحب نظران قرار گرفته است:

1- از نظر صحت 2- از نظرا افاده:

برخى اساسا قواعد منطق را پوچ و غلط و نادرست دانسته‏اند. برخى ديگر گفته‏اند غلط نيست اما مفيد فايده‏اى هم نيست، دانستن و ندانستين آنها على السويه است، آن فائده‏اى كه براى منطق ذكر شده يعنى، «آلت‏» بودن و «ابزار علوم‏» بودن و بالاخره نگهدارى ذهن از غلط بر آن مترتب نمى‏شود پس صرف وقت در آن بيهوده است.

هم در جهان اسلام و هم در جهان اروپا، بسيار كسان ارزش منطق را يا از نظر صحت و يا از نظر مفيد بودن نفى كرده‏اند.

در جهان اسلام در ميان عرفا، متكلمين، محدثين از اين كسان مى‏بينيم از آن ميان از ابو سعيد ابو الخير، سيرافى، ابن تيميه جلال الدين سيوطى، امين استرآبادى بايد نام برد. عرفا بطور كلى «پاى استدلاليان را چوبين مى‏دانند» آنچه از ابو سعيد ابو الخير معروف است ايراد «دور» است كه بر شكل او وارد كرده و بو على به آن جواب داده است (ما بعدا آن را نقد و تحليل خواهيم كرد) سيرافى هر چند شهرت بيشترش به علم نحو است اما متكلم هم هست. ابو حيان توحيدى در كتاب «الامتاع و المؤانسه‏» مباحثه عالمانه او را بامتى ابن يونس فيلسوف مسيحى در مجلس ديو ابن الفرات درباره ارزش منطق نقل كرده است و محمد ابو زهره در كتاب «ابن تيميه‏» آن را باز گو نموده است. خود ابن تيميه كه از فقها و محدثين بزرگ اهل تسنن و پيشواى اصلى وهابيه به شمار مى‏رود كتابى دارد به نام «الرد على المنطق‏» كه چاپ شده است.

جلال الدين سيوطى نيز كتابى دارد به نام «صون المنطق و الكلام عن المنطق و الكلام‏» كه در رد علم منطق و علم كلام نوشته است. امين استر آبادى كه از علماى بزرگ شيعه و راس اخباريين شيعه و معاصر با اوايل صفويه است، كتابى دارد به نام «فوائد المدينه‏» در فصل يازدهم و دوازدهم آن كتاب بحثى دارد درباره بى فائده بودن منطق.

در جهان اروپا نيز گروه زيادى بر منطق ارسطو هجوم برده‏اند، از نظر بعضى اين منطق آنچنان منسوخ است كه هيئت بطلميوسى، اما صاحب نظران مى‏دانند كه منطق ارسطو بر خلاف هيئت بطلميوسى مقاومت كرده و نه تنها هنوز هم طرفدارانى دارد، مخالفان نيز اعتراف دارند كه لا اقل قسمتى از آن درست است. منطق رياضى جديد عليرغم ادعاى بعضى از طرفداران آن متمم و مكمل منطق ارسطوئى و امتداد آن است نه فسخ كننده آن، ايرادهائى كه منطقيون رياضى بر منطق ارسطوئى گرفته‏اند فرضا از طرف خود ارسطو به آن ايرادها توجهى نشده باشد، سالها قبل از اين منطقيون، از طرف شارحان و مكملان اصيل منطق ارسطوئى مانند ابن سينا بدانها توجه شده و رفع نقص شده است.

در جهان اروپا افرادى كه در مبارزه با منطق ارسطوئى شاخص شمرده مى‏شوند زيادند و از آنها: فرنسيس بيكن، دكارت، پوانكاره، استوارت مين و در عصر ما برتراند راسل را بايد نام رد.

ما در اينجا ناچاريم قبل از آنكه به طرح ايرادها و اشكالها و جواب آنها بپردازيم، بحثى را كه معمولا در ابتدا طرح مى‏كنند و ما عمدا تاخير انداخيتم طرح نمائيم، و آن تعريف فكر است. از آن جهت لازم است تعريف و ماهيت فكر روشن شود كه قياس خود نوعى تفكر است، و گفتيم كه عمدتا بحثهاى طرفداران يا مخالفان منطق ارسطوئى درباره ارزش قياس است و در واقع درباره ارزش اين نوع تفكر است. مخالفان براى اين نوع تفكر صحيح ارزشى قائل نيستند، و طرفداران مدعى هستند كه نه تنها تفكر قياسى با ارزش است، بلكه هر نوع تفكر ديگر، ولو به صورت پنهان و نا آگاه مبتنى بر تفكر قياسى است.
تعريف فكر

فكر يكى از اعمال ذهنى بشر و شگف انگيزترين آنها است. ذهن، اعمال چندى انجام مى‏دهد. ما در اينجا فهرست وار آنها را بيان مى‏كنيم تا عمل فكر كردن روشن شود و تعريف فكر مفهوم مشخصى در ذهن ما بيايد.

1- اول عمل ذهن تصوير پذيرى از دنياى خارج است. ذهن از راه حواس با اشياء خارجى ارتباط پيدا مى‏كند و صورتهائى از آنها نزد خود گرد مى‏آورد. حالت ذهن از لحاظ اين عمل حالت‏يك دوربين عكاسى است كه صورتها را بر روى يك فيلم منعكس مى‏كند. فرض كنيد ما تاكنون به اصفهان نرفته بوديم و براى اولين بار رفيتم و بناهاى تاريخى آنجا را مشاهده كرديم، از مشاهده آنها يك سلسله تصويرها در ذهن ما نقش مى‏بندد. ذهن ما در اين كار خود صرفا «منفعل‏» است‏يعنى عمل ذهن از اين نظر صرفا «قبول‏» و «پذيرش‏» است.

2- پس از آنكه از راه حواس، صورتهائى در حافظ خود گرد آورديم، ذهن ما بيكار نمى‏نشيند، يعنى كارش صرفا انبار كردن صورتها نيست، بلكه صورتهاى نگهدارى شده را به مناسبتهائى از قرارگاه پنهان ذهن به صحفه آشكار خود ظاهر مى‏نمايد نام اين عمل يادآورى است، يادآورى بى حساب نيست، گوئى خاطرات ذهن ما مانند حلقه‏هاى زنجير به يكديگر بسته شده‏اند، يك حلقه كه بيرون كشيده مى‏شود پشت‏سرش حلقه ديگر، و پشت‏سر آن، حلقه ديگر ظاهر مى‏شود و به اصطلاح علماء روانشناسى، معانى يكديگر را «تداعى‏» مى‏كند. شنيده‏ايد كه مى‏گويند: الكلام يجر الكلام، سخن از سخن بشكافد، اين همان تداعى معانى و تسلسل خواطر است.

پس ذهن ما علاوه بر صورت گيرى و نقش پذيرى كه صرفا «انفعال‏» است و علاوه بر حفظ و گرد آورى، از «فعاليت‏» هم برخوردار است، و آن اين است كه صور جمع شده را طبق يك سلسله قوانين معين كه در روانشناسى بيان شده است به ياد مى‏آورم. عمل «تداعى معانى‏» روى صورت‏هاى موجود جمع شده صورت مى‏گيرد بدون آنكه دخل و تصرفى و كم